<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>. . . بزن به سیم آخر </title>
<link>http://yaseraha.blogfa.com/</link>
<description>خوشی اگه گرونه , بخند...بخند و ارزونی کن , بزن به سیم آخر , قیامتو به پا کن .</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 20 Nov 2009 10:25:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>؟؟؟!!!</title>
<link>http://yaseraha.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=7&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=7&gt;« &lt;A href=&quot;http://yaseraha.blogfa.com/post-84.aspx&quot; target=_Self&gt;انا لله و انا الیه راجعون&lt;/A&gt;»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 10:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yaseraha&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>roshanak</dc:creator>
<guid>http://yaseraha.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>8/8/1388</title>
<link>http://yaseraha.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>یا رئوف&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;8 / 8/88 گذشت. عیدتونم با تاخیر مبارک. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این تاریخ برای خیلی های تاریخ به خصوصی بود. خیلی ها منتظرش بودند. تو همین جمع دوست و آشنای خودمون خیلی از بچه ها روز عقدشون بود.  ازهمه مهمتر یکی ازدوست های عزیز خودم که بعد سه سال بالا و پایین و سختی  به محبوبش رسید. به کسی که تنها مدعی نبود. پای حرفش هم ایستاد. مردانه. الهی که خوشبخت بشید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما هم یعنی و من و سپیده ، به یک مراسم عقدی دعوت شده بودیم که عروس و داماد هم سالها انتظارش رو کشیده بودند.الهی که ان دو هم خوشبخت بشن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز 8 /8/88 برای من و مهدی یه روز دیگه ای بو.د.یه روزموعود از پیش تعیین شده. مهدی رو نمی دونم اما من و دوستام چیزی حدود 5 سال پیش یا شاید 6-7 سال پیش ، تو دوره دبیرستان قرار این روز گذاشته بودیم. که 8/8/88 جلو در مدرسه ، همه جمع بشیم. کلی ذوق داشتم .واسه اون روز. ولی خب ساعت قرار عصر بود و من باید می رفتم عقد کنون. ساعت 23:30 شب قبل با بچه ها واسه یازده صبح 8/8/88 هماهنگ کردیم. شب تا صبح خوابم نبرد. تا یازده کارهامو کردم. یه بنده خدایی رو هم پیچوندم. که دلش شکست و چوبش رو خوردم. با کلی ذوق رفتم سر قرار. اما هیشکی نبود. گفتم شاید رفتن توی پارک جلوی مدرسه. اما.نه.بازم کسی نبود. زنگیدم سمیرا. گفت ده دقیقه دیگه می رسم. و اومد. قبل رسیدنم هم فاطمه اس ام اس داده بود که تا نصفه شب مهمون داشتم نمیتونم بیام. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه. من و بودم و سمیرا ، دو تایی جای تک تکشونو خالی کردیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نرگس که کلی لاغر کرده بود. اندیشه دانشجو زبان بود ، فاطمه که بعد 5 سال عقد تازه تابستون امسال رفته بود خونه خودش ، زینت که حالا یه دخترکوچولوی ناز داره ، مهدیه که مهندسی شیمی رو گرفت و دنبال کاره ، ندا که هنوز دانشجوئه ،زینب که همون دوره پیش دانشگاهی ازدواج کرده بود و حالا مدتی بود جدا شده بود، نگین که اونم نامزد کرده بود و به هم زده بود و درس هم که ... راضیه که یزد بود و دلش اینجا پیش ما ، و..... از بین بچه ها سه تا ازدواج کرده بودند و تقریبا همشون تحصیلات دانشگاهی داشتند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاد اون روزهای مدرسه بخیر. چه قدر شیطونی می کردیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با کلی دلخوری از دوستان با مرام ، از سمیرا جدا شدم. ( تا من باشم دل کسی رو نشکونم )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اومدم خونه. مهدی تازه رسیده بود. کلی تعریف کرد. &quot; هر کی یه شکلی شده بود. یکی چاق شده بود. یکی لاغر ، یکی دماغ عمل کرده بود اون یکی ابرو برداشته بود ، یکی تیپش این قدر عوض شده بود اصلا نشناختیمش ، یکی شده بود شبیه دست فروش های تو خیابون و ...می گفت حدود بیست نفر جمع شده بودیم. و..... &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاد حرف سمیرا افتادم. &quot; پسرا تو این قرار مدارها خیلی باحالند. پایه اند&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی من قبول ندارم. مرام به جنس نیست. به آدمش بستگی داره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 16:00:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yaseraha&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>yaseraha</dc:creator>
<guid>http://yaseraha.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همه انسان ها، انسان های تاثیر گذار...!</title>
