تبليغاتX
. . . بزن به سیم آخر
یا رئوف

8 / 8/88 گذشت. عیدتونم با تاخیر مبارک.

این تاریخ برای خیلی های تاریخ به خصوصی بود. خیلی ها منتظرش بودند. تو همین جمع دوست و آشنای خودمون خیلی از بچه ها روز عقدشون بود.  ازهمه مهمتر یکی ازدوست های عزیز خودم که بعد سه سال بالا و پایین و سختی  به محبوبش رسید. به کسی که تنها مدعی نبود. پای حرفش هم ایستاد. مردانه. الهی که خوشبخت بشید.

ما هم یعنی و من و سپیده ، به یک مراسم عقدی دعوت شده بودیم که عروس و داماد هم سالها انتظارش رو کشیده بودند.الهی که ان دو هم خوشبخت بشن.

روز 8 /8/88 برای من و مهدی یه روز دیگه ای بو.د.یه روزموعود از پیش تعیین شده. مهدی رو نمی دونم اما من و دوستام چیزی حدود 5 سال پیش یا شاید 6-7 سال پیش ، تو دوره دبیرستان قرار این روز گذاشته بودیم. که 8/8/88 جلو در مدرسه ، همه جمع بشیم. کلی ذوق داشتم .واسه اون روز. ولی خب ساعت قرار عصر بود و من باید می رفتم عقد کنون. ساعت 23:30 شب قبل با بچه ها واسه یازده صبح 8/8/88 هماهنگ کردیم. شب تا صبح خوابم نبرد. تا یازده کارهامو کردم. یه بنده خدایی رو هم پیچوندم. که دلش شکست و چوبش رو خوردم. با کلی ذوق رفتم سر قرار. اما هیشکی نبود. گفتم شاید رفتن توی پارک جلوی مدرسه. اما.نه.بازم کسی نبود. زنگیدم سمیرا. گفت ده دقیقه دیگه می رسم. و اومد. قبل رسیدنم هم فاطمه اس ام اس داده بود که تا نصفه شب مهمون داشتم نمیتونم بیام.

خلاصه. من و بودم و سمیرا ، دو تایی جای تک تکشونو خالی کردیم.

نرگس که کلی لاغر کرده بود. اندیشه دانشجو زبان بود ، فاطمه که بعد 5 سال عقد تازه تابستون امسال رفته بود خونه خودش ، زینت که حالا یه دخترکوچولوی ناز داره ، مهدیه که مهندسی شیمی رو گرفت و دنبال کاره ، ندا که هنوز دانشجوئه ،زینب که همون دوره پیش دانشگاهی ازدواج کرده بود و حالا مدتی بود جدا شده بود، نگین که اونم نامزد کرده بود و به هم زده بود و درس هم که ... راضیه که یزد بود و دلش اینجا پیش ما ، و..... از بین بچه ها سه تا ازدواج کرده بودند و تقریبا همشون تحصیلات دانشگاهی داشتند.

یاد اون روزهای مدرسه بخیر. چه قدر شیطونی می کردیم.

با کلی دلخوری از دوستان با مرام ، از سمیرا جدا شدم. ( تا من باشم دل کسی رو نشکونم )

اومدم خونه. مهدی تازه رسیده بود. کلی تعریف کرد. " هر کی یه شکلی شده بود. یکی چاق شده بود. یکی لاغر ، یکی دماغ عمل کرده بود اون یکی ابرو برداشته بود ، یکی تیپش این قدر عوض شده بود اصلا نشناختیمش ، یکی شده بود شبیه دست فروش های تو خیابون و ...می گفت حدود بیست نفر جمع شده بودیم. و..... "

یاد حرف سمیرا افتادم. " پسرا تو این قرار مدارها خیلی باحالند. پایه اند"

ولی من قبول ندارم. مرام به جنس نیست. به آدمش بستگی داره.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 19:31 توسط رها |

 

 

یا رحمان

رها تز (تذ ، تظ ، تض ، طز ، طظ ، طض ، طذ ؟؟؟؟) می دهد.

یه جایی که نمیدونم کجا بود ولی حتما از رو ی یک برگه کاغذ بود خوندم که " اگر می خواهی خودتو بشناسی ببین مردم در موردت چی می گن "........ آخ. نه.!!!

 نوشته بود : " اگر میخواهی بدانی مردم درموردت چی فکرمی کنند فکرکن ببین خودت درمورد خودت چه نظر و فکری داری".... آره. فکرکنم همین بود.

خلاصه ،

شاید برای شما پیش اومده که بهتون بگن شبیه فلانی هستی. یا فلانی شبیه توئه ( خوش به حال فلانی )

به نظرمن این تیپ شباهت ها دو حالت داره. یا شباهت ظاهری و فیزیکیه یا خلق و خو.

نکته جالب اینه که میتونی خودت بسنجی. ببین از همون فلانی که او را یا یو=U =  you را به او شبیه می دانن خوشت میاد یا نه. اون وقت یه جورایی می تونی بفهمی که از خودت خوشت میاد یا نه.

چند شبیه با شروع یکی ازهمین سریال های هر شبی تلویزیون ، دوستان و اطرافیان اعلام میکنند که یکی از بازیگران ( البته فکرکنم نقشش این فرم بازی رو ایجاب میکنه) شبیه منه( خوش به حالش، چه سعادتی )

جالبتر اینه که علاوه بر درصدی شباهت ظاهری ، به شباهت خلقی تاکید دارند.

من که اول بیننده سریال نبودم. سرهمین موضوع شدم بیننده پرو پا قرص. بازیگر هم کلی زیرنظر گرفتم تا بفهمم من چه جوریم . خلاصه این که از خودمون کلی خوشمون اومد...

ولی جدا از شوخی ، این هم یه راهه واسه شناخت خودمون.

 

من نه عاشق بودم ، نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من من خودم بودم و یک حسه غریب ، که به صد

عشق و هوس می ارزد .....!!!!.

  روز دختران هم اول به سپیده عزیزم و بعد به همه دختران مبارک.نبودم تا از پائیز استقبال کنم. دیر اومدم و و او هم داره مهرش رو ازما می گیره. باقیش به خوشی بگذره

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 15:34 توسط رها |

یا حق

نمی خوام غر بزنم ها!!!

یعنی اصلا بلد نیستم غر بزنم. اصلا غر رو چه جوری مینویسن؟؟ قر درسته یا غر؟؟؟؟ ( با ضمه بخوانید نه کسره!!!)

امان از این سیستم. قاطیده اساسی. نه برنامه word   اجرا میکنه نه مدیا پلیررو اجرا میکنه نه اکسپلورر باز میکنه.

نه می شه موسیقی گوش داد نه می شه فیلم دید نه می شه روز نوشت نوشت نه....

این کارهای ساده رو نمیشه انجام داد چه برسه پروژه!!!!

میای نت کلوب فیلتره ، یاهو مسنجر تعطیله ، شیش ماهم که باید بمونی تو صف تا یه صفحه باز بشه.متاسفانه روش زنبیل گذاری هم جواب نمیده.

دست به دامن تلفن همراه می شی میبینی اینبارخودت باید باهاش همراه بشی. 

بی خیال تکنولوژی می شی می ری می شینی تو جمع گرم و به شدت داغ خانواده. بحث 30 or  ست  گوشتو کر ، سرت رو مبتلا به درد ، روحتو خط خطی میکنه. ( سوژه شدن ها به کنار)

میای بشینی پای تیلیویزیون شاید یه فیلم هندی ای یا جکی چنی یا شاید اصلا جومونگی نشون بده ، می بینی فیلم ها همه شده ایرانی و مستند با بازی شخصیت های سیاسی مملکت.

خلاصه ...................

نهایتش تصمیم میگیری خواب ناز ازهمه چیزخوشتر است. که رویای سردبیر و مقاله ها و صفحه خالی و  قول دوستان و پوسترهای ناقص و ... ، خواب را شیرین تر از عسل تلخ می کند.

خب....

تمام سعیمو کردم که بعد از اون پست تمدید شده ، غر یا قر نزنم. موفق شدم . نه؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 0:14 توسط رها |

 

           

               

                                                           تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com                                 

                           

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 22:12 توسط رها |

 یا لطیف

پدر و مادرای عزیز (بالفعل و بالقوه !!!) شما به کدوم از این جملات اعتقاد دارید یا بهتره بگم وقت عمل مبنای عملتون روی کدوم یکیه؟؟؟

۱ : من به فرزندم اعتماد دارم اما جامعه خطرناکه.

۲: جامعه خطرناکه اما من به فرزندم اعتماد دارم.

خودم هم نظری دارم اما اول شما بگو منم می گم میون کامنت ها

+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 14:6 توسط رها |

یا لطیف

دلم برای پائیز تنگ می شه.

نه

اشتباه گفتم.

دلم برای پائیز ۱۳۸۷ تنگ میشه. دیگه محاله تکرار بشه.

وقتی آبان شروع شد گفتن پائیز هم مهرش رو از ما گرفت . اما پائیز هنوز بود.

کاش همیشه پائیز بود.همیشه

+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 1:45 توسط رها |

یا لطیف

اومدم بنویسم عیدتون مبارک./. نزدیک بود بنویسم تفلدت مبارک.

اخه بس که امروز متولد داشتیم.

خب حالا اگر امروز تولد شما هم هست خب تفلدتون مبارک.

ولی کلا عیدتون خیلی مبارک.

بعدشم این که این روز ها به برنامه ی کودک بیش از پیش علاقه مند شدم.

انگاری از هر برنامه ی دیگه مفیدتر و سازنده تر و سالم تره

حوصله کردید این آلبوم هم گوش بدید

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 13:13 توسط رها |

هو الجمیل

نمی دونم چند سال ؟ ده سال ، شاید هشت ، شاید هم از همون لحظه ی تولد ، منتظر این روز ها بودم. یعنی 24 امین سال زندگیم . همیشه فکر می کردم که در این سال اتفاقات خاصی برام می افته. چرایش را نمی دونم. اما خب.حسه دیگه. چه می شه کرد؟

امروز سه روزه که از 24 امین سال زندگیم می گذره.یعنی شدم 23 سال و 3 روز. از همون ساعات اولش جالب بود. کسانی که فکر نمی کردم فراموشم کنن ، فراموشم کردن و کسانی که به هیچ وجه انتظاری از محبتشون نداشتم شرمنده و شگفت زده ام کردن.همون اول صبح که از خونه اومدم بیرون ، زمین خیس بود و برگ های درخت ها سبز و زرد و قرمز و نارنجی. و آسمونم آبی آبی با ابر های پنبه ای.

حقیقتش خیلی ذوق کردم. تعجبم کردم یه لحظه فکر کردم چه جالب اولین باران پائیزی تو روز تولد من.

ولی کمی بیشتر که فکرکردم. به نظرم اومد چند باری تو این دو ماه بارون اومده و از ذوق زدگی خودم خندم گرفت. اما برام سوال شد چرا امروز، زمین و درخت های بارون زده به چشمم اومدن؟

همون روز تولد خبری بهم دادن که یک سالی می شد منتظرش بودم و شد یه کادوی ناب از یه دوست.

شاید به خاطر این انتظار چندین ساله است که به هر لحظه ام توجه دارم که چی پیش میاد و چه طور می گذره. و جالب اینه که خودم سپردم به لحظه ها و تا جایی که لازم نشه دخالتی تو گذروندنشون ندارم. (چه حرفی!!مگه می شه؟) ولی خب. لحظه ها رو مطالعه میکنم. خیلی خوبه. بهتر از دیدن فیلم های تکراری و کتاب های ...؟؟... ه. و البته بی نتیجه هم نیست.

