تبليغاتX
. . . بزن به سیم آخر
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی

                                           دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

ای حافظ رند ..... !

لعنت خدا بر ....... باد !

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 12:30 توسط سپیده |

 

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 12:23 توسط سپیده

تو میگی :

                           بارون ....

من میگم :

                         عشق بازی خدا با بنده هاش ...  

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 13:33 توسط سپیده |

« یا عشق »

سلام ....

ماه محبوبتون عسل ...

تو این روزها اگر سجاده تون رنگی از دعا گرفت در میان سیلاب نیاز ما رو هم به خاطر بیارید ....

به یادتونیم ، سپیده و رها ....

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 15:35 توسط سپیده |

« یا عشق »

ابوجهل از کعبه می آید و

                            ابراهیم از بتخانه !!

                                                   کار به عنایت بود ،

                                                                        باقی بهانه .... !

                                                                                                 « پیر هرات »

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 19:57 توسط سپیده |

« یا عشق »

اول ) سلام ...

آااااه (یه نفس خیلی عمیق ) .... خیلی وقت بود دلم هوای اینجا رو کرده بود ؛ هواي شما رو ، هواي نوشتن رو ، هواي بحث كردن هامون رو .... خيلي وقت بود كه نيومده بودم . شايد ۳ ماه ، شايد ۴ ماه يا حتي بيشتر  ....

خوشبختانه نبودنم و ابراز وجود نكردنم دليل نگران كننده اي نداشت ، اما اين مدت سخت بود و از اين به بعد سخت تر هم خواهد شد !!! بعد يه مدت حدودا ۳-۲ هفته اي كه سيستمم خراب بود ، باقي مدت رو به خاطر حجم فشرده ي درسها و امتحاناي پي در پي نتونستم خدمت برسم . البته نتيجه ي شيريني كه بعد اين همه فشاري كه تحمل كردم به دست اومد جبران همه ي سختي ها رو كرد و حالا من موندم و دوست عزيزم كنكور جان (!!) كه تصميم گرفتم بدجوري حالش رو جا بيارم ( آخه دختر هم اينقدر خشن ميشه ؟؟!!؟) به همين منظور (!!) درس و تلاش رو مجددا شروع كردم و تصميم گرفتم دور همه مدل تفريح و مهموني رو كل يوم (!!!!!) خط بكشم ( اولين نمونه اش هم عروسي همين هفته كه نميتونم برم ).... خلاصه اينكه برام دعا كنيد . راه سختيه ، اما اگه خدا بخواد همه ي تلاشم اينه كه رتبه ي خوبي بيارم...

دوم ) چند روز پيش براي جشنواره ي برلين خيلي متاسف شدم !!! توقع داشتم " درباره ي الي ... " يه فيلم فوق العاده كه نه ، اما خوب باشه . ولي سوتي هاي متمادي و چند صحنه ي بزن و برقص دل مخاطب شاد كن باعث شد سطح توقعاتم رو از اصغر فرهادي بيارم پايين . بعد فيلم " شهر زيبا " اصغر فرهادي رو به عنوان يه كارگردان كاربلد قبول داشتم ، اما اين بار با اينكه فيلمش از برلين جايزه برده بود به نظرم اصلا قابل قبول نبود .... ( راستي يه وقت به سرتون نزنه بريد خروس جنگي رو ببينيدهاااا )

سوم ) چند روز قبل از اون چند روز پيش هم دلم براي اسطوره ها و افسانه هامون خيلي سوخت ! داشتم فكر ميكردم ما كه اين همه افسانه هاي زيبا و پر محتواتر از افسانه ي جومونگ داريم چرا يه سرمايه گذاري درست براي نبديل اونها به فيلم سينمايي يا سريال نمي كنيم ؟؟؟ ولي حالا اينطوري هم زياد بد نشدهاااا ! عوضش جومونگ رو به بچه نشون ميديم و ميگيم : ببين بابا جون ! رستم از اين همه قوي تر بود ...!

چهارم ) تا ۲ ماه پيش نسبت به سياست احساس خوبي داشتم و حتي از علاقه مندي هام محسوب ميشد . اما امروز ديگه از هر چي سياسته متنفرم ! تو اين مدت و در اين جريانات اخير طرفدار هيچ حزب و گروهي نبودم و الان هم نيستم . به نظرم هر كدوم ضعف هاي بزرگي داشتن كه باعث ميشد قابل اعتماد نباشن . قصدم اين نيست كه بحث سياسي راه بيندازم اما دوست داشتم اين چيزا رو يه جايي بگم . الان هم خواهش ميكنم لطفا بحث سياسي نكنيد .... (متشكرم)

آخر ) از همتون به خاطر عدم حضورم تو وبلاگهاي زيباتون معذرت ميخوام .ممنونم كه اين مدت نسبت به ما و تار نگارمون لطف داشتيد . قدحتون پر مي باد ...

گفتني ها كم نيست

من و تو كم گفتيم

مثل هذيان دم مرگ

از آغاز چنين درهم و برهم گفتيم

ديدني ها كم نيست

من و تو كم ديديم

بي سبب از پائيز

جاي ميلاد اقاقي ها را پرسيديم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 17:7 توسط سپیده |

وقتي مي‌خواست به دنيا بيايد، ‌همه دنبال كارهايش مي‌دويدند. همه داشتند بدو بدو مي‌كردند تا راحت‌تر متولد شود؛ از قرار آزمايش‌هاي مرتب پيش دكتر متخصص تا رعايت بهترين رژيم غذايي مادر. همه‌چيز رو به راه بود. روز آخر كه قرار بود با جادوي سزارين به مردم زمين اضافه شود، اين دويدن‌ها شدت گرفت. بيچاره پدرش؛ هزار بار راهروهاي طولاني و باريك بيمارستان را دور زد. زير لب، زمزمه جالبي داشت: «عجب حكايت غم‌انگيزي...»

وقتي به دنيا آمد، بدو بدوهاي خودش شروع شد؛ از بازي گرگم به هوا در حياط قديمي مهدكودك تا اولين باري كه دير از خواب بيدار شد و با آخرين سرعت دنبال سرويس مدرسه راهنمايي‌اش دويد. پدر و مادرش هم هنوز داشتند مي‌دويدند. پول شهريه مدرسه، دفتر و كتاب، رخت و لباس، خورد و خوراك... اين دويدن‌ها تمامي نداشت. يك روز دبير ادبيات سوم دبيرستان برايش شعر قشنگي خواند:‌ «عجب حكايت غم‌انگيزي است كه كرم كوچك ابريشم...»

وقتي درسش تمام شد، تازه اول بدبختي‌هايش بود. هرچقدر دويد تا از زير بار خدمت شانه خالي كند، موفق نشد. يك، دو، سه، چهار... دويدن‌ها از ميدان صبحگاه پادگان شروع مي‌شد و تا آخر كار نيمه وقت بعدازظهرها دنبال مي‌شد. چيدن مراسم ازدواج، اوج دويدن‌ها بود؛ بله برون، عقد، عروسي، شيربها، خانه اجاره‌اي... فرزندش كه قرار بود به دنيا بيايد، ديگر آرام و قرار نداشت. مدام مي‌دويد؛ اتاق بچه، سيسموني، پول زايمان... يك روز جلوي صندوق زايشگاه، ياد يك شعر قديمي افتاد:‌ «عجب حكايت غم‌انگيزي است كه كرم كوچك ابريشم، تمام عمر قفس مي‌بافت...»

وقتي مرد، همه دنبال كارهايش مي‌دويدند تا زودتر خاكش كنند؛ پزشكي قانوني، گرفتن برگه فوت، خريد قبر در منطقه خوش آب و هواي بهشت زهرا و... جنازه‌اش را روي دوش گرفته بودند و با عجله به سمت گور مي‌دويدند. بعد از اينكه حسابي زير خاك پنهان شد، به وصيت متوفي عمل كردند و روي سنگ قبرش با خط خوش، يك بيت شعر خاطره‌انگيز نوشتند:‌

   عجب حكايت غم‌انگيزي است كه كرم كوچك ابريشم 

 تمام عمر قفس مي‌بافت ولي به فكر پريدن بود!

«آقای بهروش»

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 23:8 توسط سپیده |

این هم یک داستان کوتاه که می تونه برشی از جامعه ما باشه ...

 از تلفن اداره زنگ زده بود به موبایل خانمش که فهمید برای شام مهمان دارند. بعد از کمی غرولند به این خاطر که همسرش دوباره بدون هماهنگی او مهمان دعوت کرده، کمی زودتر زد بیرون تا سفارش‌های او را جفت و جور کند. سر راه به همکارش سپرد که موقع رفتن، کارت او را هم بزند تا ساعت خروجش دو، سه ساعت دیرتر ثبت شود.

از اداره که خارج شد، مستقیم رفت میوه‌فروشی. دو کیلو سیب، دو کیلو پرتقال و دو کلیو هم موز. چند وقت پیش یک اسکناس تقلبی 2 هزار تومانی را به او قالب کرده بودند و فرصت را مناسب می‌دید که در شلوغی میوه‌فروشی آن را رد کند. موفق شد، اما حواسش نبود که آقای پشت میز، موقع وزن کردن میوه‌ها، دستش را طوری که دیده نشود روی کفه ترازوی دیجیتالی گذاشته است. حداکثر 4 کیلو میوه را به قیمت 6 کیلو خرید و سراغ بقیه سفارش‌ها رفت.