<link>http://yaseraha.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا هو &lt;/P&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN&gt;آموزگارى تصميم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شيوه جالبى قدردانى کند. &lt;BR&gt;او دانش‌آموزان را يکى‌يکى به جلوى کلاس مي‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن‌ها بر خودش را بازگو مي‌کرد. &lt;BR&gt;آن گاه به سينه هر يک از آنان روبانى آبى رنگ مي‌زد که روى آن با حروف طلايى نوشته شده بود: &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;« من آدم تاثيرگذارى هستم.» &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;BR&gt;سپس آموزگار تصميم گرفت که پروژه‌اى براى کلاس تعريف کند تا ببيند اين کار از لحاظ پذيرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت. &lt;BR&gt;آموزگار به هر دانش‌آموز سه روبان آبى اضافى داد و از آن‌ها خواست که در بيرون از مدرسه همين مراسم قدردانى را گسترش داده و نتايج کار را دنبال کنند و ببينند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از يک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمايند. &lt;BR&gt;يکى از بچه‌ها به سراغ يکى از مديران جوان شرکتى که در نزديکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامه‌ريزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و يکى از روبان‌هاى آبى را به پيراهنش زد. و دو روبان ديگر را به او داد و گفت: &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN&gt;ما در حال انجام يک پروژه هستيم و از شما خواهش مي‌کنم از اتاقتان بيرون برويد، کسى را پيدا کنيد و از او با نصب روبان آبى به سينه‌اش قدردانى کنيد. &lt;BR&gt;مدير جوان چند ساعت بعد به دفتر رييسش که به بدرفتارى با کارمندان زير دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صميمانه او را به خاطر نبوغ کاري‌اش تحسين مي‌کند. &lt;BR&gt;رييس ابتدا خيلى متعجب شد آن گاه مدير جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را مي‌پذيرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سينه‌اش بچسباند. &lt;BR&gt;رييس گفت: البته که مي‌پذيرم. مدير جوان يکى از روبان‌هاى آبى را روى يقه کت رييسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرين روبان را به او داد و گفت: &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN&gt;لطفاً اين روبان اضافى را بگيريد و به همين ترتيب از فرد ديگرى قدردانى کنيد. &lt;BR&gt;مدير جوان به رييسش گفت پسر جوانى که اين روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام يک پروژه درسى است و آن‌ها مي‌خواهند اين مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببينند چه اثرى روى مردم مي‌گذارد. &lt;BR&gt;آن شب، رييس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ?? ساله‌اش نشست و به او گفت: &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN&gt;امروز يک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که يکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسين مي‌کند و به خاطر نبوغ کاري‌ام، روبانى آبى به من داد. &lt;BR&gt;مي‌توانى تصور کني؟ &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN&gt;او فکر مي‌کند که من يک نابغه هستم! &lt;/SPAN&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN&gt;او سپس آن روبان آبى را به سينه‌ام چسباند که روى آن نوشته شده بود: &lt;/SPAN&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN&gt;«من آدم تاثيرگذارى هستم.»&lt;/SPAN&gt; 
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN&gt;سپس ادامه داد: او به من يک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسيله آن از کس ديگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه مي‌آمدم، به اين فکر مي‌کردم که اين روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من مي‌خواهم از تو قدردانى کنم. &lt;BR&gt;مشغله کارى من بسيار زياد است و وقتى شب‌ها به خانه مي‌آيم توجه زيادى به تو نمي‌کنم. من به خاطر نمرات درسي‌ات که زياد خوب نيستند و به خاطر اتاق خوابت که هميشه نامرتب و کثيف است، سر تو فرياد مي‌کشم. &lt;BR&gt;امّا امشب، مي‌خواهم کنارت بنشينم و به تو بگويم که چقدر برايم عزيزى و مى‌خواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثيرگذار بوده‌اى. &lt;BR&gt;تو در کنار مادرت، مهم‌ترين افراد در زندگى من هستيد. تو فرزند خيلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آن گاه روبان آبى را به پسرش داد. &lt;BR&gt;پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گريه افتاد. نمي‌توانست جلوى گريه‌اش را بگيرد. تمام بدنش مي‌لرزيد. او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت: &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN&gt;« پدر، امشب قبل از اين که به خانه بيايى، من در اتاقم نشسته بودم و نامه‌اى براى تو و مامان نوشتم و برايتان توضيح دادم که چرا به زندگيم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشيد.» &lt;BR&gt;من مي‌خواستم امشب پس از آن که شما خوابيديد، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمي‌کردم که وجود من برايتان اهميتى داشته باشد. نامه‌ام بالا در اتاقم است.  پدرش از پله‌ها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پيدا کرد. &lt;BR&gt;فردا که رييس به اداره آمد، آدم ديگرى شده بود. او ديگر سر کارمندان غر نمي‌زد و طورى رفتار مي‌کرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثيرگذار بوده‌اند. &lt;BR&gt;مدير جوان به بسيارى از نوجوانان ديگر در برنامه‌ريزى شغلى کمک کرد... يکى از آن‌ها پسر رييسش بود و هميشه به آن‌ها مي‌گفت که آن‌ها در زندگى او تاثيرگذار بوده‌اند. &lt;BR&gt;و به علاوه، بچه‌هاى کلاس ، درس با ارزشى آموختند: &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN&gt;« انسان در هر شرايط و وضعيتى مي‌تواند تاثيرگذار باشد. » &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN&gt;همين امروز از کساني که بر زندگي شما تاثير مثبت گذاشته‌اند قدرداني کنيد. &lt;BR&gt;يادتان نرود که روبان آبي را از طريق ايميل هم مي‌توان فرستاد!&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; 