البته این روزها مثل یه توقفگاه هم هست. این که بایستم و گذشتم رو ببینم و حالا رو و این که کجا بودم؟ چه بر من گذشته ؟چه کردم و حالا کجام و به کجا می خوام برسم ؟

دیر به این توقف گاه رسیدم یا زود؟؟؟ شایدم ان تایم.

به هر حال خدا عاقبت هممونو به ختم خیر کنه.

        ****

راستی نمی دونم چرا؟ اما من نزدیک تولدم که می شه تو بوق و کرنا میکنم. واقعا چرا؟ در حالی که بعضیا از بالارفتن سنشون ناراحت می شن

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 0:46 توسط رها |

 

 

به نام حق

اگه گفتی تو این گرمای شونصد درجه چی می چسبه؟؟؟

      بیا اینجا تا ببینی!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 13:48 توسط رها |

 هو المحبوب

م. آدامز / لادن خضری

پسرک ما یک شب به آشپزخانه رفت و کاغذی را به مادرش که مشغول آشپزی بود داد.

مادر دستهایش را خشک کرده و کاغذ را گرفت و فهرست بلند بالایی را روی آن دید.

برای زدن چمنها : 5 دلار

برای تمیز کردن اتاق : 1 دلار

برای خرید از مغازه : 50 سنت

برای نگهداری از بچه : 25 سنت

برای بردن آشغال ها : 1 دلار

برای گرفتن کارت صد آفرین : 5 دلار

برای تمیز کردن حیاط : 2 دلار

جمع : 14/75 دلار

جانم به شما بگوید که این مادر قلمی برداشت و پشت کاغذ پسرک نوشت :

برای نه ماهی که تو را در شکمم حمل کردم : بدون هزینه

برای تمام شب هایی که بالای سرت بیدار نشستم و از تو پرستاری کردم : بدون هزینه

تمام دورانی که برایت تقلا کردم و به خاطرت اشک ریختم: بدون هزینه

تمامی شبهایی که به خاطر تو دلهره و اضطراب را تحمل کردم : بدون هزینه

خریدن اسباب بازی : بدون هزینه

پختن غذا : بدون هزینه

پاک کردن بینی تو : بدون هزینه

جمع : بدون هزینه

و نهایتا قیمت عشق حقیقی : بدون هزینه

پسرک اینها را خواند ، حسابی اشکش در آمد . قلم را از دست مادرش گرفت و زیر همه آن ها نوشت :

(( تمامی هزینه ها پرداخت شد. ))

                   ****            ****            *****

چند روز پیش تلویزیون یک فیلم سینمایی نشون داد (فکر کنم کره ای بود) با نام "آشپز بزرگ".  جمله ی قشنگی از شخصیت اصلی داستان شنیدم که خیلی خوشم اومد.

" به تعداد مادران دنیا ، غذای خوب و تک و خوشمزه وجود داره "

یاد کاراکتر فیلم "راتاتویل " افتادم. همون آقای منتقد.

شما رو نمی دونم اما من از این آدم هایی هستم که (شایدم بودم!!!!) وقت شام و نهار که میشد عزا می گرفتم. نه این که غذایی که مامانم می پخت بد مزه باشه ها..نه.( اتفاقا دستپخت مامان جونم زبان زده و هر که چشیده معترف به خوشمزگی غذای ایشون هست.)

من کلا از غذا خوردن خوشم نمی اومد. وقت خوردن هم به اندازه ای می خوردم که تا وعده ی بعدی غش نکنم.

اما مدتیه که دیگه اینطور نیست. نه این که حالا پر خوری کنم ها.....نه. اصلا.

به همان اندازه سابق غذا می خورم، اما از خوردن غذا لذت می برم. البته رو طعم غذا حساس هم شدم(کامنت مهدی رو می دونم از الان چیه: " نه این که حالا لوبیا پلو رو با لوبیاهاش می خوری؟؟؟ "). ولی خداییش مامان جونم خوشمزه می پزه.

یکی از اساتید گرانقدرمون حرف قشنگی زد او می گفت "من غذا رو می خورم و از خوردنش لذت می برم. اما همسرم غذا رو می خوره که احساس گرسنگی اش رو رفع کنه. به همین دلیل من چاق شدم  و او  رو  فرمه "

جدیدا متوجه شدم که مامانم چلومرغ رو چه قدر خوشمزه درست می کنه.(خدا خیرش بده عروس خانوم رو. توجه او به چگونگی روش مادر خانومی برای طبخ مرغ مرا به این مهم آگاه ساخت-بعد از چهارده سال و چند ده ماه). و  اینکه برای طبخ همون چلو مرغ که هر ایرانی به تعداد هفته های عمرش خورده شونصد تا ایده و روش داره. (این قدر گفتم ، هوس کردم.)

دلمه هایی هم که می پزه محشره ، خصوصا دلمه ی گوجه فرنگی و فلفل سبز .

ترشی هاش رو که دیگه نگــــــــــــــــــــــــــــو.

بسه دیگه زیاد تعریف کردم. دل خودم آب شد.

اما هنر مامان جونم فقط آشپزی نیست. قلاب بافی  رو از مادرخانومی یاد گرفتم.

بافتنی و گل سازی و گل دوزی هم هست که من علاقه ای نداشتم.(البته عروسک سازی فرق فوکوله) و  خیاطی. (که دیگه برای هر آشنایی مسلمه که لباسی که تن من هست هنر دست مادر خانومیه......کلی خوش به حالمه.مگه نه؟؟؟؟؟)

.

.

.

.اما همه ی این هنر ها به کنار. بزرگترین هنر مادرم عشق پاک و خالصانش به خانواده و فرزندانشه. خصوصا من که یکی یه دونه ام و عزیز دردونه(خدا به دادم برسه. مهدی اگه بخونه). تازه کلی هم براش ناز دارم(خب من خودمو لوس نکنم کی لوس کنه؟؟؟)

.

.

.

موسیقی متن ترانه ی "بوی بهشت " با صدای حامی هستش.

قریه نبود ، گندم نبود ، گریه نبود ، مردم نبود

 فانوس و کار و کشت نبود ، طاووس و مار زشت نبود

ساده و پوست کنده بگم : حتی بهشت ، بهشت نبود

فرشته گفت : آدم چته ؟

" دلم گرفته می دونی؟؟"

فرشته گفت : توی بهشت ، اونهم روزهای مهمونی!!!

هزاره اول خاک ، گندم و سیب ، دشنه و تاک

حوا می گه: چه گندمی ، آدم :می گه کوه طلا

فرشته با خودش می گه: بی چاره خیلی مبتلاست.

.

.

فرشته می گه : نوش جون ، حاصل کار و کشتته

یه لقمه نون قیمت جون ، بهار سرنوشتته

آدم می گه : طعنه نزن ، زن که نبود بهشت نبود

وقتی بهشت کنارته چی می گی ، از بهشت چه سود؟

اونی که ما رو آفرید ، طاووس و مار رو آفرید

از سود و بود و توشه زار پس نگرفت هر چه که داد

حوا بهشت آدمه ، آدم ، ولی ، آدم کمه

وقتی که چشمه رود می شه ، دنیا همون که بود می شه

یه روزی خوبی کشت میشه دنیا بازم بهشت می شه

.

.

ختم کلام هم اینکه ، روز مادر مبارک.

( می دونم یه کم زوده. اما خب .اومدیم و سپیده هم خواست آپ کنه ....)

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 20:58 توسط رها |

 

هو العلیم

سلام

همین چند دقیقه ی پیش ، شاید ده دقیقه هم نشه مادر خانومی  تیتری رو خوند که دلم لرزید.

" خواندن ذهن انسان ها با استفاده از ام.آر. آی  .....!!!!!!!!!!!!!!!!

یک متخصص برجسته مغز و اعصاب هشدار داد که سرویس های نظامی و اطلاعاتی بزودی قادر خواهند بود تا با ام.آر.آی  و تکنیک های رایانه ای ، با خواندن ذهن افراد ، وارد حریم خصوصی فکری انسان ها شوند."

مثلا به قول خودم قرار بود تا مدتی وبلاگ نویسی رو تعطیل کنم و بسپرم دست سپیده اما این رو که شنیدم طاقت نیاوردم.

شما رو نمی دونم اما من بدجوری دلم لرزید. راستش بغضم گرفت. تنها دلخوشیم این بود که حد اقل این بشر دو پا نمیتونه ذهن من رو بخونه.

وااااااااااااااااای. خدای من. آخه این بشر کار دیگه ای نداره که گیرداده به همنوعش؟؟؟ آخه کنجکاوی (!!!!!) تا چه حد؟؟؟؟ لابد اگه مردها باشن می گن مخترع این مهم ، خانوم بوده (....)

با تصاویر ماهواره ای و این همه تجهیزات ، هیچ جای دنیا نمی تونی بگی جای خصوصی توئه و هیچ کسی جز خودت و خدا با خبر نیست. وقتی براحتی می شه با فشردن یک دکمه ................ ای عجب.

رفتم دنبال متن این خبر :

" به گزارش فارس به نقل از دیلی تلگراف ، دانشمندان با استفاده از دستگاه های ام.آر.آی عادی که در بیمارستان ها استفاده می شود ، موفق به شناسایی دروغگویی ، نژاد پرستی و حتی عکسی که افراد در ذهن مجسم می کنند ، شده اند.این شیوه این امکان را در اختیار انسان قرار می دهد تا رویاها یا ذهن افراد دیگر را ببیند.

پروفسور "گرنیت ریس" از اساتید دانشگاه لندن در این زمینه گفت :اگر چه رازهای بیماران بیمارستانی و داوطلبان انجام این آزمایشها کاملا محفوظ است ، اما بحث کنونی بر این محور است که آیا کارفرمایان اجازه ی استفاده از این روش برای رمزگشایی مغز و بررسی عملکرد شغلی را دارند یا خیر.

این روش همچنان برای افشای پیش داوری های ناخودآگاه کاربرد دارد."

یکی دو سال پیش یکی از اقوام (شایدم سپیده ی خودمون بود...یادم نیست دقیق) تعریف می کرد که خواهر یکی از دوستانش این قدرت رو داشت که وقتی وارد اتاقی می شد در حالی که قبل از او شخص دیگری در اون اتاق حضور داشته ، میتونست افکار اون شخص قبلی رو بفهمه. به هر چیزی که فکر کرده بوده ، او میتونست پی ببره. که البته بعد از این که مادر می شه این قدرت رو از دست میده ، یادمه بعد ازشنیدن این صحبت ،تا مدت ها از این که در جمع فکر کنم دوری می کردم. (بگم!!!هیچ فکر بدی نمی کردم ها.)

می دونم که این هم یک پیشرفت دیگر بشر در علم هستش ، به این مهم هم معترفم که هر یافته ای یا اختراعی در کنار فوایدی که داره بدی هم داره.

اما به نظرم این خیلی مهمه. ذهن انسان دیگه آخرین جاییه که  می تونه بهش اعتماد کنه، میتونه راحت حرف هاشو بزنه ، میتونه ..... البته اگر که چشمانش بهش خیانت نکنند.

 

 

داره سخت می شه؟ یا من دارم سخت می گیرم؟؟؟؟

کی می شه آقا (عج) بیاد ؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 0:12 توسط رها |

                                                  یا دادار

 

 

 

 

 

حالیا مصلحت وقت در آن می بینم

که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم

یعنی از کار جهان پاک دلی بگزینم

جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم

تا حریفان دغا را به جهان کم بینم

سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو

گر دهد دست که دامن ز جهان برچینم

 

 

                        ****                 ****

6 خرداد هم تولد " بزن به سیم آخر..." هستش. یه پست مفصل بهش اختصاص داده بودم . اما ...

خلاصه اش کردم تو همین دو جمله :

" بزن به سیم آخر..." یک ساله شد.

اما اگه هنوزم  " باورم کن " بود و رونق داشت ، مدتی بود که از دو سالگیش می گذشت.

