تبليغاتX
. . . بزن به سیم آخر - آزمون زندگی
یا هو

تا حالا شده از خودت بپرسی چه کاری انجام داده ای که شایسته ی داشتن چنین شرایطی باشی ؟

یا ، چرا خدا اجازه می دهد این طور چیزها برای تو اتفاق بیفتد ؟

هر مسئله ای را میتوان از چند جهت تحلیل کرد . این یکی رو امتحان کنید :

دختری با غصه از مادرش پرسید چطور همه چیز برای او اشتباه  پیش می رود؟

مثلا او در امتحان پایان ترم قبول نشده و تازه ، نامزدش هم او را ترک کرده است!

در همین حال مادر دانای او دقیقا می داند دخترش به چه چیزی نیاز دارد .

-          من برایت یک کیک خوشمزه درست می کنم.

و دست دخترش را گرفته و او را به آشپزخانه می برد، در حالی که دختر تلاش می کند لبخند بزند.

در حالی که مادر وسایل و مواد لازم را آماده می کند و دختر مقابل او نشسته ، مادر می پرسد : عزیزم یه تکه کیک می خوای؟

-          آره مامان . تو که میدونی من چه قدر کیک دوست دارم.

-          بسیار خب ، مقداری از روغن کیک رو بخور.

دختر با تعجب جواب می دهد : چی ؟!! نه ، ابدا!!

-          نظرت درمورد خوردن دو تا تخم مرغ خام چیه؟؟؟

در مقابل این حرف مادر ، دختر جواب می دهد : شوخی میکنین ؟

-          یه کم آرد ؟؟؟

-          نه مامان ، مریض میشم.!!

مادر جواب داد : همه ی این ها نپخته هستند و طعم بدی دارند ، اما اگر آنها را با هم استفاده کنی ، تبدیل به یک کیک خوشمزه میشن.

خدا هم همین طور عمل میکند. هنگامی که از خودمان می پرسیم چرا او ما را  در چنین شرایطی قرار داده ، در حقیقت ما نمی فهمیم تمام این وقایع کی و کجا ، چه چیزی را به ما می بخشد.

فقط او می داند و او هم نخواهد گذاشت که ما شکست بخوریم. نیازی نیست ما در عوامل و موقعیت هایی که هنوز خام هستند فرو برویم.

به خدا توکل کنیم و چیزهای فوق العاده ای را که به سوی ما می آیند ، ببینیم.خدا ما را خیلی دوست دارد.

او درهر بهار گل ها را برای ما می فرستد.او هر صبح طلوع خورشید را به ما هدیه میکند و هر وقت شما در هرکجا نیاز به حرف زدن داشتید ، او برای شنیدن آنجاست.

 

متن بالا رو از روزنامه ی "ایران " چاپ تاریخ پنجشنبه /23 مرداد 1387/ صفحه 16 برداشت  کردم.

وقتی که این متن رو خوندم انچه به ذهنم رسید این بود :

( کیکی که خدا برای من می پزه چه طعمیه؟؟ دستور پختش که خیلی سخته.گاهی شکری که توش می ریزه طعم تلخی داره.)

 اون روزها روزهای بدی رو می گزروندم. خیلی بد.چیزی نمونده بود که دوباره برم ته سیاهی. اما .به قول استادمون که هیچ چیز اتفاقی نیست.

این متن خیلی خیلی کمکم کرد.

اون روز ها نشد که آپ کنمش.نمیدونم چرا.اما نشد. ولی حالا انگاری وقتشه.

تقدیمش می کنم به عزیزی که روزهای سختی را داره پشت سر می زاره.

یا بهتره بگم که عزیزان . امیدوارم همشون بخونن.

گرامی اگه این پست رو خوندی بهش بگو که بخونه.تنها و دلشکسته تو دیار غربت خیلی سخته. خیلی سخت.

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 19:44 توسط رها |