دم در مرغ‌فروشی شیکی که جلویش تابلوی بزرگ «کشتار روز» نصب شده بود، توقف کرد. دستی به سروروی مرغ ها کشید و متوجه شد حداقل 3 روز از قتل عام آنها می گذرد، به علاوه این که مغازه دار لامروت تا آنجا که راه داشته آب روی لاشه مرغ های زبان بسته گرفته است. خواست به مغازه بعدی سر بزند، اما فرصت تنگ بود. با بی میلی دوتا مرغ درشت برداشت و انداخت روی ترازو:
 - آقا اینو حساب کن من برم. خیلی دیرم شده.
 - به به... آقای مشرقی! شما کجا، اینجا کجا؟ به جان بچم اگه پول قبول کنم!
کمی طول کشید تا یادش بیاید. مغازه دار، یکی از ارباب رجوع‌هاي اداره بود كه يكي، دو هفته پيش كارش تمام شد. هر چقدر الكلي كار طول داد و طرف را دواند كه «پول چايي» بگيرد، موفق نشد. بي‌انصاف پول مرغ‌ها را هم دولا پهنا حساب كرد. پيش خودش مي‌گفت: كم چزوندمش. اگه الان پروندش زير دستم بود، پدرش‌رو درمي‌آوردم!

خريدها تقريباً تمام شده بود، اما همين كه خواست وارد منزل شود، چشمش به وانت دستفروش افتاد: «هندوانه قرمز و شيرين به شرط چاقو»! فرصت نكرد شرط چاقو را اجرايي كند، به قسم‌هاي مرد بارفروش اعتماد كرد و موقع حساب كردن پول دوتا هندوانه بزرگي كه از طرف گرفته بود، اسكناس 500 توماني بدون گوشه‌اي كه از مدت‌ها قبل توي جيبش بود، لاي بقيه اسكناس‌ها تحويل يارو داد. خوشحال بود كه تاريكي به نفعش تمام شده.

مهماني خوبي بود. تنها حالگيري كار وقتي بود كه هر دوتا هندوانه، سفيد و بي‌مزه از آب درآمدند، اما به هرحال آبرومندانه برگزار شد. خيلي خسته شده بود. مهمان‌ها تازه رفته بودند كه همسرش وارد پذيرايي شد:
 - كارنامه اين ذليل‌مرده رو گرفتم. رياضيش تجديد شده، از ديكته هم 11 آورده!
-  بفرما. صبح تا شب سگ‌دو مي‌زنيم، آخرش هم اين. پس اون معلم بي‌عرضش چه غلطي مي‌كنه؟
 - تقصيري نداره بچه ام. خانم معلمش 3 ماهه مريضي مادرش‌رو بهونه كرده و يه خط در ميون مي‌ياد مدرسه. همكاراش مي‌گفتند فيلمشه. مثل اين كه داره سور و سات عروسي‌شو جور مي‌كنه، مدرسه رو هم پيچونده.
 - گور پدرش. پس اين دو هزار تومني كه توي جيب گرمكنم بود كجاست؟ ديشب گذاشتم اينجا. هرچي مي‌گردم پيداش نمي‌كنم.
 - حتماً افتاده...

ظهر روز بعد پسر آقاي مشرقي بعد از فرار از ديوار مدرسه با همكلاسي‌ اش مشغول خوردن آبميوه شد.
 - پسرجون گفتم يه آب طالبي با يه هويج‌بستني مي‌شه 1100 تومن . اين 100 تومنش كمه.
 - به خدا ندارم آقا، دفعه بعد ميارم برات.  ببخشيد! هنوز چند قدمي بيشتر از آبميوه‌فروشي دور نشده بود كه به دوستش گفت:
 - حالا بريم 2 تا آلوچه بخريم.
-  مگه پول داري هنوز؟
-  آره. ديشب تو شلوغي مهموني از جيب بابام دوهزار تومن برداشتم. الان هزار و پونصد تومن دارم، ولي يادت‌ نره‌ها. فردا نوبت تو مي‌شه پول بياري...!

 « آقای رسول بهروش »

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 15:50 توسط سپیده |

« بسم رب العلیم »

بی نظمی ما زیرپوستی است . قبول دارید ؟ یعنی در سرشت ماست . در گوشت و پوست و خونمان، و تصاویر و مصداق های آن را در همه جا می توانیم ببینیم . کمی دورتر یا کمی نزدیکتر . در شهر خودمان ؛ بی نظمی قسمتی از زندگی معمولی و روزمره ماست . روی تابلوی بالای سر نوشته بین خطوط حرکت کنید . اما این خطوط هستند که بیشتر بین ما حرکت می کنند . چراغ قرمز برای بعضی ها به معنی شتاب بیشتر است . اما این همه تعارض با مفهوم بین المللی آن چگونه در ذهن ما شکل گرفته است ؟ چرا هیچ موتورسواری پشت این چراغ تحمل نمیکند ؟ چرا در قاموس آن چراغ قرمز وجود ندارد ؟ ما اهل درس خواندن شب امتحان هستیم . میزهایمان شلوغ است هرچند که جای هر چیز را در ذهن میدانیم . اما این نظم ذهنی مختل خواهد شد اگر کسی دکوراسیون میز شلوغ را برهم بزند . در پرداخت اقساط بانک بی نظمیم . در ایستادن در یک صف طویل برای گرفتن شیر هم بی نظمیم . قرار ملاقات ها را دیر می رسیم و بهانه می کنیم که خیابان لعنتی شلوغ است و پر ترافیک . غافل از اینکه شتاب خودمان هم بخشی از آن شلوغی و بی نظمی بوده است . اصولا با واژه ی برنامه ریزی مشکل بنیادی داریم . هرچه پیش آید خوش آید هستیم . ریسک بحران را می پذیریم و با آغوش باز به استقبال آن میرویم چون حس و حال چاره اندیشی برای مقابله با احتمال وقوع آن را نداریم .

اصلاح این همه موارد بی نظمی مشکل است. به مچ این دست که نگاه صاحبش به ساعت شماته دار است ، نمی توان ساعت اتمی بست . او تاب اینقدر آن تایم (ON TIME) بودن را ندارد .

با همه ی این اوصاف ، تغییر این وضعیت غیر ممکن و دست نیافتنی نیست . نظر شما چیست ؟!

( برگرفته از روزنامه ی گل ، شماره 848 ، با مقدار زیادی تغییر و تصرف )

« یا عشق »

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 23:22 توسط سپیده |

« امام حسین (ع) بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود . اما افسوس که به جای افکارش زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی آبی معرفی کردند . »

« دکتر علی شریعتی »

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 19:16 توسط سپیده |

 « بسم رب الحق »

ســــــــــلام . حالتون چطوره ؟؟! خوش می گذره ؟ روزهای پاییزی چطور می گذره ؟! حال و هوای دلتون که خدای نکرده پاییزی نیست ؟!

اول ) عیدتون و یلداتون هر دوشون با هم مبارک . دیگه خیلی صد سال به از این سالها ....

دوم ) یادمه گفته بودم میخوام در مورد تفاوت ارزش و هدف بنویسم . الوعده وفا ... .

مطالبی که میخونید از گفته های استاد شاهین فرهنگه . جناب آقای استاد از اساتید برجسته ی روانشناسی ایرانه . البته دکتر جزو ده مهندس  برتر رادار بوده . اما اتفاقاتی باعث شد که قید رادار و ماهواره رو بزنه و بره تو کار روانشناسی . شرح این اتفاقات در این مقال نمی گنجد (!!!!) ، اگه فرصتی بود انشا ا... در آینده ...

« ما باید در زندگی سه چیز داشته باشیم : 1- مقصد ، 2- ارزش و 3- هدف . حالا این سه تا چی هستن ؟!

اگه بگم در یک کلمه – فقط یک کلمه – به من بگو از الان تا آخر عمرت از زندگی چی می خوای ، چی میگی ؟ در طول زندگی می خوای به چی برسی ؟ موفقیت ؟ خوشبختی ؟ کمال ؟ تعالی؟ یا آرامش ؟!!

این یک کلمه میشه مقصد ما . مقصد بسیار گنگ و دست نیافتنی است . وقتی زمینه های مقصد را مشخص کنیم ، مقصد تبدیل به ارزش میشه . مثلا اگر از کسی بپرسیم میخوای در زندگیت به چی برسی ؟ و او جواب بده که من میخوام رشد کنم ، این رشد کردن میشه مقصد . در چه زمینه ای می خوای رشد کنی ؟ رشد علمی ؟ مالی ؟ ورزشی؟ اجتماعی ؟ ... وقتی این زمینه را تعیین می کنیم ، مقصدتبدیل به ارزش میشه و ارزش ها نیز دست یافتنی نیستند !

یک اشتباه بسیار بزرگ مردم دنیا اینه که ارزش و هدف رو با هم قاطی می کنن . ارزش فقط خواب و خیال و آرزوست . ارزش مثل تیری است که در کمان می گذاریم و نشانه می ریم ؛ ادامه ی تحصیلات می خوام ، یه شوهر باحال (  ) ، پول هم میخوام .... ! اما این تیر هیچ وقت رها نمیشه .