                                    *****                           *****

برام دعا کنید. (شیش کیلو   شیش کیلو  )

سپیده خواهد بود.......

تا بعد.

یا علی

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:44 توسط رها |

                                                       یا حق

                                   سریال شهریار تموم شد.

 

 

 

             آمـــــــــــــــــــــدی جانم به قربانت ولی حالا چـــــرا؟؟

 

 

 

چه زود تموم شد. تازه می خواستم از شکایت دخترش از این سریال بگم و از گفته های پسرش "سید هادی بهجت تبریزی" که همون اول گفته هاش با ملایمت این جمله رو گفت که :

" کلیت سریال درسته و منطبق بر واقعیت ، اما خب در جزئیات دست کارگردان باز هست. چون ساخت یک فیلم  یا سریال یک هنره و در هنر خلاقیت وجود داره ، و اگر قرار باشه دقیقا آنچه بوده به تصویر کشیده بشه که دیگه هنر محسوب نمی شه"

که رسانه ها طوری برداشت کردن که " پسر شهریار گفت که سریال  منطبق با آنچه اتفاق افتاده ساخته شده"

می خواستم بنویسم که برای یه لحظه تونستم درک کنم اون رفتار شهریار رو.(گله ای که تو چند پست قبل داشتم رو می گم)

.

.

.

یاد اون روز به خیر که خبر ساخت فیلمی از زندگی شهریار را به دوستان دادم.

یاد اون روز به خیر که وقتی برای شاید هزارمین بار وقتی از مقابل ویترین مغازه ی تابلو فروشی رد می شدم و برای هزارمین بار به چهره ی شهریار که روی تابلو فرش نقش شده بود زل زده بودم. اما این بار برای اولین بار متوجه چیزی شدم که تو این هزار بار دیدن ، ندیده بودم.

مات و مبهوت مونده بودم. من بارها و بارها مدتها به این تابلو فرش  نگاه کرده  بودم و اون وقت اشک شهریار رو ندیده بود؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 1:25 توسط رها |

 

یا لطیف

سلــــــــــــــــــــــــــــــــام. همچین گـــــــــــــــــــــــــــرم !!!!

می بینم که بازار بازی های وبلاگی گرمه. ما رو که کسی دعوت نکرد اما از آنجا که خود ساخته و مستقل می باشم خودم ، خودمو بازی می دم.

بنابراین دلم می خواد

1: تمام اعضای خانوادم سلامت باشن و موفقیت و خوشبختی برادرهام  رو هم ببینم.

2:زودتر عدالت حاکم بشه که این قدر به احساس تافته ی جدا بافتگی به سبب مونث بودن بهم دست نده ، چون که بیشتر مواقع (حدودا 99% )  احساس خیلی خیلی خیلی بد ، با بار به شدت منفیست. (بهتره بگم امنیت و عدالت و نگاهی به مراتب ، بازتر و واقع بینانه تر و نزدیک تر به هویت و شخصیت و ارزش زن ( نگاهی ، جز مانند نگاه به دستمال کاغذی) )

3 :  معمار قابلی بشم.

4:  ..................(این یکی خصوصیه ، اما نه طوری که نشه گفت. اگر عواقب خارج نت برام نداشت حتما می نوشتمش)

5 : آرزوهای خوب همه  برآورده بشه.

6: تمام دوستانم موفق باشن.

7: با صندوقچه ی پر از سکه هم کاری ندارم. اصولا از مال باد آورده خوشم نمی یاد ،  نه برکت داره نه آرامش باهاشه.

خب. این ازاین.

یه موضوعی به ذهنم رسید دلم می خواست مطرح کنم و در موردش صحبت کنیم. اما جایی مثل کلوب را می طلبید. ولی خب با دیدن این بازی های وبلاگی گفتم این جوری بحث رو راه بندازم.

موضوع بحث و سوالم اینه :

" خودتو دوست داری؟ از خودت خوشت میاد؟ چرا؟ از چه ویژگی های خودت خوشت میاد؟ "

اول می خواستم بنویسم بعد پیش خودم گفتم بقیه چی می گن؟ نمی گن این دختره چه از خود متشکره؟ چه قدر واسه خودش نوشابه باز میکنه؟ اصلا کارخونه زده.

این جوری شد که دیگه  پشیمون شدم ، اما چند ساعت بعد که مشغول مطالعه ی یک عدد مجله بودم با این تیتر و نوشته برخورد کردم.

"به خود عشق بورزید.

از همین حالا به خود عشق بورزید.صبر نکنید تا مثلا حال روحی یا جسمیتان بهتر شود یا به تناسب اندام برسید یا شغل جدید پر درآمدی پیدا کنید یا درگیر یک ارتباط عاطفی خوشایند شوید.در این زمینه تعلل نورزید.از همین حالا به خود عشق بورزید و از صمیم قلب عاشق خود باشید."

باعث شد که  تصمیمی که داشتم رو عملی کنم. اما این پستم طولانی شد. در مورد خودم اگر عمری بود ، توی پست بعدی می نویسم{ اینکه خودمو دوست دارم یا نه ؟و چرایش رو تو ادامه مطلب بخونید.}. اما همین الان تمامی عزیزان و دوستانی که  در " بزن به سیم آخر..." لینکشون کردم  رو دعوت می کنم به شرکت در این بازی.فکر کنم کمک کنه تا خودمون رو بهتر بشناسیم. از خودمون تشکر کنیم. اصلا شاید تا حالا به این فکر نکرده باشیم که آیا خودمون رو دوست داریم؟؟؟

 

                                   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:38 توسط رها |

اول خدا

 

                            

 

داشتم وبلاگ برو بچ و دوستان رو می خوندم که پست یکی از این وبلاگ ها برام جالب بود. می گفت :

"کاش زندگی این امکان را داشت که یه لحظه stop  رو بزنی و بعد برگردی به عقب و خطاها رو جبران کنی و درست کنی. بعد دوباره ادامه بدی.پرسیده بود تا حالا شده تو زندگی تون چنین خواسته ای داشته باشید؟"

.

.

.

.

اگر بگم که برای من پیش نیومده که یه وقت هایی، به این نتیجه رسیدم که کاش تو اون شرایط و فلان موقعیت یه طور دیگه ای برخورد می کردم اون وقت الان اوضاع یه جور دیگه بود ، دروغ گفتم.

 اما حسرت نخوردم و نخواستم هم که زمان برگرده عقب.البته مطئن نیستم هـــــــــــــا. اما خب ، درصد احتمالش خیلی خیلی پائینه.شاید هم در موارد جزئی اتفاق افتاده باشه.

اما هربار که چنین موقعیت هایی پیش اومد ، خودمو دوباره گذاشتم تو اون شرایط و تجربه و بینش و طرزتفکر و دیدی که نسبت به اون مسئله و مورد های مربوط بهش ، در اون موقع داشتم.

به خودم حق دادم. به این نتیجه رسیدم که اگر بارها و بارها اون شرایط پیش بیاد و من همون شرایط را به لحاظ فکری و دیگر مسائل داشته باشم ، همون تصمیم را می گرفتم.

 و اگر الان احساس ناراحتی می کنم از اون تصمیم ، دقیقا به این دلیله که الان تجربم بیشتر شده ، دید و فکر و منطقم نسبت به اون مسئله پخته تر شده ،

 صد البته که اگر اون موقع ، تو اون زمان من چنان تصمیمی نمی گرفتم ،

 به طورحتم تجربه و پختگی الآنم رو نسبت به اون مورد نداشتم.

اگرهم که صحبت سر این باشه که خب ، اگر اون تصمیم رو نمی گرفتی یا اون کار را نمی کردی این مدت اذیت نمی شدی، می تونستی از یه راه دیگر این تجارب رو بدست بیاری یا....

اینجاست که به خودم می گم :

"رها خانوم ، هرکه طاووس خواهد جور هندوستان کشد"

.

.

.

____________________________________

بعدا نوشتم :

گاهی میشه که برای انجام ندادن کاری هزار و یک دلیل داری و خودتو قانع می کنی که اون کار رو انجام ندی.

انجامش نمی دی  و بهای گزافی هم بابت انجام ندادنش می پردازی.

زمان که می گذره، مهم نیست چه مدت زمانی. بالاخره می گذره،

موقعی که کمی تفکرت متحول شد ، دیدت بازتر شد ، سطح فکر و منطقت رشد کرد ، موقعی که تونستی دنیا رو جوردیگه ای ببینی ......

اون موقع است که برای انجام دادن اون کار ، هزار و یک دلیل قانع کننده داری و  خودتو به در و دیوار میزنی تا شرایطی فراهم کنی که بتونی اون کار رو انجام بدی ، شرایطی که قبلا داشتی و  خودت نخواستی که ازش بهره بگیری (با هزار و یک دلیل قانع کننده برای خودت) و حالا اون شرایط نیست.

خیالی نیست اگر که فراهم کردن شرایط فقط به خودت بستگی داشته باشه ،

امــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

چی بگم اگر که فراهم کردن اون شرایط به کس دیگری بستگی داشته باشه؟؟؟

ولی خب ، به قولی :

" خدا به تنهایی برای ما کافیست "

 

         *****************************

خودمونیم ها.... جای سپیده خالیه

قول داده تابستون جبران کنه

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 20:47 توسط رها |

 

هو المحبوب

سلام دوباره

نمی دونم دقیقا از کجا باید شروع کنم.

حقیقت اینه که دیروز قسمت دیگه ای از سریال شهریار پخش شد. اما نمی دونم چرا هیچ جوری نمی تونم قبول کنم که کار شهریار درست بوده.

شهریار که با آن همه اشتیاق و علاقه برای محبوبش شعر می گفت و علاقه ش و شور عشقش بر کسی پنهان نبود ، بعد از این که با خبر می شه رقیبش که محبوبش رو ازش گرفت ، دیگه نیست و می تونه به محبوبش برسه ، به جای این که بره جلو تا رسیدن به آرزوی دیرینه ش رو لمس کنه  می گه :

" آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟

    بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟ "

یادمه یه روز یکی از بچه ها می گفت :

" عشق و دوست داشتن واقعی تو این دنیا وجود نداره. اگر هم باشه عاشق و معشوق هیچ وقت به هم نمی رسند "

سند گفته هاش هم سرگذشت مجنون و لیلی و فرهاد و شیرین بود که هیچ وقت به هم نرسیدن. روزی جایی خوندم که شاید اگر مجنون به لیلی اش می رسید  و فرهاد هم به شیرینش هیچ وقت جاودانی نمی شدن. شاید بعد از این که به هم می رسیدن تازه چشمهاشون باز می شد . تازه متوجه تفاوت هاشون می شدند شایدم نه. از کنار هم بودن و با هم بودن خوشحال بودن و از هر لحظه ی با هم بودنشون ، خاطره ها می ساختن.

ولی من این که " عشق و دوست داشتن واقعی تو این دنیا وجود نداره. اگر هم باشه عاشق و معشوق هیچ وقت به هم نمی رسند "

 رو قبول ندارم.مگه غیر از اینه که عشق و علاقه ی زمینی می تونه پایه ی عشق حقیقی باشه؟

مگه غیر از اینه که عشق حقیقی همون محبت و علاقه به خداست و بس؟؟

مگه غیر از اینه که هر کس حقیقتا عاشق و شیفته ی خدا باشه روزی به لقاء الله می رسه؟؟؟

مگر غیر اینه که خوب و بدمون بالاخره بر می گردیم به سوی خودش. اما از بین ما اونی که شیفته و دلدادشه ، شاده و باقی افسوس می خورن که به قول زمینی ها چه گوهری رو از دست دادن. تازه برامون روشن می شه که با هر نفسی که می کشیدیم او دوستمون داشته اما ما حتی نگاهش هم نکردیم.