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt; 
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN&gt;من اين روبان آبي را همراه با اين روايت&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; به همه کساني که روي&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; زندگيم تاثير گذاشتند و با&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; مهرباني درس هاي بزرگ زندگي را به من دادند تقديم مي کنم.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;IMG src=&quot;http://mail.yimg.com/a/i/mesg/tsmileys2/40.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 16:04:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yaseraha&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>yaseraha</dc:creator>
<guid>http://yaseraha.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روش جدید خود شناسی </title>
<link>http://yaseraha.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;یا رحمان&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رها تز (تذ ، تظ ، تض ، طز ، طظ ، طض ، طذ ؟؟؟؟) می دهد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot;&gt;.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه جایی که نمیدونم کجا بود ولی حتما از رو ی یک برگه کاغذ بود خوندم که &quot; اگر می خواهی خودتو بشناسی ببین مردم در موردت چی می گن &quot;........ آخ. نه.!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/39.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; نوشته بود : &quot; اگر میخواهی بدانی مردم درموردت چی فکرمی کنند فکرکن ببین خودت درمورد خودت چه نظر و فکری داری&quot;.... آره. فکرکنم همین بود.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه ، &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید برای شما پیش اومده که بهتون بگن شبیه فلانی هستی. یا فلانی شبیه توئه ( خوش به حال فلانی&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نظرمن این تیپ شباهت ها دو حالت داره. یا شباهت ظاهری و فیزیکیه یا خلق و خو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نکته جالب اینه که میتونی خودت بسنجی. ببین از همون فلانی که او را یا یو=U =  you را به او شبیه می دانن خوشت میاد یا نه. اون وقت یه جورایی می تونی بفهمی که از خودت خوشت میاد یا نه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند شبیه با شروع یکی ازهمین سریال های هر شبی تلویزیون ، دوستان و اطرافیان اعلام میکنند که یکی از بازیگران ( البته فکرکنم نقشش این فرم بازی رو ایجاب میکنه) شبیه منه( خوش به حالش، چه سعادتی &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/42.gif&quot;&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جالبتر اینه که علاوه بر درصدی شباهت ظاهری ، به شباهت خلقی تاکید دارند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من که اول بیننده سریال نبودم. سرهمین موضوع شدم بیننده پرو پا قرص. بازیگر هم کلی زیرنظر گرفتم تا بفهمم من چه جوریم . خلاصه این که از خودمون کلی خوشمون اومد... &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی جدا از شوخی ، این هم یه راهه واسه شناخت خودمون.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff9933&gt;من نه عاشق بودم ، نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من من خودم بودم و یک حسه غریب ، که به صد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff9933&gt;عشق و هوس می ارزد .....!!!!.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff9933&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;روز دختران هم اول به سپیده عزیزم و بعد به همه دختران مبارک.نبودم تا از پائیز استقبال کنم. دیر اومدم و و او هم داره مهرش رو ازما می گیره. باقیش به خوشی بگذره&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 12:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yaseraha&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>yaseraha</dc:creator>
<guid>http://yaseraha.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام بر پائیز</title>