اما هدف ؛ هدف آنچنان دقیق و روشن است که به محض اعلام و بارها و بارها پس از اعلام ، ذهن ما را برای رسیدن به خواسته ها درگیر میکند . مثلا اگر چیزی که ما از زندگی می خوایم ، خوشبختی باشه ، خوشبختی مقصده چون هیچ چیز آن معلوم نیست . خوشبختی یعنی چی ؟ خوشبختی یک کلمه ی گنگه و هر کس اونو یه طور تعریف می کنه. میگم دوست من ! تو به چی میگی خوشبختی ؟ کی خودت رو خوشبخت میدونی ؟ کسی پاسخ میده : اگر جهانگرد بشم و دور دنیا رو بگردم ، فکر میکنم آدم خوشبختی هستم . این مسلمه که اون شخص جهانگرد نمیشه چون جهانگرد شدن ارزشه . حالا می خوایم جهانگرد شدن رو به هدف تبدیل کنیم . چیزی رو که دست نیافتنی است ، قابل دست یابی کنیم :

سوال : دوست من ! اولین کشوری که می خوای بری کجاست ؟ مصر ؟! بسیار خب ، می خوام برم مصر ... . مصر میشه هدف ، چون هدف به محض اعلام ذهن رو درگیر میکنه . من الان ذهنم درگیره ؛ داره میگه تو هفته ی آینده یه سری بزن تهران ، سفارت مصر ، ببین ویزای مصر رو چطور میدن ..

من الان تو اینترنتم ، ذهنم میگه حالا که فرصت داری یه سرچ در مورد سفر به مصر بزن ...

دارم با ماشینم رانندگی میکنم ، از جلوی یه آژانس هواپیمایی رد میشم . روی شیشه اش نوشته : تور مالزی ، تور دبی ، تور مصر ... . دوباره ذهنم درگیر شد . پس هدف مدام ذهن رو درگیر میکنه . »

حالا برای این که ببینم درستونو خوب یاد گرفتید یا نه ، چند مورد رو نام میبرم و شما لطف کنید بگید از بین اینها کدوم مقصد ، کدوم ارزش و کدوم هدفه ؟!

1-   میخوام یه دانش آموز نمونه شم .

2-   پیشرفت پشت پیشرفت .

3-    میخوام مهندسی عمران دانشگاه شریف بخونم .

4-    هر روز بهتر از دیروز .

5-    میخوام یه ژیان قرمز بخرم .

آخر ) قدحتان پر می باد . تعطیلات خوبی داشته باشید . یا عشق ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 21:26 توسط سپیده |

« یا حق »

عاشقی خلاقانه ، ایده ای است بسیار عظیم .

عشق بورز نه به خاطر ایجاد پیوند بین دو شخص ایستا ، عشق بورز همچون گردابی زاینده ، عشق بورز همچون رقصی چنان پر تب و تاب ، با حرکاتی چنان سریع که نتوان دریافت که کدام عاشق و کدام معشوق است . و رقص ادامه می یابد ژرفتر و ژرفتر ، رقصنده ها محو می گردند و تنها رقص باقی می ماند .

« اوشو »

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 18:33 توسط سپیده |

« اناری را میکنم دانه به دل می گویم ،

کاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود . »

+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 9:58 توسط سپیده

« بسم رب العالمین »

سلام .

خیلی وقت بود میخواستم بنویسم ، اما دستم به قلم نمیرفت ( در واقع به تایپ نمیرفت ) تا اینکه شد وقت حج رفتن و حاجی شدن ....

هرسال این موقع که میشه ، این شعر مشهور مولانا ورد زبونم میشه :

ای قوم به حج رفته کجایید ، کجایید ؟ / معشوق همین جاست بیایید ، بیایید

و به این فکر میکنم که آیا معنای واقعی حج فقط همین جنبه ی ظاهری رفتن به مکه و پس از اون یدک کشیدن پیشوند حاج آقا و حاجیه خانوم و در نهایت فراموش کردن تمام عهد و پیمان هاست ؟!

آیا به صرف رفتن به حج می تونیم ادعا کنیم که پاک و مطهر شدیم ؟

مسلما جواب همه ی این سوال ها منفیه ! اما واقعا گاه چنین وضعیتی وجود داره و هممون نمونه های بارز و عینی اش رو در اطرافمون می بینیم . و جالب اینه که تازگیا ورژن جدید حج هم اومده که از روی چشم و هم چشمی به زیارت معبودشون (!!!!) میرن ( خوبه حداقل همین بهانه ی بچگانه هم وجود داره،شاید گاهی تلنگری باشه ).

من فقط دارم در مورد جنبه ی منفی موضوع صحبت می کنم . چرا که صد البته اکثر افرادی که از حج بر میگردن سعی در بهبود خط مشی خودشون میکنند و واقعا درصدد اصلاح زندگیشون هستند ...

گاهی بعضی از افراد این قوم به حج رفته طوری رفتار میکنن که انگار از این سفر جز دیدن خونه ی خدا بهره ی دیگه ای نبردن .

وقتی به قول مولانا معشوق و معبود ما همسایه ی دیوار به دیوارمونه و ما میتونیم هر لحظه ای به دیدار او بریم ، چرا این ملاقات رو به تاخیر می اندازیم و منتظر ایجاد فرصتی هستیم که به زیارت خونه ی سنگی خداوند بریم ؟! نه ،نه ! اصلا نمی خوام این سنت الهی رو نفی کنم . بحث سر این موضوعه که باید به حج فراتر از یه عمل واجب توجه بشه و صد البته که همه چیز به صرف رفتن به زیارت کعبه درست نمیشه. فکر میکنم انسان باید اول به طواف کعبه ی درونش بره و وضعیت زندگی و ایمانش رو مشخص کنه و تعریف درستی از جایگاه خداوند در زندگی اش داشته باشه و در نهایت برای تکمیل پروژه ی رسیدن به هدف ( تقرب الهی )  کعبه ی سنگی رو طواف کنه .

و معتقدم این خیلی بده که ما انسان ها فقط در موارد خاصی ( مثل زمان سختی ها و یا همین حج ) به یاد خدا هستیم ، در حالیکه خدا در تمام لحظات زندگی ما رو فراموش نمیکنه . استنباط من اینه که ما در این صورت فقط خدا رو به عنوان یک وسیله می خوایم در حالیکه باید اجرای نقش اول زندگیمون رو در اختیار او قرا بدیم ! 

( معذرت از بالای منبر رفتنم  ، جسارتم رو ببخشید ، چون من از همه ی شما کوچکترم و شاید این طور صحبت کردنم اصلا درست نباشه )

همه ی اینا رو گفتم که برسم به این :

کعبه یک سنگ نشانه است که ره گم نشود / احرام دگر بند ببین یار کجاست

نظر شما چیه ؟

« یا عشق »

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 22:56 توسط سپیده |

« .... و خدایی که در این نزدیکی است »

 درون معبد هستی

بشر ، در گوشه ی محراب خواهش های جان افروز

نشسته در پس سجاده ی صد نقش حسرت های هستی سوز

به دستش خوشه ی پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ

نگاهی میکند ، سوی خدا - از آرزو لبریز -

به زاری از ته دل ، یک « دلم میخواست » می گوید .

شب و روزش « دریغ  » رفته و « ایکاش » آینده ست .

.....

صفای معبد هستی تماشایی ست :

ز هر سو ، نوشخند اختران در چلچراغ ماه میریزد

جهان در خواب

تنها من ، در این معبد ، در این محراب :

دلم میخواست : بند از پای جانم باز میکردند

که من ، تا روی بام ابرها ، پرواز میکردم ،

از آنجا ، با کمند کهکشان ، تا آستان عرش میرفتم

در آن درگاه ، درد خویش را فریاد میکردم !

که کاخ صد ستون کبریا لرزد !

دلم میخواست : دنیا رنگ دیگر بود

دلم میخواست : خدا ، زنجیری گران ، از بارگاه خویش می آویخت

که مظلومان ، خدا را پای آن زنجیر

ز درد خویشتن آگاه میکردند .

چه شیرین است : وقتی بی گناهی داد خود را

از خدای خویش میگیرد .

چه شیرین است ، اما من ،

دلم میخواست : اهل زور و زر ، ناگاه !

ز هر سو راه مردم را نمی بستند و زنجیر خدا را بر نمیچیدند !!

دلم میخواست : دنیا خانه ی مهر و محبت بود

دلم میخواست : مردم ، در همه احوال با هم آشتی بودند .

طمع در مال یکدیگر نمیکردند .

کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند .

مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند ،

ازین خون ریختن ها ، فتنه ها ، پرهیز میکردند ،

چو کفتاران خون آشام ، کمتر چنگ و دندان تیز میکردند !

چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده ست

چه شیرین است وقتی ، آفتاب دوستی

در آسمان دهر تابنده ست .

چه شیرین است وقتی ، زندگی خالی ز نیرنگ است .

دلم میخواست : دست مرگ را ، از دامن امید ما ،

کوتاه میکردند !

در این دنیای بی آغاز و بی پایان

در این صحرا ، که جز گرد و غبار از ما نمی ماند ،

خدا ، زین تلخکامی های بی هنگام بس میکرد !