وقتی عشق حقیقی حتی محبت و علاقه ی یک طرفه ی خدا ، نتیجش وصاله ، چرا کسی که ادعای عشق زمینی داره و راهش بازه تا به وصال برسه جلوی پای خودش سنگ می ذاره ، وقتی کسی دیگه نیست تا براش مانع ایجاد کنه؟.

توی متنهایی که در نتیجه ی جستجوی زندگی نامه ی شهریار به دست آوردم خوندم که "شهریار در سال های آخر عمرش دیگر به نوعی شیفتگی و شیدایی معنوی رسیده بود."

شاید هم اگر به وصال محبوبش می رسید به این مرحله نمی رسید.

نمی دونم. اما یک عمر رنج رو خودش به خودش تحمیل کرد.

شایدم دارم اشتباه می کنم. اما هنوز هم نمی تونم این کارش رو درک کنم.

.

.

.

.                آمدی جانم به قربانت ولی . . .

.

.

.

.

اصلا به من چه. صلاح مملکت خویش خسروان دانند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 22:55 توسط رها |

 

هو العلیم

 

 

يكشنبه __________________3/10/1385_________________11:54

      ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

      ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

      ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

      ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

      ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

      ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

      ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

      ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

      ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

      ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

      ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

      ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟............ذهنم پره از اين علامتهاي سوال.

كي به جواب مي رسم خدا داند.

خدايا دوست دارم.و در عجبم از خلقت و آفرينش خودم و بقيه آدمها.و واقعا كه ما چه قدر پيچيده ايم.                              اميدوارم روزي رها بشم.    3/10/1385

                                                                             23:57

                                                                                      رها

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 10:47 توسط رها |

به نام دوست

سلام

این پست از طرف من ، آقای برادر و خانم دخترخاله (سپیــــــــــــــــــــــده جون!!!!) آپ شد .(جهت جلوگیری از گیس کشی 100 % احتمالی !!!! )

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک ،

شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک ،

آسمان آبی و ابر سپید ،

برگ های سبز بید ،

عطر نرگس ، رقص باد

نغمه ی شوق پرستو های شاد ،

خلوت گرم کبوتر های مست

نرم نرمک می رسد اکنون بهــــــــــــــار

خوش به حال روزگار !

خوش به حال چشمه ها و دشت ها ،

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز،

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب .

ای دل من ، گرچه در این روزگار

جامه ی رنگین نمی پوشی به کام ،

باده رنگین نمی نوشی ز جام ،

نقل و سبزه در میان سفره نیست ،

جامت از آن می که می باید تهی است ،

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ،

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ ،

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ .

* * * * * * * * *

پ.ن :

حقیقتش اینه که من برای روز های آخر سال 1386 برنامه های رها گونه ای داشتم (دارم!!!). اما چون به احتمال خیلی زیاد انجامش در وقت مقرر امکان نداره (که انشاءالله به صفر برسه این احتمال ....آمین.) ، ممکنه که این پ.ن آخرین خط خطی من در سال 1386 باشه.

سالی که گذشت برای من فراز و نشیب زیاد داشت. فراوان.

و مطمئنم که سالی بود(هست...هنوز که تموم نشده!!) که هیچ وقت فراموش نمی کنم. چون اتفاقات خیلی خیلی مهمی در زندگیم در این سال رخ داد. از شب عیدش گرفته تا بهار و تابستان و پائیز و زمستانش. و پر بود از تجربه های جدید.

میون خط خطی هام ، غرغر زیاد کردم. گفتنی هایی که نا گفتنش زیباتر بود ، هر چند که داد دل بود و ..، اما خیلی از شادی هام رو هم ، همین جا با خیلی از کسانی که دوستشون دارم (دیده و ندیده) قسمت کردم.

از همتون تشکر می کنم که به وقت ناراحتی و دلتنگی کنارم بودید و دلگرمی دادید ، راهنماییم کردید و با شادی هام ، شاد شدید ،

ممنونم که اگر من کوتاهی کردم اما شما یادم کردید.

و یه تشکر خیلی خیلی ویژه از سپیده عزیزم ، که حقیقتا درکم کرد و می کنه و البته این که کم نذاشت. نه تو رفاقت ، نه همراهی ، نه در بزرگواری و بخشش و نه در امانت داری.

اهمیتی که برای " بزن به سیم آخر. . . " قائل می شد و تلاشی که برای آپ کردن هر پست به خرج می داد . صادقانه بگم که آبروی در خطر "بزن به سیم آخر .." رو حفظ کرد. خوشحالم و به وجودش افتخار میکنم. ممنونم خانومی .(الآن فصل هندوانه ست؟؟ ولی خب ، سپیده رانی دوست داره با طعم هلو !!)

رسیدن سال نو را هم پیشاپیش تبریک میگم. آرزو می کنم و از خدا می خوام که سالی خیر و پر برکت پیش رو داشته باشیم.

میگن کسی زندگی می کنه که ، کاری رو انجام میده که دوست داره ، برنامه ی خودش رو پیش می بره نه برنامه ای که براش نوشتن. من در 86 به جرئت میگم که 85% برنامه ی خودم رو انجام دادم. و از 15% باقی ، به طور حتم 14% حکمت و خواست خدا بوده که با خواست من یکی نبوده و 1% دیگه هم میذارم به پای لج دنیا.

اما کاری نکردم که از عشق خالی باشه. حتی همون 1 % .

آرزو می کنم که در سال جدید کسی نباشه که برنامه زندگیش رو بهش دیکته کرده باشن و او تنها موظف به انجامش باشه. یادمه سه سال پیش (تابستان 1383) وقتی که تو آزمون ورودی دانشگاه قبول نشدم ، نوشین خانم جمله ای رو به من گفتن که هیچ وقت فراموش نمی کنم. ایشون گفتند " برای دو چیز هیچ وقت دیر نیست. ازدواج و تحصیل. " اما من می خوام این جمله را کامل تر کنم.

" هیچ وقت دیر نیست برای رسیدن به رویای درونت ، فقط کافیه تصمیم بگیری که لمسش کنی "

وقتی ، به این نتیجه رسیدم که ، آخرین پروژم را ، آن طور که در ذهنم می دیدم ، تحویل دادم و خوش حالم. خوش حالم که معماری می خونم.

معماری ، رویای مجسم.

سال نو مبارک . . . . . . . و

خدا حافظ تا سال بعد

دعا یادتون نره

*******

تیر سوم :

من اگر برخیزم ،

تو اگر برخیزی ،

همه بر می خیزند .                        

من اگر بنشینم ،

تو اگر بنشینی ،

چه کسی برخیزد ؟؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:22 توسط رها |

 

یا لطیف

ناگهان چه زود می گذرد. انگاری همین دیروز بود که ترانه ی "غزل " حامی  شد زینت بخش آخرین پست

" باورم کن" . . . .

 

                

 

 

    * * * * * *

 

                                           عکس جنبه ی تزئینی دارد...

 

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد

قضای آسمان است این و دیگر گون نخواهد شد

رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت

مگر آه سحر خیزان سوی گردون نخواهد شد؟

مرا روز ازل کاری به جز رندی  نفرمودند

هر آن قسمت که آنجا رفت از آن افزون نخواهد شد

خدا را محتسب ما را بفریاد دف و نی بخش

که ساز شرع از این افسانه بی قانون نخواهد شد

مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم

کنار و بوس و آغوشش چگویم چون نخواهد شد

شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی

دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد

مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینه ی حافظ

که زخم تیغ دلدارست و رنگ خون نخواهد شد

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 14:24 توسط رها |

یا دادار

گریه نکردن از سختی دل است. سختی دل از گناه زیاد است. گناه زیاد از آرزوهای زیاد است. آرزوهای زیاد از فراموشی مرگ است. فراموشی مرگ از محبت به مال دنیاست. محبت به مال دنیا سرآغاز تمام خطاهاست.

 

 

+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 13:14 توسط رها |

 

هو المحبوب

سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــام علیکم.

بیاییدتو تا بگم چراخوشحالم.

برای ورود دق الموشواره بفرمایید.

             

           تق تق تق ....!

                                     

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 16:15 توسط رها |

 یا حق

سلام

خوشحالم اساسی.

چرا ؟

دیگه دیگه....

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 13:35 توسط رها |

 

 

یا حق

 

1-ماجراهای کارگاه زندگی .

تو این مدت داشتم به " بزن به سیم آخر..." فکر می کردم. و خیلی برنامه ها براش...

گفتم حذفش کنم. یاد این جمله افتادم :

" هیچ وقت اجازه نده که ترس از شکست مانع شرکت تو در مسابقه بشه."

پس موندنش حتمی شد. اما اینکه آیا بازهم می تونم به اون راحتی که در آغاز می نوشتم ، بنویسم یا نه ؟ سوالیه که نمی ذاره آپ کنم. خدا می دونه تا الان چند پست آپ نشده دارم.

به این نتیجه رسیده بودم که بهتره چند تا از آیتم ها رو ادغام کنم. اما حالا که نگاه می کنم می بینم اون روزهایی که به فکر برنامه ریزی و سازمان دهی هویت و هدف " بزن به سیم آخر.. " بودم خیلی چیز ها و شاید همه نکات (که اون روز ها وجود داشت و قابل توجه ) رو در نظر گرفته بودم به جز یه مورد...موردی که اون روزها نبود و حالا هست.

اما خب... شاید درون هر موضوع یا اتفاق ناخوشایندی  ، مطلب خوشایندی پنهان شده.

خوشحال بودم که عزیزی شهامت این را پیدا کرد که بیاد و فریاد بزنه که اگه توی این دنیا هر اتفاقی بیفته من " فقط نگاه می کنم " و حالا تویی که با من زیر همین سقف زندگی می کنی تو چی کار می کنی مثل من نگاه می کنی؟؟

عصبانی می شی و داد می زنی یا به یه خنده ریز و مبهم بسنده می کنی؟؟ شایدم نه نگاه می کنی ، نه عصبانی می شی و نه حتی پوزخندی خرجش می کنی...

یعنی  ندیده ، می گذری؟

از شهامتش درس گرفتم شایدم حضورش برام یه پشتوانه ی گرم بود. که چی؟؟

خب..که من هم از میون اون جمع دوست داشتنی چندین و چند دوست مجازی و بعضأ حقیقی سرم رو بلند کنم و به جای نجوا و زمزمه در گوشی ، داد بزنم که من زدم به سیم آخر.... که دنیا همش شوخیه. بهش بخند. با صدای بلند بخند. آن قدر بلند که غمهایی که پشت در هستن شهامت جلو اومدن نداشته باشن. ...آره.. می دونم... می دونم که سمج تر از غم و غصه و مصیبت وجود نداره . میدونم اگه در و پنجره رو بروش ببندی و خونه ات دودکش هم نداشته باشه از درز ها و شکاف ها میاد تو. اگر پنجره هات دو جداره باشن و تمامی منافذ رو هم بسته باشی ، خودشو زیر کتت قایم می کنه و میاد تو.

میاد تو خونه ات. ...اما اگه تو بهش رو ندی ، اگه فقط بهش به عنوان یه شوخی نگاه کنی ، یا یه بازی ... اگه صدای خنده ات رو از ته دلت بشنوه ، قدرت این رو پیدا نمی کنه که وارد خونه ی دلت بشه. تو همون خونه از جنس بتن و آجر و سیمان ، اون قدر می مونه تا عمرش تموم بشه (البته اگه تا اون موقع از پس تو بر اومده باشه و قبلش تو بیرونش نکرده بشی.)

"پیش ازاین خنده به جز واشدن نیش نبود

جزئتی داد به من شکل دگر خندیدن

بهترین خنده همین است که من می گویم

یعنی آن گریه که پنهان شده در خندیدن

گر زمین هم خوردی باز در آن حال بخند

خنده دار است به هر حال دمر خندیدن

در جهان هشت هنر را متمایز کردن

هست از جمله ی این هش هنر خندیدن "

صدای فریادم به قدری بلند بود که حتی کسانی که فکر میکردند من رو می شناسن هم ، صدامو شنیدن و شناختن.