<link>http://yaseraha.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>یا لطیف&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز پائیز امد و من یاد تو افتاده ام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاد بازی خوردن این قلب صاف و ساده ام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لحظه ای هم یاد من در باورتو سبز نیست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این چه آوازیست من در یاد تو سر داده ام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دل بریدی ازمنو رفتی تو ای نا مهربان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هنوزم روی حرف اولم ایستاده ام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گرچه واقف هستم از این که تو قطعا رفته ای&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز تصویر تو را در لوح دل بنهاده ام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من ز روی سادگی های دل خوش باورم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر می کردم رفیق خوبی از دست داده ام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو شدی سرمست از جام نگاه دیگری &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من ز پائیز گذشته تا کنون بی باده ام                                 ( پائیز / سایه محلاتی)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 12:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yaseraha&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>yaseraha</dc:creator>
<guid>http://yaseraha.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حافظ قرآن و این حرفا ؟؟؟! بعیده ....</title>
<link>http://yaseraha.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;                                           دام تزویر مکن چون دگران قرآن را&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای حافظ رند ..... !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لعنت خدا بر ....... باد ! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2009 08:59:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yaseraha&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>roshanak</dc:creator>
<guid>http://yaseraha.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://yaseraha.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2009 08:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yaseraha&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>roshanak</dc:creator>
<guid>http://yaseraha.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به بهانه ی باریدن ...</title>
<link>http://yaseraha.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>تو میگی :
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                           &lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=5&gt;بارون ....&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من میگم : &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                      &lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=5&gt;  &lt;FONT color=#3399ff&gt; عشق&lt;/FONT&gt; بازی خدا با بنده هاش ...  &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 10:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yaseraha&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>roshanak</dc:creator>
<guid>http://yaseraha.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همین جوری</title>
<link>http://yaseraha.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description> 
&lt;P class=talk&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=talk&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;اولی&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;ن باری که عاشقت شدم یادته ؟ من یه کرم سیب بودم و تو یه کرم ابریشم . من به تو قول دادم دیگه هیچوقت سیب نخورم و تو هم قول دادی دور خودت پیله نزنی . ولی نمی دونم چی شد که من طاقت نیاوردم و فقط یه خورده سیب خوردم . تو هم از غصه دور خودت پیله بستی ... حالا دومین باره که عاشقت شدم ، ولی حالا من هنوز یه کرم سیبم و تو یه پروانه خوشگل ، تو پر زدی و رفتی و من موندم و سیبایی که جایی برای خورده شدنشون نمونده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=cScreen style=&quot;DISPLAY: none&quot;&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 17:56:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yaseraha&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>yaseraha</dc:creator>
<guid>http://yaseraha.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://yaseraha.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>« یا &lt;FONT color=#00ccff&gt;عشق&lt;/FONT&gt; »&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ماه محبوبتون عسل ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو این روزها اگر سجاده تون رنگی از دعا گرفت در میان سیلاب نیاز ما رو هم به خاطر بیارید ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;به یادتونیم ، سپیده و رها ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 25 Aug 2009 12:04:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yaseraha&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>roshanak</dc:creator>
<guid>http://yaseraha.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