نمی گویم پرستوی زمان را در قفس میکرد !

نمی گویم به هر کس بخت و عمر جاودان میداد ؛

نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان میداد ؛

همین ده روز هستی را امان میداد !

......

دلم میخواست سقف معبد هستی فرو میریخت

پلیدی ها و زشتی ها ، به زیر خاک می ماندند

بهاری جاودان آغوش وا میکرد .

جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا میکرد !

بهشت عشق میخندید .

به روی آسمان آبی آرام ،

پرستو های مهر و دوستی پرواز میکردند .

به روی بام ها ، ناقوس آزادی صدا میکرد ...

 

مگو : « این آرزو خام است ! »

مگو : « روح بشر همواره سرگردان و ناکام است . »

اگر این کهکشان از هم نمی پاشد ؛

وگر این آسمان در هم نمیریزد ؛

بیا تا ما : « فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم . »

به شادی : « گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم ! »

 

« فریدون مشیری »

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 14:18 توسط سپیده |

« هو الباقی »

****************************

با سلام خدمت دوستان .امیدوارم طاعات  وعباداتتون مقبول درگاه حق باشه.همین طور سپیده ی عزیزم. و یه عذر خواهی کوچولو بابت دستکاری تو پست زیبای سپیده نازنین. غرضم فقط گذاشتن این لینک بود. تو این روزهای ضیافت از خدا بخواهیم که هیچ وقت  هیچ وقت  هیچ وقت امیدمون رو از دست ندیم. ببین امید چه می کنه!!!!

****************************

 به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است .

حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود .

من به آنان گفتم :

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد .

و به آنان گفتم :

سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ .

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند .

پی گوهر باشید .

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید .

و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ .

به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت .

.....

زیر بیدی بودیم .

برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم ، گفتم :

چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید ؟

می شنیدم که به هم می گفتند :

سحر میداند ، سحر !

سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند .

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد .

خانه هاشان پر داوودی بود ،

چشمشان را بستیم .

دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش .

جیبشان را پر عادت کردیم .

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم .

« سهراب سپهری »

                                                    

 اول: معلم که یه شاگردی به دلش میشینه ، میخواد به هر شیوه ای شده محبت خودشو رو کنه و طرح دوستی بریزه . از طرفی هم بزرگتره و باید قانون بازی رعایت بشه ( خدا جون ! نگو که قانونا دست و بال تو رو هم بستن که بدجوری دل خونم ازشون ) خلاصه که همیشه حواسش هست که اگه نگاهش به نگاه شاگرده گره خورد لبخند به لبش باشه تا همین روی گشاده شاید به شاگرد دل و رو بده که قدم پیش بذاره .

آخر: گاهی اوقات آدم حالش خوبه ، پی بهونست که به یکی کمک کنه ، به یکی الکی محبت کنه ، متوجه اطرافشه که کسی اگه چیزی خواست و کاری داشت ، بهش حال اکید بده . خوش به حال اون گدایی که بلد باشه چی بخواد و چطور بخواد که طرف با جیب خالی برگرده خونه ....

خدا : ماه رمضون انگار می کنم که حضرت حق حکمش حکم همون معلم عاشقه ، همون که لبخند رو لبشه ، همون که به خلایق رو میده ، همون که .... . و نقلش نقل همونیه که الکی الکی حالش خوشه ، دنبال نگاته که ته تهش یه چیزی بخونه و بهت بده .... . جیب خدا که هیچ وقت خالی نمیشه ؛ ما رعایت چی رو میکنیم نمیدونم !!! بگذریم ....

روی سنگ مزار علی حاتمی نوشته : آیین چراغ خاموشی نیست .... ؛ میگم حالا که اینطوره ، چراغ اول واسه دل خودم روشن شد .

 یا علی ، شروع کنید ....

این دو خط هم از عارف رومی داشته باشید تا بعد ...

«چنان که گدا عاشق کریم است ، کریم هم عاشق گداست ! اگر گدا را صبر بیش بود ، کریم بر در او آید و اگر کریم را صبر بیش بود ، گدا بر در او آید . اما صبر کمال گداست و نقص کریم. »

« یا عشق »

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11:23 توسط سپیده |

« هو المحبوب »

سکندری خوردیم و هری افتادیم تو خواستنت به مولا ، به قول این جوجه اجنبیه فال این لاو ( fall in love ) بی آژان و آژان کشی ......  !

بعد یه عمر کفتر بازی و آسمون گردی و الواطی ، روزا کافه گردی و میخونه و رقاص بازی ، شبا سیاه مستی و تو کوچه ها رباعی خوندن ، ببین چه جوری پاخال ناز چشای خمارت شدیم عشقی (!) ...

قصه سر دراز داره ، بر ما حکایتی گذشته از خواستنت ، آره عشقی . بلا روزگاریه عاشقیت . تو یه تیکه عاشقونه ی محضی ، یه گالن آب شنگولی مامان ؛ ناب ناب . آخ که چقد دلم میخوادت خره !!!!!!!!!!!

دانم ، مقام معشوق به از این صوبتاس . عذر خواهی میکنم دختر ارباب ، خره خودمم.

خرتم عشقی .

راس می رفتیم ، راس میومدیم بی دروغ و کلک ، سرمون تو کلامون بود و یادمون داده بودن که اونقدی بالا رو نیگا نکنیم که باد ببرتش ، اما لاکردار گیسات بلند بود و خودت بالا ، بالا بلند .

حالا خیال که اومده باشی پای پنجدری که چاقو رو بدی داش کوچیکت که برسونه به ما ........ . اون روز اونی که قربونی حاجی شما شد من بودم ، نه اون قوچی که از صالح آباد اومده بود تا سرش بریده بشه . همچی بی سروصدا سر ما رو بریدی عشقی. حالیته ؟؟؟! اونجا سر ما رو بریدی .

سرتو درد نیارم . حاجی اومد ، مراد ما بود . گفتم و گیر سه پیچ دادم که ما رو بفرست بریم کشتارگاه اونجا کار کنیم . چه میدونم بریم وایسیم دم حجره ، اصلا بریم فعله گی . گفت نه ؛ شما بمون همینجا کار زیاده . تو کار مارو زیاد کردی . روی سرخ و سفیدمون پلاسید زرد شد . ننه هه گفت عشقه ! با کله رفتیم تو دیفال . دیگه کسی به رومون نیوورد . داری که !؟ دارم تعریف میکنما ! عشقی ! حکم بازی کردیم باختیم ، نرد باختیم . بیس یک ، رو سه و نیم خوابیدیم . حیرت چه حکایتیه ، هر کی عاشقه بازندس ! همیشه ، همه جا ، پله ایی نموند که ازش نخوریم زمین ، سقا خونه ای نموند که شمع ما توش روشن نشه . امن یجیب مضطری ما شدی . - حالا نفله تو اون هیرو ویری تو چرا تاقچه ( طاقچه ؟) بالا گذاشته بودی جواب سلام ما رو پرت میکردی رو خاک ؟ -  نفله هه خودمم . نفلت شدم دیگه . مگه نه ؟؟!

خاک !! ما دهن همه رو آسفالت کرده بودیم . خاک نمیشناختیم که .... !! .... هه .... میگم .... کم واست از این و اون نخوردیما . نه ؟! هر ناکسی رسید ما رو خاک کرد . این خاکو داشته باش تا آخرش بگم برات .

تو تکیه ....  دخترای محل ، سقاخونه ، طوق ، بازارچه ، سبزه میدون ، زورخونه ، خرمنکوب ، ناموس ما بودن . آبجی ما بودن . سر و صدا بود تو تکیه ..... تنای عرق کرده و داغون ، صورتای خیس ، پاچشای گود افتاده ، سینه های سرخ شده ..... . میون هیاهو  وقتی دستت از پرده میومد تا سینی چایی رو بدی دست دردونه ی حاجی ، صدای به هم خوردن النگو هات کرم میکرد . زنگش می پیچید تو گوشم . آره عشقی !  زنگ رحیل رفتنی ما اونجا به صدا در اومد . الحق که کارت بیس بود ، بگو بیس یک . نقص نداشت . طوبی ناکارمون کردی ......

نقل چشاتم قشنگه ...... عاشقیه دیگه ،بذار بگم ، کوتاهه ....

چشات طوبی ، بی معرفت بود ، قبول کن بی مرام بود .... ، نه تیر داشت نه کمون ، نه غمزه و کرشمه و عشوه و از این دست فیس و افاده های جوجه مزلفای ادبیاتی . چشات قمه داشت تو سیاهیاش (!!!!!) . کشید و ناغافل زد آشو لاشمون کرد و رفت سی خماری خودش خلاص !

داره تموم میشه .... ، تو تموم همه چیزی . آخر آخرین های همه ی نسخه های اصل. مث فروغ .... تو آخر عشقی ..... رو دس نداری به مولا . مگه بعد فروغ کسی شعر گفت ؟ مگه بعد بهروز کسی بازی کرد ؟ مگه بعد آقا تختی کسی کشتی گرفت ؟ مگه بعد عارف کسی ترانه نوشت ؟ مگه بعد قمر کسی آواز خوند ؟ آوازت تو گوشمه ..... ختم کلمه : بعد تو هم کسی عاشقی نمیکنه عشقی !