خوشحال بودم از شناخته شدن. فرصت قشنگیه برای خیلی صحبتها و آشنایی با عقاید و نظرات که شاید حتما امکانش در دنیای حقیقی وجود نداشت و نداره.فرصت خوبیه برای شناختن و شناخته شدن.

اما هیچ وقت به عواقبش فکر نکردم.

به این که روزی شاید عزیزی خودش رو به قدری به زحمت بندازه تا با طرح داستانی که تنها چند دقیقه بعد از شنیدنش به صحتش شک می کنی و کمتر از بیست روز بعد به کذب بودنش مطمئن می شی ، بخواد بگه...خانومی..حواست رو جمع کن. حسابی هم جمع کن.

آقا صابر (در جواب کامنتتون در پست قبلیم )

فکر می کنید همه ی اطرافیانتون ، اونهایی که باهاشون هر روز رو به رو می شید. باهاشون زندگی می کنید . برای صرف غذا سر یک میز می نشینید ، همگیشون شما را می شناسند؟؟؟

واقعا ؟؟؟ حقیقتا می شناسند؟؟؟

آهان...خب آره.... می دونند شما آقا صابر ( و یا با نام دیگه ای) هستید . 21 سالتونه . مذکر هستید و شاید یه کم بیشتر در رابطه با خانواده و تحصیل و شغل و ...(مخاطبم آقا صابر نوعی هستش...یعنی من ، او ، و حتی شمایی که الان این پست رو با حوصله نشستی و می خونی).

خب؟؟.. همین؟؟؟...دیگه چی؟؟ مگه شناخت فقط همینه؟؟

مگه سن و چهره و جنس و نام و هویت شناسنامه ای ، من و شما رو کامل به هم معرفی می کنه.

مگه ما آدمها تو دنیای حقیقی که هم رو می بینیم و صدای هم رو می شنویم ،می تونیم صدای دل هم رو هم بشنویم؟؟؟

می تونیم شخصیت واقعی و روح طرف مقابلمون رو ببینیم؟؟

توی دنیای حقیقی نمی شه. به ندرت می شه. اما تو کوچه پس کوچه های این دهکده ی جهانی چیزی هست که من پیداش کردم. چیزی که شاید (شاید) تو هیچ کدوم از خیابون های این دنیای حقیقی ، تو هیچ شهر و کشوری نتونی پیدا کنی.

می شه تو کوچه ها و راه ها ی این دنیای مجازی قدم زد ، دوید ، با صدای بلند گریه کرد ، جیغ زد ، خندید ، حتی  به هر خونه ای مهمون شد ، بدون اینکه شناخته بشی ، اما بشناسنت.

حقیقتی که پیداش کردم و بهش ایمان دارم اینه :

" می شه شناخته شد بدون اینکه شناخته شد ،

می تونی بشناسی بدون اینکه بشناسی"

قبل از اینکه زن باشیم یا مرد ، دختر باشیم یا پسر ، انسانیم و روح یک خدا در وجودمون دمیده شده.اینجا می شه بی واسطه حرف زد. زبانی در کار نیست تا حیله کنه. تویی و کلمات. و اینکه چه قدر صادقی. اینجا مجبور نیستی باشی (تولدت دست خودته مرگت هم با اختیار خودت)، مجبور نیستی جواب پس بدی ، مجبور نیستی مواظب خیلی نباید ها و باید ها باشی ، می تونی خودت باشی.(البته اگه برات داستانی تعریف نکنند و به همین دلیل بهت حق میدم که بخواهی هویت شناسنامه ایت نا شناخته بمونه).

من می گم توی دنیای مجازی روح آدمهاست که با هم ارتباط داره . روح آدمهاست که وبلاگ رو می سازه. آدم می تونه به دنبال آرزو ها و خواسته هاش باشه. می تونه با انسان های دیگه ( نه گرگان با نقاب انسان)همنشین باشه. بی دغدغه . بی حرف و حدیث.

این رو هم قبول دارم که نباید به هر سردری توی این دهکده اعتماد کرد. همون طور که تو دنیای حقیقی نباید.

همون طور که راه سفر حج هم بی راهزن نیست. راهزن مال و راهزن ایمان و عقیده.

تمام این ها رو گفتم فقط برای این جمله :

" من دوست دارم من رو با عقاید و افکار و ویژگی های شخصیتی خودم بشناسن و قبول داشته باشن تا با مشخصات شناسنامه ای.با قبول اینکه ریشه و تربیت خانواده ، در شکل گیری عقاید و افکار نقش زیادی داره."

 

2- شیطنت روزگار .

میایم . می ریم. اگر که اومدن و رفتن دست ما نیست اما خیلی شیطونی های دیگر بین این اومدن و رفتن دست ماست.

روز های اول آبان داداش مهدی و روز های آخر آبان عطیه جون دوست خوبم متولد شدن. البته اتفاق های دیگه ای هم افتاد. ولی ترجیح می دم تو پست بعدی در موردشون بگم.

3-گوشواره های زیر خاکی .

امروزت دیروز میشه اما معلوم نیست که فردایت حتما امروز بشه.    (؟ ) 

4- لیلی نام همه ی دختران ایران زمین .

تا حالا  یا بهتر بگم تا چندی پیش پوشش خانوم ها به سه دسته (احتمالا) تقسیم می شد.

1- پوشش چادر

2- پوشش مانتو (ساده و معمولی)

3- پوشش مانتو ( به قول قدیمی ها سانتی مانتال)

چند روز پیش یکی از بچه ها تعریف می کرد آقا پسری به مادرش گفته بود دوست دارم همسرم چادری باشه. البته چادر ایرانی .

جالب شد. حالا به انواع پوشش دقت کنید :

1- پوشش چادر ( چادر ایرانی )

2- پوشش چادر(چادر عربی با پوشیه و روبنده)

3- پوشش چادر (چادر عربی بدون پوشیه و روبنده)

4- پوشش چادر (چادر ملی جلو باز )

5 - پوشش چادر (چادر ملی جلو بسته – ترجیحا با زیپ مخفی بسته بشه نه دکمه)

6- پوشش مانتو (ساده)

7- پوشش مانتو ( همچین شیک و اساسأ رنگین(این واژه دارای آرایه ی ایهام است))

یاد تصورات دوران طفولیت یه گل پسر(م.ط) افتادم که می گفت :

" من همیشه فکر می کردم برای انتخاب همسر ، دخترا تو یه جایی مثل مغازه یا بوتیک های امروزی با ژست ها و لباس های مختلف می ایستادن و بعد پسرا می اومدن نگاه میکردن و هرکدوم رو که می پسندیدن باهاش ازدواج می کردن."

5- باورم کن .

 

 

           باورم کن...

 

6- برگ ریز دلتنگی .

نصف پائیز رفت. ولی همش دوهفته ست که برگ ریزون برگ های خشک و زرد شروع شده. کی وقت برگ ریز دلتنگیه؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 10:0 توسط رها |

 

*به نام خالق لحظه هاي عاشقي*

 

هيس.....ساكت.فقط چند لحظه...هيچ حرفي نزن ....پلك نزن  تا جايي

كه مي توني آروم نفس بكش..

آروم آروم.

و....گوش كن....گوش كن..با تمام وجودت...دقت كن.مي شنوي؟

تو هم مي شنوي؟صداي قدمهاش رو؟

هيس....فقط گوش بده...با گوش دلت بشنو...شنيدي؟

چه قدر صداش قشنگ و زيباست.

مي شنوي چه موزون قدم بر ميداره تا به موقع برسه..نه زود ..ونه دير.

پائيز رو مي گم. ..

صداي قدمهاي پائيز .مي بيني با چه وقار و متانتي قدم برمي داره...

مي دوني..پاييز فصل زندگيه...فصل عاشقي

سرد اما پر حرارت.درست مثل دل عاشق مغرور.

كسي كه ظاهرش سرد و خشكه تنها به خاطر غرورش...اما

درونش..خدا مي دونه كه تو دلش چي مي گذره.

پاييز هم دمش سرده .اما التهاب درونش رو برگهايي كه تاب ندارند رو

درخت بمونن آشكار مي كنن.برگهايي به رنگ سرخ وزرد و

نارنجي..رنگهاي داغ...گرم ..پر حرارت.

پائيز فصل شيداييه.نگاه نكن به درختها كه تو فكر مي كني خوابند.

نه..نه.اشتباه نكن...اونها سر مستند از عشق....بيخود شده از

خويشند.

چرا باور نداري....تا حالا باد پائيز موهات رو پريشون كرده؟؟

وقتي كه سرماش رو با تمام وجودت حس مي كني اما مي ذاري تا با

موهات بازي كنه...طره هاي گيسوهات رو با خودش همراه كنه.

وقتي كه صداي خش خش برگها رو زير پات مي شنوي...اين

صدا..صداي دل پر درد درختهاست. اما چرا زير پاي تو؟؟؟

درخت اميدواره ...اميدواره به اينكه روزي اين غم و تنهاييش تموم مي

شه و روز خوشي مي رسه..روزي كه بلبل رو شونش مي شينه و

نغمه سرايي مي كنه..روزي كه شكوفه به سر مي زنه...ولي اون

شكوفه ها هيچ وقت زير پاي تو ريخته نمي شه چون حاصل اميد و

انتظاره..هيچ وقت از شاخه جدا نمي شه..آن قدر به شاخه مي مونه تا

كامل بشه..تا به نتيجه برسه.تا بشه ميوه ي دل عاشق درخت.

اون روز تو ديگه برگ زردي به درخت نمي بيني..حتي زير پات هم ...

پائيز فصل انتظاره.فصل پر درد و رنج. پر از سرما ..اما قلبش گرمه..

و من ،

 

فرزند پائیزم .

 

                   برگ ریزون...

 

پائیــــــــــــــز ، پادشاه فصل ها . . .

 

* * * * * * * *

  • آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
  • ابر با آن پوستین سرد نمناکش
  • باغ بی برگی ،

روز و شب تنهاست با سکوت پاک غمناکش

  • ساز او باران ، سرودش باد.
  •  جامه اش شولای عریانیست
  • ور جز اینش جامه ای باید ،
  • بافته بس شعله ی زر تار ، پودش باد
  • گو بروید یا نروید ، هر چه درهرجا که خواهد یا نمی خواهد
  • باغبان و رهگذاری نیست
  • باغ نومیدان ، چشم در راه بهاری نیست
  • گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد ،
  • ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
  • باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
  • داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک میگوید .
  • باغ بی برگی ،

خنده اش خونی است اشک آمیز . . .

جاودان بر است یال افشان زردش می چمد در آن ،

پادشاه فصل ها ، پائیــــــــــــــــز . . .

                                              مهدی اخوان ثالث (م. امید )

                          

                                   

شیطنت های روزگار . . .

مهر ماه متولد کم نیستن ازمیون بچه ها.

فاطمه خانوم گل ، فرنوش ج عزیزم ، آرزو جونم که جدیدا یه کارایی کرده منو غافلگیر کرده ، معاون کلوب یونی و ....

تولد همتون مبارک. خوشحالم که هستید و توئ جمع دوستام. بهترین دوستام

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 23:55 توسط رها |

 

یا حق

سلام.

یادمه که سال گذشته آغاز ماه مبارک رمضان مصادف بود با سوم مهر ماه .

یه جورایی ماه رمضان و پاییز با هم شروع شدن.

منم برای " باورم کن " یه پستی ترتیب داده بودم که هیچ وقت آپ نشد.. . این چند روز هم توی آرشیوم خیلی دنبالش گشتم . اما با وجود این که حدود دو هفته پیش دیده بودمش اما پیداش نکردم. به همین دلیل آپ کردن پست ماه مبارک به عهده ی سپیده جون افتاد.و منم ازش ممنونم.

به قول استاد محمد بیگی هیچ اتفاقی تصادفی نیست.

شاید امسال این پست فقط برای پاییزه...

 

                     ماه میهمانی خدا...

 

در پاسخ به کامنت پسر عموی بزرگوارم " حسین آقا" :

زیاد خودتونو ناراحت نکنید. اما خب چندتایی نکته هست که باید بهش توجه کرد:

1-      اول اینکه به سبب خیر وجود همین دنیای مجازی ، تازه فرصتی پیش اومده تا خیلی از دوستان ، عزیزان و حالا اقوام با روحیه ی هم اشنا بشن.

2-      خب...متاسفانه من این مشکل رو دارم که گاهی منظورم رو بد بیان میکنم. اما همیشه نوشتن کمکم کرده.

3-      از طرفی بخشیش هم برمی گرده به ویژگی شخصیتی خودم که به قول خان داداش بهنام فلسفی نگاه میکنم.

4-      حقیقتش سرعت بالای ذهن در تصویر سازی جملات و سرعت کند دست در نقش بندی کلمات ، باعث می شه که خیلی زودتر از اینکه نوشتن جمله ای را تمام کنم در ذهنم اون را نقد و بررسی کنم و جنبه هایی که با اون جمله قصد اشاره بهشون رو دارم در ذهنم به طور مصور ببینم . البته نتیجه ی نهایی ، بعد همه ی این نقد و بررسی ها میشه جمله ی بعدی و چون همیشه به طولانی بودن متون اعتراض بود منم سعی در خلاصه کردن داشتم. خب شما هم که ازذهن من خبر ندارید تا دقیقا بدانید که بین این دو جمله چه جریانات و تحلیل ها و برداشت هایی صورت گرفته. از این لحاظ کاملا حق با شماست.( متاسفانه و یا خوش بختانه طراحی ها هم به همین صورته و ذهنم خیلی جلوتر از مراحل طراحی تا ساخت حرکت میکنه ، ولی خب خوشبختانه اساتید چون برای هر خطی توضیحی می خواهند ، فرصتی هست برای من تا این مسیر طی شده ی پنهان رو نشون بدم)

5-      نکته ی بعدی اینه که ذائقه و سلیقه ی خواننده ها و البته انتظاراتشون از پست ها فرق میکنه.

یکی میخواد که سریع و بدون خرج وقت و انرژی برای فکر کردن، اصل مطلب دستگیرش بشه. و دیگری دوست داره به قول بچه ها کمی بره سرکار.( توی طراحیها این سر کار گذاشتن ها هر چه قوی تر و پیچیده تر باشه جالب تره . چون وقتی روشن بشه که قضیه چیه ، هاج و واج موندن مخاطب ()حتی برای خودش هم هیجان انگیزه.مثل ماکت مرگ و زندگی که ترم اول ساختم.)..البته من هیچ ادعایی ندارم. واقعا راست میگم.نوشتن فرق می کنه.خیلی هم فرق می کنه.

6-      شاید بهتر بود که توی پست قبلی خودم(.......) شماره  گذاری می کردم و یا آیتم بندی می کردم.

البته مدتی هم هست که فکرم مشغول این مهم هست که چرا نوشتنم این جوری شده. خودم هم دوستش ندارم. شاید چون قبلا طولانی می نوشتم و خواننده ها اعتراض داشتن. منم به احترامشون خواستم که کوتاه تر کنم. اما خب نتیجه این میشه که شما بهش اشاره کردید.

توصیه ها و انتقاد ها واقعا عالی هستند و منم پذیرای هر توصیه مثبت و انتقاد سازنده.

اما خب گاهی هم باید به خصوصیت و نوع توانایی فرد هم توجه کرد.هر شخصی در گفتن ، نوشتن و در بیان تفکرات و نظراتش سبک و سیاق (سیاغ ؟ صیاق؟صیاغ؟..)خودش را داره.من ، سپیده و آقای پورمزد ،  شما و هر وبلاگ نویس دیگری روش خودش رو داره. این تجربه خوبی بود برای من. هرچند که به شدت سردرگمم کرد. اما به نکته های زیادی در مورد خودم و خواسته ی مخاطب پی بردم.

تصمیم دارم که همون روش اولیه ی خودم رو دوباره از سر بگیرم. آیتم بندی کنم و ....

به قول محمد آقای هاشمی هرچه قدر هم طولانی باشه اگر که قابل خوندن باشه خواننده تا آخرین کلمه اش رو می خونه.

جایی از دوستی شنیدم که می گفت : "  وقتی می تونم با یه جمله منظورم رو برسونم چرا این کار رو نکنم؟؟؟"

منم قبول دارم و هر جا که مطمئن باشم جمله ای هست که همه ی انچه که می خوام بگم در اون خلاصه شده  ،به کار می  برم.

      7-البته یه نکته ی دیگه هم هست . به قول مهسا (جینگول) تو نوشته هام به مسائل و موضوعاتی اشاره میکنم که همه در جریانش نیستن. این هم دلیلی دیگه برای اینکه مخاطبی که بی اطلاع هستش منظورم رو متوجه نشه.

ولی خب این وبلاگ کاملا شخصیه . نه فقط اجتماعی که همه ی اقشار جامعه در جریان موضوعات و مسائل پرداخت شده درآن ، قرار داشته باشند. و نه تنها مختص به موضوع خاصی.

گاهی ازاحساستم می گم. می خندم . داد می زنم. گریه میکنم. لبخند میزنم. گاهی از علایقم می گم. ازموضوعاتی که برام جالبند.یا ..........

همیشه ممنونم از شما و دادش مهدی و همه ی دوستانم که خیلی خیلی خیلی صادقانه نظرشون رو می گن.

مطمئن باشید نظرات و ایده هاتون برای من خیلی ارزشمنده. خیلی مهمه . طوری که شاید حتی یک جمله ی شما ی مخاطب برنامه های من رو به طور کامل زیر و رو کنه. گاهی زیر و رو کردن منو سردرگم می کنه. و من معلقم تا خواسته ی شما و برنامه های خودم رو با هم تطبیق بدم . ازهمه ی شما دوستان خوبم می خوام تو این مدت سردرگمی تا پیدا کردن راه درست تنهام نذارید.

همیشه سپاسگذار لطف و توجهتون هستم. توی این روزهای خوب ، این دل شکسته ی منو هم از دعاهای خیرتون بی بهره نذارید.

                                              

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 23:15 توسط رها |

 

به نام همون خدایی که خودش همه چیز رو رو به راه میکنه

حقیقتش مدتیه می خوام آپ کنم. موضوع هم دارم . البته جنبه خانوادگی داره. نه بهتره بگم خاندانی.

اما یه چیزیه که نمی ذاره آپ کنم. چه چیزی نمی دونم. اما از اول شهریورماه که بعد چهارده سال رفتم به خونه ای که توش چشم بازکردم و راه رفتن و حرف زدن یاد گرفتم خونه ای که یک سوم عمرمو توش بزرگ شدم بخش اعظم کودکیمو توش گذروندم  هر بار که تصمیم گرفتم آپ کنم یه چیزی نذاشت.

الان داشتم وب گردی می کردم. وب بچه ها ، دوستان و ...

چندی پیش داشتم  " مرا به خاطر بسپار"  امید را زمزمه می کردم. یاد وبلاگ کاوه افتادم که این ترانه ، موزیک وبلاگش بود. به مهدی گفتم مدتیه ازش خبری نیست. شاید بیش از دو یا سه ماه.

میترسم بلایی سرخودش آورده باشه.

این مال چند روز پیش بود. الان داشتم کامنتها رو می دیدم. یه کامنت خصوصی با بوی خداحافظی همیشگی.

هنوز نرفته بازم یکی دیگه.....

خیلی عصبانی شدم. اخه چه معنی می ده که تا تقی به توقی می خوره می ری تو خودت و دو روز بعد بای بای

آره . میدونم. اگه از رفیقام باشی یا نزدیکان میگی که تو خودتم تا چند وقت پیش همین حال و روز رو داشتی.

قبول دارم. همون روزها هم اگه همین رفیق شفیق که حرف خداحافظی زده   نبود شاید منم الان نبودم.

اما حالا ... تو اون روزها یکی حرف قشنگی زد. گفت آدمها وقتی حس پوچی می کنند و نا امید می شن ، که ایمانشون ضعیف شده باشه.           دیگه ازمن بدتر که خدارو هم انکار می کردم؟؟؟؟؟

اما حالا میدونم جز او نیست.

هر وقت گله کردم از اتفاقی که باب میلم نبوده ، مادرم زمزمه کرد :

" خدا گر ز حکمت ببندد دری

                                                  ز رحمت گشاید در دیگری "

تو هم اینو از من بشنو.

به خود خدا قسم  تنهات نمی ذاره. باور کن...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 3:21 توسط رها |

 

یا حق

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

با قلم نقش حبــابـــی بر لب دریا کشیــد

به نظر شما منظور این بیت چیه؟؟؟

یعنی زندگی پر از رویاهای پوچ و تهی ه؟؟ پوچ مثل حباب ، و رویاهای بزرگ و وسیع مثل دریای پهناور؟؟

شایدم اون حباب ، من جوونم ، پرم از باد و هوای غرور و ادعا و باید بزنم به دریا تا اول هیچ بشم و بعدش اگر معجزه ای شد ، بشم یه قطره از اون دریای پهناور.

اون عظمت تهی و خالی ( حباب) بشه یه ذره ی پر (قطره).

مثل مثلی که می گه درخت هر چی پربار تر باشه سر به زیر تره.

منم می خوام بزنم به دریا ....شایدم زدم. یعنی اول زدم به سیم آخر بعدشم زدم به دریا اما هنوز هیچ نشدم. هنوزم خالیم اما پر.خالیم از بزرگی و پرم از غرور . هنوزم....

می زنم به دریا . می رم جلو اما با اولین تکه قایق شکسته که روی آب شناوره و به طرفم میاد عقب میکشم. بر میگردم به ساحل .و دوباره می شینم و به افق نگاه می کنم. به افق آرزو هام.

امروز به طور کاملا اتفاقی کارتون سیندرلا دوباره به دستم رسید. یعنی اشتباهی به جای یه فیلم دیگه. اما به قول استاد محمدبیگی هیچ چیزی بی حکمت نیست.

دوباره یادم اومد که با دل پاک و امید و تلاش میشه رسید به خواسته ها ، به رویا ها و به آرزوهایی که شاید خیلی دورند.

به یاد یانگوم افتادم. اولش برام اون قصرها و طراحی و فرم و مدل مو و لباس و تزئین غذاها  جالب بود. اما حالا از وقتی که شنیدم این سریال ، سرگذشت پزشک سلطنتی کره است نگاهم یه جور دیگه شد.

این همه اعتماد به نفس و اراده و تلاش و البته امید ، امید ، امید.

اما کنار همشون مشوقی که روحیه می ده خیلیه.

همیشه یه راهی هست. مگه نه؟؟؟؟

دیگه نمی خوام با یه تکه چوب شکسته از ادامه بترسم و برگردم.

خب. می تونم مسیرمو عوض کنم تا به اون تخته چوب بر نخورم. ولی این که میشه فرار!!!!

خب یه فکری می کنم. می تونم جا خالی بدم . می تونم برم زیر آب تا از بالای سرم رد بشه . می تونم.....

اره همیشه یه راهی هست.

حالا بازم انگیزه دارم. امید و توکلم به خداست. و من بهترین مشوق و روحیه دهنده زمین و کل هستی رو دارم.

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــادرم.