آخر همه ی عشق و عاشقیا هم همینیه که سر ما اومده . اینجور قصه ها زود تموم میشن . آخر آخرش اینه که تو خونه ی محبوب زخم بخوری و علی علی .... . حالا یا کارت درسته ؛ مث اونیکه رو دستش مرد نیومد تو محراب ، یا مث من سگ رو سیاه که کارام همه غلط و غلوط بود و همش خیطی بار آوردم اینجا ، تو پس کوچه ی شما . خیالیه عشقی ؟ خیالی نی که ؟؟! .....

گفت اگر شراب خوری جرعه ایی فشان بر خاک . واس خاطر همه هم پیاله هایی که الان اسیر خاکن ظاهرا و شایدم افلاک ؛ همشو میریزم که رسم کرم هم به جا بیاد ، نذر سیاه مستی رفیق ، .... که خاکیمون کردی . رفیقمی عشقی ...!!!

خلاصی از این چار دیواری گریه زاری نداره ، گل ریزون داره . که اینجا حبسه و اون ور دست و بالم تنگه . همین ! فاتحه ..........

                                    « از نوشته های جناب آقای مسعود کرمی »

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 13:54 توسط سپیده |

« یا دادر حق »

گر دست رسد در سر زلفین تو بازم / چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم

زلف تو مرا عمر درازست ولی نیست / در دست سر مویی از آن عمر درازم

                                                    

عزیز دل ؛

هفته ها آمدند و رفتند و من حالا دیگر کودک نیستم . بزرگ شده ام . اکنون زنجیره اشکانم مرا پایبند درگاه امید انتظارت کرده . ای کاش میشد بزرگ نمی شدم . ای کاش کودک مانده بودم و در همان حال و هوای کودکی آمدنت را به انتظار می نشستم .

یادم می آید وقتی همه ما انسانها کودک بودیم ، روز رفتن تو به دورت حلقه زدیم .... . تو به چشمان اشکبارمان چشم دوختی و گفتی عصر جمعه می آیی و ما همه شاد و سرمست وعده ی دیدارت خندیدیم و به بازی مشغول شدیم تا بیایی .

وقتی کمی دیر شد دیگر آنقدر بزرگ شده بودیم که توان محاسبه روزها و تقویم به دست گرفتن را داشتیم . دور هم نشستیم و تقویم را باز کردیم . دوباره چشمانمان پر از اشک شد . خودت میدانی چرا ... ؛ وقتی هزاران جمعه در تقویم دیدیم مضطرب شدیم . همه آه کشیدیم و دست گزیدیم که چرا نپرسیدیم آخر فدایت شوم کدام جمعه ؟!!

حالا دیگر بزرگ بزرگ شدیم و در انتظار آن جمعه ی دور از دسترس اما نزدیک ، همه حیران می گرییم و می گرییم .

جانم فدایت ، سالهاست آمدن بهار زندگی ات را به امید هوای دل انگیز بهار موعود به جشن می نشینیم . اما ای بهار آمدنی به گمانت کمی دیر نشد ؟!

آدمیت فرسود ، پس کو دم مسیحائیت ؟

دستم به دامنت ، من تو را می خواهم ...

دلم بهانه گرفته ، چرا نمی آیی ؟!

.... یادم هست آن روز که دورت حلقه زده بودیم و تو وعده دیدار دادی ، بالهایت را گشودی تا پر بکشی .... ، همان هنگام یکی از میان ما از ته دل فریاد زد :

گاهی عزیز دل یادی ز ما بکن ....

و من سالهاست بعد از رفتنت به این می اندیشم که آیا تو صدایش را شنیدی یا نه؟!!

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 13:50 توسط سپیده |

«هو العشق»

سلام دوستای گل خودم . چطورید ؟ چه خبر ؟!!

عید قشنگتون مبارک . صد سال به این سال ها (  الان هم نه ؟؟ پس کی باید بگم ؟ ) . میدونم این اس ام اس هزار بار براتون اومده . ولی برای خالی نبودن عریضه لطفا یه بار دیگه هم تحمل بفرمایید ...

عرشیان امشب زمین را لاله باران می کنند

خاک را خوشبو تر از زلف نگاران می کنند

آفرینش فیض از دیدار احمد می برد

کعبه امشب سجده بر خاک محمد می برد

در کل صد سال به این سالها و عیدتون مبارک .

                                                   

مطلب زیر رو  _ که برای خودم هم فوق العاده جالب بود _ از شماره ی 722 روزنامه ی ورزشی گل صفحه ی 5 برداشتم . نمیدونم شما هم باور می کنید یا نه .... !!!!

المپیک ریشه ایرانی و آریایی دارد !!!

اگر تا امروز همگان فکر میکردند که المپیک جدید و باستانی به عنوان نخستین رویداد ورزشی بشر متعلق به یونانی هاست و طراح این بازیها ، اهالی آتن باستان هستند ، اما مورخان آلمانی با توجه به تحقیقاتی پیرامون کتیبه آریامنه متوجه این موضوع شدند که این لوح زرین دارای اسرار تکان دهنده و شگفت آوری است و ادعای یونانی بودن ریشه المپیک را رد میکند !!!! تحقیقات پیرامون این لوح زرین در موزه برلین پرده از این راز برداشت که در دوره ی مادها رقابت هایی بین ملل مختلف شبیه مسابقات المپیک یونان ، حدود 2700 سال پیش در هگمتانه یا  شهر همدان کنونی برگزار می شده است .

به گزارش فرانکفورت تایمز رقابت های المپیک جدید از سال 1896 در آتن آغاز شده و یونانی ها به یاد " زنوس " الهه بزرگ خود و در نزدیکی کوه المپیا در یک استادیوم 400 متری ، بازی ها را از سر گرفتند . اما بررسی دقیق لوح زرین آریامنه به ابعاد 12 در 8 س.م که دارای 10 سطر به خط میخی است می گوید : به طور حتم المپیک منشاء ایرانی دارد ، طراحی آن اولین بار در مرزهای آریایی انجام گرفته و بعدها از آن الگو برداری  شده است اما این موضوع تا کنون فاش نشده است .

..... در شبه المپیکی که در ایران باستان برگزار میشد ، مشعل ابتدا در کوه دیاکو الوند همدان روشن میشد و در یک دوره آن 121 تن از چهار کشور ، رقابت در رشته های مختلف مثل کشتی ، وزنه برداری ، دویدن و تیراندازی را تجربه می کردند . اولین دوره این رقابت ها با حضور کشورهای باستانی یونان ، روم ، مصر و ایران برگزار شد و طول این مدت بازیها در تیرگان ماه که یکی از ماه های زرتشتی است قرار می گرفت .

الیور هافمن شرق شناس معروف آلمانی میگوید در یکی از سرهای لوح طلایی آریامنه آمده است که رشته هاش ورزشی مانند غارنوردی در مسافت های نزدیک و دور ، کشتی با ببر (!!) ، پرتاب اسب کوچک (!) ، تیر و کمان ، چوگان با اسب و فیل ، پرتاب نیزه آتشین ، سوارکاری سرعت همراه با پرتاب نیزه و یک بازی شبیه هفت سنگ در هگمتانه برگزار شده است . نکته جالب دیگر اینکه رقابت های فوق به فاصله هر دو سال در هگمتانه برگزار میشد ، همچنین پادشاه یونان و امپراطور روم نیز از این رقابت ها دیدن کرده اند .

                                                     

اما آخرین مطلبی که مدتی هم برای خودم سوال بود و بالاخره جوابشو پیدا کردم در مورد ساعته ...

اگر دقت کرده باشید روی اکثر تابلوها و بروشور های تبلیغاتی مربوط به ساعت و یا حتی تو ساعت فروشی ها وقت روی 10:10 دقیقه تنظیم شده . در واقع این تایم به خصوص زمان انفجار بمب اتمی آمریکا در ژاپن رو یادآور میشه .

دیگه عرضی ندارم ، جز سلامتی شما ...

         « حرفی نمونده باقی ، سکوت حرف آخر »

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 18:50 توسط سپیده |

« بسم رب الحق »

 

جرالدین دخترم ، اکنون تو کجا هستی ؟ در پاریس روی صحنه تئاتر ؟ این را میدانم . فقط باید به تو بگویم که در نقش ستاره باش و بدرخش . اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر گل هایی که برایت فرستاده اند به تو فرصت داد ، بنشین و نامه ام را بخوان . من پدر تو هستم . امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد . به آسمان برو اما گاهی هم به روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن . زندگی آنان که با شکم گرسنه و در حالی که پاهایشان از بینوایی میلرزد ، هنرنمایی میکنند . من خود یکی از آنها بوده ام . جرالدین دخترم ، تو مرا درست نمی شناسی . در آن شبهای بس دور ، با تو قصه ها گفتم . آن داستان هم شنیدنی است . داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه میگیرد ، داستان من است . من طعم گرسنگی را چشیده ام ، من درد نابسامانی را کشیده ام و از اینها بالاتر ، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزند و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمیکند ، چشیده ام . با این همه زنده ام و از زندگان هستم . جرالدین دخترم ، دنیایی که تو در آن زندگی میکنی ، دنیای هنرپیشگی و موسیقی است . نیمه شب آن هنگام که از تالار پرشکوه تئاتر شانزلیزه بیرون می آیی ، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن . حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل میرساند ، بپرس . حال زنش را بپرس . به نماینده ام در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرج های تو را بدون چون و چرا بپردازد اما برای خرج های دیگرت باید صورتحساب آن را بفرستی .