خیلی چیزها برام عوض شده.دورانی رو طی کردم که کوتاه هم نبود. زود و آسون هم نگذشت. خیلی چیزهای با ارزشی که داشتم و قدر نمی دونستم از دست دادم ، خیلی چیزهای مادی و خیلی ویژگیهای شخصیتی و عقیدتی. اما حالا به لطف خدا دارم کم کم همشونو بدست می آرم با این تفاوت که حالا هم از وجود شون با خبرم و هم قدر رو ارزششون رو میدونم.

 

         من به آرزوهام می رسم....هر چه قدر هم که دور باشند یا ازم دورشون کنند.

 

 

آرزو ها هرچه قدر هم که دور باشید ، بهتون می رسم. حتما.

 

*****   *****   *****

 تقدیم به آرزویی که همه ی آرزوهام فقط پلکانی هستند تا بهش برسم .

 

تا قطره شدن راه زیادی دارم. خیلی دور و دراز .

اما تلاشم رو می کنم و توکلم به خداست.

می خوام که روزی دریاچه بشم.

دریاچه ای مملو از تو.

من بشم دریاچه و تو آب من باشی. اون وقت دریاچه رو به نام تو نامگذاری میکنم.

بعدش دیگه "من" نیست . تویی.

به امید آن روز.

 

می گن آرزوهایی که داری رو فراموش میکنی اما خدا نه ، فراموش نمی کنه. تو بنویس تا وقتی بدستش آوردی یادت بیاد که یه روزی آرزوت بوده                    

 نوشتم بر سنگ که بماند تا ابد.

     *****   *****   *****

به نظر شما منظور این بیت چیه؟؟؟

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

با قلم نقش حبــابـــی بر لب دریا کشیــد

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 0:31 توسط رها |

یا حق

(  چون این پستم تاریخ انقضا داره و نمی تونم بعدا آپ کنم اول پست قبلی رو بخونید که اولین پست سپیده جووووووووووونه وگرنه من دچار وجدان درد میشم. بعد اگه نخونی و من دچار وجدان درد بشم ، بعد خودت غصه دار می شی که باعث وجدان درد من شدی ، اون وقت خودتم وجدان درد می گیری. گفته باشم. نگی نگفتی)

اللهم عجل لولیک الفرج

 

دل را ببین ، دل را ببین   

 

        کز کوی جانان آمده   

 

ساقی بساطی نو فکن   

                مطرب بیا چنگی بزن

 

یار آمده یار آمده  

 

                آرام جانم آمده 

 

جان آمده جان آمده    

 

                امن و امانم آمده    

 

میلاد منجی عالم بشریت مبارک.

 

سلام.

می گم اول که عیدتون مبارک . بعدشم این که تو وبلاگ دوستان الان که بری ببینی ، همش تبریک میلاد آقاست.

کی می شه که یه پستی آپ کنیم با این عنوان که :

 

یوسف گمگشته باز آمد  به کنعان  گل بپاش   

 

 یا مثلا : 

 

         آقا آمد. (بر همگان واضح و مبرهن است که منظور از   آقا، مولود نیمه ی شعبان می باشد)

آخ........آرزو بر جوانان عیب نبیده. هر چند که این آرزو پیر و جوون نمیشناسه. به امید اون روز .

خبر این که پست این سری مربوطه یه آیتم " شیطنت های روزگار "

حالا قضیه چیه؟؟ می گم.

      خاله پســــــــــــــــــــــــر جان  

 اول از همه این که از میون برو بچ و دوستان ، شهریور ماه فقط یه تولد داشتیم ( البته تا اونجا که من مطلعم) اونم تولد خاله پسر جان ، یعنی خان داداش سپیده جوووون ، آقا سعید می باشد. 13/6/1367    تولدت مبارک خاله پسر. انشائ الله شیرینی قبولی دانشگاه و بعدشم داماد شدنت.

 

 

 

آخ گفتم داماد ............... اگه بدونی چه قده خبر دامادی و عروسیه. میون همین برو بچه های وبلاگ نویس و دوستان و ....

اول از همه و ازهمه مهمتر  دامادی پسر عموی عزیز ، آقا سعید گله. بالاخره از خر شیطون اومد پایین و  حالا قراره شیرینی بده. آقا سعید مبارکه. انشائ الله به پای هم پیر بشید .

من خیلی خوشحالم. خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی.

آخه اگه نوبتی هم باشه به خصوص از نظر سنی ، بعد آقا سعید ، نوبت خان داداش خودمه. دیگه افتاد تو هچل. خان داداشی بهونه بی بهونه. عجله کن. شش نفر پشت سرت تو صفند. بعدش نوبت نسل سومه.

حالا این قضیه ی نسل سوم چیه؟؟؟ عرض می کنم خدمتتون فقط دو ساعت طول میکشه.

 خب اگر خانم جان و آقا جون ( مادر بزرگ و پدر بزرگم) رو مبدا خاندان ما قرار بدیم ( یعنی نقطه ی صفر بگیریم )

فرزندانشون که عمو ها و عمه ها و آقای پدر هستند می شوند  نسل اول.

و نوه های خانم جان و آقا جون میشند نسل دوم. یعنی من و برادران و تمامی پسرعموها و دختر عموها. رو هم رفته 30 نفر. 14 دختر و 16 پسر  ( اصلا عدالت بر قرار نشده.)

فرزندان نسل دوم هم می شن نسل سوم یعنی همون نتیجه ها. 20 دختر و 16 پسر. رو هم رفته 36 نفر. ( این جا دیگه نا عدالتی جبران می شود.)

نسل چهارم یا به قولی نبیره ها بماند که خودم دیگه قاطی کردم حساب از دستم دررفته.

خلاصه خوشبختانه هر سال حد اقل یه عروسی تو لیست برنامه ی سال هست دیگه. انشائ الله که همیشه خوشی باشه.   اینو از وبلاگ رها بانو کش رفتم.

حرف عروسی شد. یکی دیگه از این شیطنت های روزگار این بیده که دیروز مراسم و جشن عقد خواهر مهسا جووووووووووووووونم ( مهسا جینگول نه ها اون یکی مهسا ) بود و امروز هم مراسم و جشن عقد خودش. مهسا جونم از صمیم قلبم هم  برای خودت و هم برای خواهرت آرزوی خوشبختی و سعادتمندی دارم و یه زندگی زیبا کنار همسرانتون.( من چشام پر وشده از اشک شــــــــــــــــــوق.......آخه من و مهسا بیش از ده ساله با هم دوستیــــــــــــــــــــــــــــم)

رها بانو هم که رفته سفر. فکر کنم الان جشن نامزدی خواهرش بید.

آقا مهدی برادر یکی از بچه های وبلاگ نویس هم  به تازگی داماد شدن. چون شیرینی ندادن اصلا نمی گم ایشون برادر کی هستند. ولی شیطونه میگه لو بدم مجبوربشه همه ی برو بچه ها رو مهمون کنه. ( شیطونه یه وقت هایی چه حرف های خوبی می زنه هــــــــــــــــــــــــــــا )

 دیگه این که . . .. . . . . . . . .

باز هم عید همتون مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 0:11 توسط رها |

 به نام همیشه همراه

یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد.


یاد من باشد که تنها هستم.


و ماه بالای سر تنهایی است.


به قول سحر که .........


همون. یاد من باشد که تنها هستم.(با خودم بودم هـــــــــــــــــــا)

 

      

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 0:19 توسط رها |

یا حق

سلام.

اول از همه عذر می خوام که خودم این قدر دیر آپ می کنم.

حقیقتش چند بار هم نوشتم تا آپ کنم اما وقتی باز خوانی کردم ، جز غر غر و انرژی منفی ندیدم. دلم نیومد شمای عزیز که لطف می کنی و میای سرمی زنی ، شکوفه ی لبخند رو لبت با غرغرهای من ، نا شکفته پژمرده بشه.

در مورد آقای پور مزد ، همان طور که به دوستان به صورت حضوری و غیر حضوری گفتم ، با شناختی که از ایشون دارم چنین پستی بعید بوده و هست .برای ایشون پیام گذاشتم که خودشون جوابگوی خواننده ها باشند اما تا به امروز جواب هیچ کدوم از پیام های منو ندادن.

به هر حال من ترجیح می دم به جای قضاوت عجولانه ، کمی صبر کنم .امکانات ایشون هم محدود هست، درصورتی که خبری نشد و توجهی نکردن ......

 

                      ***********************************

 

یکی دو هفته پیش  یه سفر کوچولو رفته بودیم طرف های شمال کشور. روستایی به نام " دونا " بعد از " پل زنگوله ". البته "پل زنگوله " هم بعد از تونل "کندوان" ـــه .

خب ، می دونی که بروبچ معماری ، دوربین چشم سومشونه. منم که دست به نقد.

چند تا تصویرکاملا مستند .ببین ، بعد بگو ببینم شما هم به نتیجه ی  داآش مهدی می رسی یا نه؟؟؟

(البته به خاطر این که برای قالب وبلاگ مشکلی پیش نیاد و همچنین عکس ها زودتر لو'د بشه ، حجمشون رو کم کردم.)

 

ترکیب خشونت تنه درخت با ظرافت گل های کوچک زرد و سفید ، کنار رنگ های خنثی و حس سرد سنگ ها ، وقتی نسیم  صورتت رو با خنکای رودخانه آشنا می کنه و همزمان نغمه ی رودخانه ، گوش جانت رو نوازش میکنه ...............

                    

مخمل سبز دشت ( پر سخاوت و بخشنده) کنار کوه محکم و استوار

           

به نقطه گریز توجه کن.آسمون ، دشت ، کوه ، مزرعه ...(این همه عظمت تو یه کادر؟؟؟)

 

          

 

خداییش کیف می کنی ویو رو (view) ؟؟؟؟ (خورشید ظهر)

 

           

 

                             *****************************

 

 

          

                

 

          

 

غروب.......   (کوه ، درخت ، آسمان .. . . . . . و خورشید که همیشه  تو قصه

 ها ی مادر بزرگ شنیدیم " روز که تموم می شه می ره پشت کوه تا بخوابه "

 

          

 

 

           

 

             

خواب نیم روزی کنار جاده ، آی حال می ده ، آی حال می ده (همون کیف می دهد منظور است(( بسیار دلچسب است)) )

 

          

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 0:50 توسط رها |

 

 

اون که غم بغضمو دید ، اون که به دادم نرسید

رفت و تو خواب قصه مرد ، حرمت فریادمو برد

پرده ی آخر تگرگ ،کوچ تو بود و بغض بعد

قصه ی عشقی که هنوز، دلگیره و ترانه سوز

رو آسمون ها بنویس ، نای پریدن دیگه نیست

تو چشمای قاصدکها ، شوق رسیدن دیگه نیست

تو ای همیشه همسفر ، دوباره بچگی نکن

با این شکسته بال و پر ، دیگه غریبگی نکن

 حادثه ی هق هق من ، حیفه که نا تموم بشه

طلوع بی وقفه ی تو ،به دست من حروم بشه

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 19:35 توسط رها |

با دیدن عکس یاد چی می افتی؟

 

...!!!?؟!!!!!!.....

 

من رو که یاد این موضوع می ندازه که شاید خیلی چیز ها جای خودش نیست.

مهندس مملکت نشسته پشت رول و مسافر کشی می کنه ، اونی هم که دیپلمشم به زور گرفته به پشتوانه ی مالی که داره  می سازه و می فروشه . حالا هر چی شد. خریدار که میاد ساختمان رو ببینه چه می فهمه آیا واقعا دیوارش 20 سانتیه یا...؟؟؟

ولی خب شاید تو این قوری چایی خوب دم نمی شد ، ولی گل زیبایی رو بتونه پرورش بده.

کار رئیس که بی حکمت نیست. هست؟؟؟

حوصله داشتی یه نگاه به این بنداز

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 12:17 توسط رها |

کاش مي شد که کسي مي آمد

اين دل خسته ما را مي برد

چشم ما را مي شست

راز لبخند به لب,مي آموخت.