دخترم جرالدین ، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و به مردم نگاه کن و با فقرا همدردی کن . هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد ، دو پای او را میشکند . وقتی به این مرحله رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی ، همان لحظه تئاتر را ترک کن . حرف بسیار برای تو دارم ولی به وقت دیگر می گذارم و با این آخرین پیام ، نامه را پایان میبخشم . انسان باش ، پاکدل و یکدل . زیرا گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست بودن و بی عاطفه بودن است .

پدر تو ، چارلی چاپلین

 

                                              

 

کمتر کسی پیدا میشه که نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش رو نخونده باشه. نامه ای که درکشور ما سی سال دست به دست چرخید . در مراسم رسمی و نیمه رسمی بارها و بارها از  پشت میکروفن خونده شد و مردم کوچه و بازار با هر بار خوندن اون به لبخند غمگین چاپلین فکر کردن که جهانی از معنا رو در خود داشت . اگر بعد از این همه سال بهتون بگن این نامه جعلی است چی میگین ؟؟! لابد عصبانی میشید و از سادگی خودتون خنده تون میگیره . حالا اگر بگن نویسنده واقعی این نامه سی ساله که فریاد میزنه این نامه رو من نوشتم نه چاپلین و کسی باور نمیکنه چه حالی بهتون دست میده ؟ فکر میکنید واقعیت داره ؟ خیلی ها مثل شما سی ساله به فرج ا... صبا نویسنده واقعی این نامه همینو میگن : واقعیت نداره !!!!!

 

 فرج ا... صبا نویسنده و روزنامه نگار کهنه کاری است . او سالها در عرصه مطبوعات فعالیت داشته و امروز دیگر از پیشکسوتان این عرصه به شمار میاد .

.......... ماجرا برمیگرده به یه روز غروب در تحریریه مجله روشنفکر .

فرج ا... صبا اینطور میگه : " سی و چند سال پیش در مجله روشنفکر تصمیم گرفتیم به تقلید فرنگی ها ما هم ستونی راه بیندازیم که در آن نوشته های فانتزی به چاپ برسد . به هر حال می خواستیم طبع آزمایی کنیم . این شد که در ستونی ، هر هفته ، نامه هایی فانتزی به چاپ میرسید . آن بالا هم سرکلیشه فانتزی تکلیف همه چیز را روشن میکرد . بعد از گذشت یک سال دیدم مطالب ستون تکراری شده . یک روز غروب به بچه ها گفتم مطالب چرا اینقدر تکراری اند ؟ گفتند : اگر زرنگی خودت بنویس ! خب ، ما هم سردبیر بودیم . به رگ غیرتمان برخورد و قبول کردیم . رفتم توی اتاق سردبیری و حیران و معطل مانده بودم چه بنویسم که ناگهان چشمم افتاد به مجله ای که روی میزم بود و در آن عکس چارلی چاپلین و دخترش چاپ شده بود . همان جا در  دم  در اتاق را بستم و نامه ای از قول چاپلین به دخترش نوشتم . از آن طرف صفحه بند هم مدام فشار می آورد که زود باش باید صفحه ها را ببندیم . آخر سر هم این عجله کار دستش داد و کلمه "فانتزی" از بالای ستون افتاد . همین شد باعث گرفتاری من طی این همه سال . "

بعد از چاپ این نامه است که مصیبت شروع میشه :" آن را نوار کردند ، در مراسم مختلف دکلمه اش میکردند ، در رادیو و تلویزیون صد بار آن را خواندند ، جلوی دانشگاه آن را میفروختند ، هر چقدر که ما فریاد کشیدیم آقا جان این نامه را چاپلین ننوشته کسی گوش نکرد . بدتر آنکه به زبان ترکی استانبولی ، آلمانی و انگلیسی هم منتشر شد .

حتی در چند جلسه که خودم نیز حضور داشتم باز این نامه را خواندند و وقتی گفتم این نامه جعلی است و زاییده تخیل من ، ریشخندم کردند که چه میگویی ؟ ما نسخه انگلیسی اش را هم دیده ایم !!!! "

 

 

زندگی در کلوزآپ  تراژدی است و در لانگ شات کمدی .

چارلی چاپلین ( این یکی دیگه واقعیه !)

 

                                                                              « یا عشق »

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 13:18 توسط سپیده |

                                                   « یا خالق خاک »

من آریایی ام ،

خدایم ایران است ،

پیامبرم کوروش بزرگ است ،

امامان من داریوش بزرگ ، خشایار شاه ، مازیار ، انوشیروان عادل و یزدگرد هستند ،

امام زمان من کاوه اهنگر است،

رو حانيون من فردوسي،مولوي ،حافظ،سعدي و ابن سينا یند،

کتاب مقدس من شاهنامه است ،

اصول و فروع دين من لوح حقوق بشر کورش بزرگ است، عاشوراي من قادسيه است،

شهداي من رستم فرخزاد و بابک خرمدين است،

پرچم من درفش کاوياني است،

بهشت من آزادي است،

عيد من مهرگان و نوروز است،

محراب من دل است ،

دين من عشق و دانش است،

ايمان من خرد است .....

 

                                         

وقتي به شروع و چگونگي وقوعش فكر مي كنم، بنظرم همه چيز گيج و پيچيده مي آيد! اما ظاهرا اين گيجي چندان هم عجيب ودور از انتظار نيست،چون عبارت  "ضربه فرهنگي" را چنين تعريف كرده اند: "تغييراتي در فرهنگ كه موجب به وجود آمدن گيجي، سردرگمي و هيجان مي شود."

اين ضربه چنان نرم و آهسته بر پيكر ملت ما فرود آمد كه جز گيجي و بي هويتي پي آمد آن چيزي نفهميديم!

شايد افراد زيادي را ببينيد كه كلمات Hi و Hello را با لهجه غليظ Americanاش تلفظ مي كنند. اما تعداد افرادي كه از واژه درود استفاده مي كنند، بسيار نادر است!

همينطور كلمه Thanks بيش از سپاسگزارم و Good bye بسيار راحت تر از «بدرود» در دهان ها مي چرخد. ما حتي به اين هم بسنده نكرده ايم!

اين روزها مردم برگزاري جشن ها و مناسبت هاي خارجي را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر مي دانند.

سفره هفت سين نمي چينند، اما در آراستن درخت كريسمس اهتمام مي ورزند!

جشن شب يلدا كه به بهانه بلند شدن روز، براي شكرگزاري از بركات و نعمات خداوندي برگزار مي شده است را نمي شناسند، اما همراه و همزمان با بيگانگان روز شكرگزاري برپا مي كنند!

همه چيز را در مورد Valentine و فلسفه نامگذاريش مي دانند، اما حتي اسم "سپندار مذگان" به گوششان نخورده است. 

چند سالي ست حوالي26 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم Valentine به گوش مي خورد. از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!" 

اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است! 

 جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.

سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت  هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.

ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به خود جهان بيني دچار مي باشند. آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص خود نگاه مي كنند. مردماني كه چنين ديدگاهي دارند، متوجه نمي شوند كه ملت هاي ديگر شيوه هاي زندگي و فرهنگ هاي متفاوتي دارند. آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان مي دانند. آنها بر اين باورند كه عادات، رسوم و ارزش هاي فرهنگي شان برتر از سايرين است. اين موضوع در بررسي عملكرد آنان بخوبي مشهود است. بعنوان مثال در حالي كه اين روزها مردم كشورهاي مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط مي باشند، آمريكاييها تقريبا تنها به يك زبان حرف مي زنند. همچنين مصرانه در پي اشاعه دادن جشن ها و سنت هاي خاص فرهنگ خود هستند.

"اطلاع داشتن از فرهنگ هاي ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم ديگران، بي اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايي برسيم، جايي ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند!

 براي اينكه ملتي در تفكر عقيم شود، بايد هويت فرهنگي تاريخي را از او گرفت. فرهنگ مهم ترين عامل در حيات، رشد، بالندگي يا نابودي ملت ها است. هويت هر ملتي در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامي كه در تاريخ از جايگاه شامخي برخوردارند، كساني هستند كه توانسته اند به شيوه مؤثرتري خود، فرهنگ و اسطوره هاي باستاني خود را معرفي كنند و حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. آنچه براي معاصرين و آيندگان حائز اهميت است، عدد افراد يك ملت و تعداد سربازاني كه در جنگ كشته شده اند نيست؛ بلكه ارزشي است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگي بشريت دارد.

 

                                           « یا عشق »

                             

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 22:4 توسط سپیده |

                                                     « یا حق »

آنکو که عمیقا به خوشبختی خود علاقه مند است ، همواره به خوشبختی دیگران نیز علاقه مند است ، اما نه به خاطر دیگران .

در ژرفای وجود به خودش علاقه مند است ، به همین دلیل یاری می رساند . اگر در دنیا همه بیاموزند که خود را دوست بدارند ، تمام دنیا خوشبخت خواهد شد ...

امکان شوربختی از میان خواهد رفت .  " اوشو"

                                                  « یا عشق »

+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 10:53 توسط سپیده |

                                            « یا حق »

 

     « هیچ کس به ملکوت خداوند پی نمیبرد ، مگر آنکه دوبار زاده شود .»

                                                                     

                                                                                     " انجیل "

 

وقتی که ما پذیرفتیم و ایمان آوردیم که خدا به عنوان خالق آسمان و زمین و مفهوم عام هستی وجود داره ؛ این خالق برای چی دست به خلقت زده ؟؟!

این از اون دسته سوال هاییه که مدتهاست ذهنم رو به خودش مشغول کرده و درصدد یافتن پاسخی برای اون برآمده ام .....

 

                                        

 

....... بعضی ها صحبتی کردند با این مضمون که از خودش بپرس و از صاحب خلقت جواب را جویا شو . از خودش پرسیدم ؛

گفت خلق کردم برای عبادت !

فکر کردم واقعا که چه عقده ی بزرگی و عجب بهانه ی بچگانه ای برای خلقت !!!!

بیافرینم تا عبادتم کنند ...!!؟!

معنی عبادت رو جویا شدم و به عبودیت رسیدم و معنای آن هم فعلیت بخشیدن به بندگی با شناخت و معرفت بود و شناخت هم از آیات و نشانه های صناعت و خلقی که او آفریده به دست می آید .... ( بهش میگن دید آیاتی ) . یعنی هر چه بینی یاد وی افتی و وی در نظرت آید و رو به سوی او کنی و در نهایت وجه رب شوی .

دیدی آدما یکی رو که خیلی خوب بشناسن عاشقش میشن و بهش دل میبندن ؟؟؟؟

حالا اگر اون یه نفر خالقشون باشه و تمام هستی اطرافشون ...

پس نشناختن !

آسمونها و زمین و موجودات خلق شدند چون استاد نقاش که نقاشی بلده نمیتونه نقاشی نکنه . نقاشی این صحنه ی عظیم هم اونطور که خودش گفته برای بازی و سرگرمی و هوس نبوده؛

پس حتما این تابلوی رنگارنگ حرفی برای گفتن داره ....

راستی ! اگر یه اثر فوق العاده ببینید چه واکنشی نشون میدید؟

هر چقدر هم که دیدتون کلی نگرانه باشه باز هم جویای خالق اثر میشید و اولین سوال اینه که کی کشیده ؟ و بعد اینکه چرا کشیده و پشت این نقاشی ها چه حرف نگفته ای پنهان شده ؟

و در آخر ، حقیقت این نقاشی چیه ؟

و سوال ما که هدف از خلقت .....

من فکر می کنم اگر کسی هم به این جواب رسیده باشه چیزی نمیگه و اینکه این قصه اینقدر در طول تاریخ طویل و عریض شده هم برای همینه . مثلا بعضی از بزرگان با اشاره و کنایه و لطایفی در لفافه و احتیاط چیزهایی گفته اند . اما از آنجا که قرار نیست هر کس حاصل دسترنج و زحماتش رو با دیگران شریک شه ، به اشتراک نمی گذارند و استدلالشون هم اینه که آدم قدر چیزی رو که بدون زحمت به دست بیاره ، نمیدونه .

و چه چیزی با ارزش تر از حقیقت و چه خطری بالاتر از اینکه حقیقت بی قدر و منزلت شه و به دست عوام بیفته ...!؟؟!

پس باید زحمت کشید .

در هستی شناسی ، مخلوقات آینه عشق بازی خداوند بلند مرتبه اند و خلق شده اند تا به محبت او عشق بازند و موجبات محبت او را فراهم آورند از برای انسان ، و شاهدی باشند برای شهادت شهید ، و انسان که اشرف خلق ا... است ( اگر انسانی باشد ) برترین شاهدست که تا منزلگاه قرب او نیز می تواند ارتقا یابد و معرفتی پیدا کند بالاتر از معرفت سنگ ، جماد ، بنات و .... تا جایی که رایحه رحمان را استشمام کند .

 

                                           

 

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید اینست

که در افسون گل سرخ شناور باشیم

پشت دانایی اردو بزنیم

دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم

صبح ها وقتی خورشید در می آید ، متولد بشویم

هیجان ها را پرواز دهیم

روی ادراک ، فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره و گل نم بزنیم

 

                               « یا عشق »

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 14:38 توسط سپیده |

   « یا رب »

قصد فردا نکنی کودک من*

تو به فردا و به دیروز میندیش دگر

لحظه را قدر بدان

من تو را میخواهم که در این لحظه کنارم باشی

با من از فرداها لحظه ای حرف مزن

آخر ای کودک دلبند و گلم

چه کسی میداند ؟!

شاید این فرداها هرگز از ره نرسد

لحظه را قدر بدان

قدر این لحظه ی سبز

قدر این صبح دل انگیز بهار

قدر این ظلمت شب

قدر این ماه پر از وهم و گمان

همه را کودک من قدر بدان

من دلم میخواهد تا که هستم با من

مهربانتر باشی و اگر شد گاهی

تن تنهایم را تنگ در آغوش کشی

به خدا معجزه ها خواهد کرد

یک دل پر احساس

یک لب پر لبخند

و کلامی که در آن عاطفه میبارد

لحظه را قدر بدان

یک نوازش میتواند

حتی بشکند فاصله هایی راکه

به اندازه ی فردا دور است

و به هم وصل کند دو نگاهی را که

مثل سرما سرد است

لحظه را قدر بدان و به امروز

به این صبح ، به این لحظه بیندیش

که شاید او را ، که همه ی خوبیها

خصلت مطلق اوست لحظه ای

پاس بداری و بگویی " خدایا شکرت "

                                                                                                « سهراب سپهری »

* به خودتون نگیرید ، به هیچ وجه منظور شما نمیباشید  کودک مجاز از همه ی انسانها میباشد .

 

   « عشقتان جاوید ، خاطراتتان خوش »

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 20:11 توسط سپیده |

                                                    « یا دادار حق »

آنکو به خود عشق میورزد ، نخستین گام را به سوی عشق حقیقی برداشته است . درست به آن میماند که تکه سنگی را در دریاچه ای آرام بیندازی ؛ نخست دایره هایی پیرامون تکه سنگ ایجاد میشوند که بسیار به سنگ نزدیکند ، و این طبیعی است ، در چه جای دیگری میتوانند به وجود آیند ؟ سپس این دایره ها بسط می یابند و به دورترین ساحل میرسند .....

                                                                                                          « یا عشق »

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 9:43 توسط سپیده |

                                                   « یا خالق زیبایی »

امشب از باده خرابم کن ، بگذار بمیرم

غرق دریای شرابم کن ، بگذار بمیرم

قصه عشق به گوش من دیوانه چه خوانی ؟

بس کن افسانه ، خوابم کن ، بگذار بمیرم

سلام . امروز میخوام در مورد یه موضوع کلیشه ای بنویسم : عشق .

شاید این پستم یه خورده طولانی بشه ، اما نمیخوام حرف های تکراری رو دوباره تکرار کنم . نمیخوام بگم " ........ کلامی نیست ، فقط عشق است و بس !! " . امروز میخوام بگم که عشق هر کی هر کی شده و دیگه عشقی به معنای واقعی وجود نداره .

من معتقدم که عشق مقدسه . تا حدی مقدس که میشه از عشق زمینی به عشق الهی رسد و کسی حق نداره اسم عشق رو روی دوستی های خیابونی خودش بذاره . اما موضوعی که چند وقته ذهنم رو مشغول کرده اینه که این روزا همه از عشق حرف میزنند بدون اینکه معنای واقعی این کلمه سه حرفی رو بدونند .

نمیدونم عاشقی و عاشقانه نویسی از کجا و با چه کسی آغاز شد . اما میدونم که الان در کجا یه سر میبره و میدونم که به روزترین فرمول عاشق شدن چیست !!! دیگه گذشت اون قدیمها و عشق های متحجرینی که می گفتند : " ای بی خبر از حال دل سوختنی / عشق آمدنی است، نه آموختنی " .

الان دیگه هزاره سومه ........ هزاره پیشرفت و تمدن و تکنولوژی ! ....... آره ، تکنولوژی ........ تکنولوژی فکر به خصوص !!! حالا دیگه تکنولوژی فکر امکان "عاشق شدن "رو میده و از اون بالاتر "معشوق بودن" رو.

عاشق شدن ساده است : برای یکی ـ دو روز و محض اطمینان خاطر سه روز ، مدام فکر خودتونو به فرد خاصی مشغول کنید و به خودتون تلقین کنید که اگه امروز با او صحبت ( حوزه معنایی گسترده ای شامل تلفن ، چت ، اس . ام .اس ، ای. ام . اس ، ایمیل ، کامنتینگ و مکالمه حضوری ) نکنید ، روز به سر نخواهد آمد و این دایره سفید هم خورشیده که از خجالت من سفید شده و این آسمان هم در غم فراق من سیاه پوش شده ( من بی تو دمی قرار نتوانم کرد .....) .

از اونجایی که طبق آموزه های تکنولوژی فکر و ان. ال . پی بخش فیزیکی هم بر ذهن و روان تاثیر بسیاری داره  ، بهتره که اجازه بدید موهاتون آشفته بمونه تا فکرتون باور کنه که فکری جز محبوب نداره و لباستون هم آشفته تر . و بسیار مهمه که به خودتون تلقین کنید : دیدگاه من به او انتهای انسان مداری و انسان دوستی است .

معشوق شدن و دلربایی کردن هم که ساده تر : کلمات کلیدی و کلیشه ای همیشه اثر خود رو دارند .

و جالب تر از همه اینکه همیشه " مرگ برای همسایه است ... " و ما هرگز دچار عشق های جلف و زود گذر نمیشیم و اینها فقط داخل فیلمها و صفحه حوادث روزنامه هاست .

همه اینها رو گفتن که به اینجا برسم :

بودن با کسی و عادت کردن به او و اشتباه گرفتن این عادت با عشق راحت خواهد بود . راحت خواهد بود از فرط عمومیت یافتن و ازیاد عشق واره ها ، عشق را فراموش کردن و ساده لوحی پنداشتن و در عین حال عشق دانستن عشق واره های خود . راحت خواهد بود نام گذاری " عشق حقیقی " و " عشق مجازی " ؛ وقتی که این همه دوستی های سبک را عشق دانستن و راحت خواهد بود برای بهره وری و صرفه جویی در وقت و توان و انرژی ، بطور همزمان چند نفر را عاشق یا معشوق بودن .

اشتباه گرفتن " عادت بودن با کسی " با " عشق " آسان است .

اصلا همه ی اینها رو بی خیال ........ !!!

به قول یکی ازدوستان : " چطور میشه میون این همه صفر و یک گم شد و گفت عاشقم ؟؟!!!! میشه؟......  کو لیلا ؟ کو مجنون ؟!! شاید همه ی اینها بهانه است !!!  

ولی من احساس میکنم بهانه ام برای بودن فقط خداست . نه عشقی که درگیر تمدن و یا شاید هم تجدد شده ....... !!!!

                                                           « حرفی نمونده باقی ، سکوت حرف آخر ....... »

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 15:37 توسط سپیده |

« یا حق »

ایجاد پیوند یکی از موهبت های زندگی است : پیوند به معنای عشق ، به معنای تقسیم کردن است . اما پیش از آنکه بتوانی تقسیم کنی ، باید چیزی داشته باشی و پیش از آنکه بتوانی عشق بورزی باید سرشار از عشق باشی ، لبریز از عشق .

گلی با گل دیگر می تواند پیوند برقرار کند ، هر دو شکوفا شده اند ، می توانند رایحه خود را به یکدیگر هدیه کنند ، هر دو زیر یک آفتاب و با آهنگ یک نسیم می رقصند ، می توانند با هم سخن بگویند ، نجوا کنند .

اما برای دو دانه این ممکن نیست . دانه ها کاملا بسته اند ، بی هیچ روزنه ای . چگونه می توانند پیوند ایجاد کنند ؟

انسان چون دانه تولد یافته است ، می تواند به گل فرا روید ، یا همچنان دانه باقی بماند .

...... تمام به تو بستگی دارد ، اینکه با خود چه خواهی کرد . انتخاب با توست و هر لحظه با این انتخاب باید رو به رو شوی : "هر لحظه بر سر دو راهی ها ."

                                                                                                       « یا عشق »  

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 20:37 توسط سپیده |

« یا رب »

خدایا ! باز هم دعوتم کردی که بیایم و مهمانت باشم .....

من اما خجالت میکشم سر سفره ات بنشینم . مگر نه اینکه یک عمر است از این سفره نمک میخورم و نمکدان میشکنم ؟؟!؟ پس چرا باز هم دعوتم میکنی ؟!

راست گفته اند که : کرم پیشه ی تو / گنه پیشه ی من .....

                                                    ******

تشنه ام این رمضان تشنه تر از هر رمضانی / شب قدر آمده تا قدر دل خویش بدانی

لیلة القدر عزیزی است ٬بیا دل بتکانیم / سهم ما چیست از این روزه ٬همین خانه تکانی

ماه کنعان ! ندهد سلطنت مصر فریبت / تو چرا مثل پدر نیستی ای یوسف ثانی ؟!

نیست تقصیر عصا ٬معجزه موسوی ات نیست / کاش میشد که شعیب ات بپذیرد به شبانی

بی نشانان زمین ٬زنده به گوران زمانیم / همه همسایه ی مرگیم ٬همین است نشانی

(آقای علیرضا قزوه )

                                                        ******

عطرش پیچیده ٬ میشه لمسش کرد ٬ دیدش ٬ شنیدش ٬ حضورش در همه ذره ها و لحظه ها جاری شده . روزهای دیرآشنای همیشه تازه از راه رسیده اند .

هر سال روزهای رمضان که میرسند ، انگار قراره اتفاق تازه ای بیفته . قراره خونه تکونی قلب و روحمون رو شروع کنیم و تازه شیم و منتظریم که بعد از سی روز و سی شب همون که بودیم ، نمونیم .

چقدر خوبه که خدا فرصت خوب بودن رو به ما میده . این فرصت رو از دست ندیم . این بار اما نمکدون نشکنیم .... !!!

دعوتتون رو به ضیافت الهی تبریک میگم . ما رو هم از یاد نبرید . بیاین حالا که داریم وارد ضیافت مهر میشیم ، با دلی خالی از کینه و قهر این کار رو بکنیم . اگر با کسی خصومت یا مشکلی داریم ، ببخشیم. به قول احسان علیخانی : " چطور از خدا انتظار بخشش همه گناهامونو داریم ولی خودمون نمیتونیم بدی کوچک کسی رو فراموش کنیم و ببخشیم ؟؟! "

                                                                        « بقای صفای وفای شما ، یا علی »

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 9:55 توسط سپیده |

"یا دادار حق"

دوستان سلام .

بی مقدمه میرم سر اصل مطلب ؛

همین چند روز پیش آخر ماه بود و من داشتم حساب کتاب میکردم که به چه کسانی بدهکارم که یکدفعه یاد شما افتادم و با خودم گفتم بهتره هر چه زودتر و قبل از اینکه حکم جلبم رو به همراه یک عدد مامور وظیفه شناس برای دستگیری اینجانب بفرستند در خونه ، این بدهی رو هم ادا کنم و قضیه مسالمت آمیز حل بشه . و اما بدهی بنده یه عذر خواهی از شما و دو تشکر از رها خانومه . عذرخواهی برای اینکه اینقدر دیر آپ کردم . البته برای ارتکاب این جرم دو دلیل تقریبا قانع کننده داشتم ؛ اول اینکه مسافرتهای پی در پی باعث شد که فرصت کافی نداشته باشم و دومین دلیل هم تـــ....ر....س بود ؛ بعد از اینکه آقای پورمزد پست اولشون رو آپ کردند و شما عزیزان هم (الحق و الانصاف) استقبال بی نظیری از ایشون داشتید واقعا میترسیدم که مبادا چنین استقبالی گریبان این بنده حقیر رو هم بگیره. اما تشکر و سپاس از رها خانوم هم جای خود داره ؛ اولین قدردانی از رها جون برای اینه که لطف کرد و اجازه داد بنده بعنوان نویسنده مهمان در وبلاگ زیباش حضور داشته باشم (ومن هم که چقدر حضور داشتم) و دومین تشکر هم به خاطر اینه که تنبلی های منو تحمل کرد و بدون اینکه مطالبی رو که خواسته بود براش ایمیل کنم ، زحمت پست معرفی رو به تنهایی متحمل شد (طی مکالمه تلفنی با رها خانوم ، ایشان فرمودند بخش تشکر رو پر رنگ بنویسم ؛ حالا شما خودتون زحمت بکشید و پر رنگ بخونید). حالا اگر هنوز هم مشکلی بابت بدهی ها وجود داره ، میتونیم نقدی ماجرا رو حل کنیم .

فقط یه مطلب دیگه باقی مونده و اون هم تبریک بمناسبت نیمه شعبان روز ولادت منجی عالمیان ، امام زمانه . که این معجزه الهی رو به شما دوستان عزیزم تبریک میگم و امیدوارم روز فرج آقا امام زمان هر چه زودتر از راه برسه و دنیا از عدل و داد پر شه .

                                             " اللهم عجل الولیک الفرج "

شعر زیر هم از "جناب آقای محمد صالحی علاء" است : 

روی ماه دستمال نمدار می کشم / نوک قاشق آسمونو می چشم

می پاشم ستاره ها رو سر رات / که بیای قدم بذاری رو چشام

شبا رو جمع میکنم تا می زنم / رنگ روغنی به فردا می زنم

همه تلخیا رو دور می ریزم / طعم شیرینی به دریا می زنم

واسه اومدنت برنامه هاست / همه جاده ها آب پاشی می شه

نوک هر پرنده ای شاخه گلی / کف رودخونه هامون کاشی می شه

یه حساب تازه ای باز می کنم / شکل ماهتو پس انداز می کنم 

                                                                                بقای صفای وفای شما ، یا علی

+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 22:27 توسط سپیده |