کاش مي شد که کسي مي آمد

باور تيره ما را مي شست

و به ما مي فهماند

دل ما,منزل تاريکي نيست کاش........کاش...........کاش

اخم بر چهره بسي نازيباست

بهترين واژه همان لبخند است

که ز لب هاي همه دور شده است

کاش مي شد که به انگشت, نخي مي بستيم

تا فراموش نگردد که هنوز انسانيم

قبل از آني که کسي سر برسد

ما نگاهي به دل خسته خود مي کرديم

شايد اين قفل به دست خود ما باز شود

کاش در باور هر روزه مان

جاي ترديد نمايان مي شد

و سوالي که چرا سنگ شديم؟

و چرا ,خاطر دريايي مان خشکيده است؟

کاش مي شد که شعار

جاي خود را به شعوري مي داد

کاش پيدا مي شد

دست گرمي که تکاني بدهد

تا که بيدار شود, خاطره آن پيمان

و کسي مي آمد و به ما مي فهماند

ازخدا دور شديم

کاشکي...

کاشکي واژه درد آور اين دوران است

کاشکي جامه مندرس اميدي است

که تن حسرت خود پوشانديم

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 12:11 توسط رها |

یا حق                          

                                                  

                                                                             

                                                                                   

                                                                      

                                                                                  

                                                       

                                                                                    

                                                                               

                                                            یا علی

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 18:1 توسط رها |

هو العلیم

دانش آموزی پای ورقه ی امتحانی خود نوشته بود :

(قابل توجه تصحیح کنندگان اوراق ) ُ مطالب بالا نظریه ی شخصی اینجانب است و ممکن است با مفاد کتاب وفق ندهد . انشاءالله که می بخشید.

یاد برگه خودم سر امتحان مدیریت تشکیلات کارگاهی افتادم.

" با توجه به این نکته مهم که تکه بزرگی از آسفالت با سر استاد معظم بر خورد نموده ولی خوشبختانه (!!!) دچار صدمه جدی نشدند ُ من ......

باقیش بد خط بود نمی شه خوند.

به خدا عین جزوه نوشته بودم ..ببینید جزوه رو

خود استاد تاییدش کرد. مگه نه آرزو؟؟؟؟؟

متن تصویر رو تو ادامه مطلب می تونید ببینید.

جزوه ِ مورد تایید استاد. حتی سر جلسه هم گفت تو خوب نت بر می داشتی ببینم حالا چه می کنی.

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 23:27 توسط رها |

یا حق

تولدتون مبارک

تو این ماه، مرداد  ، روز گار شیطونی زیاد داشت.

1/5/...: اول مرداد که تولد دوست گلم سعیده خانم نیکبخت بود. زنگیدم بهش. از اونجا که منتظر یه تلفن خاص بود کلی سورپرایز شد واسش.

4/5/...: چهارم مرداد هم که تولد آقا معین گل بود. مبارکه آقا.. امیدوارم هر چه زودتر کارت دعوت جشنتون به دستم برسه. آرزومند زیبایی روزهات کنار خانم گلت هستم.

5/5/...: پنجم مرداد هم که تولد ندا خانم بود. خسیس خانم قرار بود جشن بگیری پس چی شد؟؟؟

6/5/...: ششم مرداد هم که.....گذشته از این که روز میلاد حضرت علی (ع) و روز پدر بود ، روزیه که هیچ وقت فراموشش نمی کنم. هیچ وقت.

15/5/....: پانزدهم مرداد هم تولد دختر خاله جان،  سعیده خانم گله. خانمی تولدت مبارک.. کنار همسرت روز های زیبایی را برات آرزو دارم.

16/5/..: شانزدهم هم که تولد دوست عزیزم زهره خانم گله...بالاخره روز تولدت رو درست بهت تبریک می گم. من از خرداد ماه هر 16 ام رو بهش تبریک گفتم.

 

17/5/...: هفدهم هم که پسر دایی عزیز ، آقا رازمین گل به دنیا اومده.

23/5/...: بیست و سوم هم که تولد رفیق شفیق عزیز ، آقا محمد خان هاشمی از تبار آریایی می باشد.پسر خوب منتظرم تا هر چه زود تر تاریخ جشنتون رو بشنوم. کنار خانم گلت زندگی زیبایی داشته باشی.

28/5/...: بیست و هشتم هم که تولد مامان جون خودمه. مامانی تولدت مبارک.

اگر شما هم فرزند مردادی تبریک ...تبریک...تبریک.

می گم بچه های مرداد هم از اعجوبه های خلقتند هاااااااااااااا.

تقدیم به دوستان عزیزم

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 19:18 توسط رها |

هو المحبوب

نمی دونم امروز عصر فیلم سینمایی کانال 2  رو دیدید یا نه. به نام " از شنبه تا پنجشنبه "

مکالمه ی جالبی بین سعید ( فرهاد قائمیان) و بیژن (حمید رضا پگاه) پیش اومد که خیلی منو به فکر برد.

سعید : پس می شه از نابودی به آرامش رسید.

بیژن : اگر نابودش کرده باشن و تو بی تقصیر باشی .......آره.

قضیه ی سعید و بیژن مفصله . اما آنچه که می خوام بگم اینه:

درسته. همیشه ما آدمها هستیم که شکست و موفقیت خودمون رو می سازیم. اما گاهی هست که از اشتباهی درس گرفتی اما هر چه قدرم تلاش کنی تا ازش استفاده کنی اونی که باید ، بهت فرصت نمی ده.

شایدم گاهی فرصت دادن به دیگری برای جبران ، مساوی با پذیرش اشتباه خودمونه.

پذیرش اشتباه شهامت می خواد. هر کسی نداره.

میگن پرسیدن عیب نیست ، ندانستن عیب است. حقیقتا ندانستن عیبه. اما امیدوارم هیچ وقت نرسی به جایی که بپرسی و جوابت رو نگیری و بعد توبیخ بشی به خاطر ندانستن.

راستی روز میلاد حضرت علی (ع) رو به همه ی شیعیان تبریک می گم.

از خصیصه های حضرت علی عدالت ، شهامت ، بخشش و بزرگ منشی ، زبان زده.

این روز را به همه آقایون تبریک می گم. به مرد های واقعی.......به پدران واقعی.

همان طور که زن های واقعی می شن مادران واقعی. همان فرشته هایی که مرد های واقعی را تربیت می کنن.

این تصویر گوشه ای از باغچه کوچیک خونمون و نتیجه زحمات پدرمه.

گل ها..........گل ها.........گل ها.........

تقدیم به پدرم

+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 21:59 توسط رها |

1-ماجراهای کارگاه زندگی .

یا الله

سلام علیکم. احوال شما؟؟

خوبید شما؟؟؟

غرض از مزاحت (البته ما مراحمیم) اینه که قصد دارم یه پست مفصل اختصاص بدم به وبلاگ. یعنی هر آنچه مربوط به وبلاگ " بزن به سیم آخر.. " ه

اما مدت هاست که قصد دارم موسیقی توش بذارم ، بعد این کار رو بکنم. اما به مشکل برخوردم. موسیقی رو تو پرشین گیگ آپلود کردم ولی نمی دونم چرا کدش رو در اختیارم نمی ذاره.

اگه ممکنه راهنماییم کنید.

می گم عجب ماجراهایی داره ها.... این کارگاه زندگی.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 21:5 توسط رها |

به نام صبورترین

دلم به اندازه بزرگی این دنیا غم داره.

می خوام که بعد مدت ها خودم رو دلداری ندم. میخوام خودمو توبیخ کنم.نمی خوام لبخند دروغی بزنم.

می خوام که به این فکر نکنم که کار خدا بی حکمت نیست ،  که مطمئن باش یه چیزی هست که این جوری شد.

امروز تلخ بود...نه شیرین بود....نه..اصلا نمی دونم.

ولی روزآخر بود روزی که من باورش نداشتم اما انگاری حقیقت داشت و من نبودم.

نبودم تا برای شاید (!!!) آخرین بار با کسانی که دو سال باهاشون زندگی کردم ، تلخی دیدم...زیبایی و خوشی دیدم و .....، بگیم و بخندیم و تو سرو کله هم بزنیم.

وقتی غرق خوابی و برات پیام بیاد " جات خالی بود، حیف شد نیومدی.." حتی اگه تو خونسردی و بی خیالی روی منم سفید کرده باشی ، این جا دیگه می بری.

از دستم رفت بدون این که متوجه بشم..این قدر ، غرق باور خودم و کار خودم بودم که.....این روزها رو دوست ندارم.

مثلا تموم شد ..اما حالا

کنکور

کار اگه با شرایط بدتر از هفت خوان رستم آقای پدر پیدا بشه.

تو خونه موندن

دختربودن...دختر بودن.... دختربودن......خیلی سخته دخترباشی و تو این جامعه بخوای زندگی کنی..می فهمی زندگی..نه اینکه اداش رو دربیاری

امروز 30ام بود....فردا 31 تیر و شش روز بعد آن 6 مرداد.

می گن حافظت خوبه ، آره خب.   خیلی قشنگه بیاد داشته باشی تولد عزیزانت رو (وقتی زنگ میزنی و با صدای تو تبریک تولدشون رو می شنون ، شنیدن خوشحالیشون به اندازه دنیا می ارزه) ، روز های موفقیت خودت و دوستانت و اعضای خانوادت و ...اما خدا صبوری بده وقتی به یاد میاری روز هایی که دنیات دگرگون شد اما بعدش... روزی که شعری سروده شد... روزیکه دوستی رسید..روزی که از اون طرف خطوط ارتباطی بشنوی که زندگیت...

آه ... زندگی ،

منم که با همه پوچی از تو لبریزم

نه بر آنم که رشته پاره کنم و نه بر آنم که از تو بگریزم.

زندگی ادامه دارد....

+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 20:8 توسط رها |

یا حق

5- باورم کن .

 

داشتم  « باور کن » با صدای « حامی » را گوش میدادم. (... پر وسوسه مثل سفر ، مثل غربت صادقانست....) ..این برام خیلی جالب بود..«مثل غربت صادقانه» . تو یه لحظه کلام ها و اثراتشون و عمری که گذروندم تو ذهنم مرور شد.تا حالا دقت کردی؟؟؟

که احساست منفی  مثل غربت ، ناراحتی ، دوست نداشته شدن ، ترد شدن و ...چه قدر حقیقی هستند و  با تمام صداقت و حقیقی بودنشون تلخند (البته نه برای بعضی که اصلا به زمین و زمان و خودشون شک دارند و همیشه برداشت منفی دارند). اما درمورد واژه های مثبتی مثل دوست داشتن ، خوب بودن و ...چنین صداقتی ، اگه شانس بیاری وجود داره.

همیشه  برای اینکه ثابت کنی که خوبی، دوست داری ، از پس کاری بر میای و تواناییش رو داری ، اراده داری و ..  باید تقلا کنی . باید به درو دیوار بزنی تا بتونی اطرافیانت رو قانع کنی ، اما برای بد بودن و خرد کردن یا خرد شدن همیشه زمینه آماده هست. همه مستعد پذیرشش هستند ، حتی مستعد ایجاد این حس.

حالا می فهمم چرا میگن « حقیقت تلخه »

کاش بتونم درک کنم که در مقابل هر واژه و کلامی که به کار می برم چه مسئولیت بزرگی به گردن دارم.همون طور که توی طراحی ، برای کشیدن هر خطی باید جوابگو باشم.

باور کن..با صدای حامی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 12:9 توسط رها |

6- برگ ریز دلتنگی .

یا ذالجلال و الاکرام

سلام.

از همین اول بگم . تو این پست اصلا انتظار لبخند و خنده و شوخ و شنگی نداشته باشید. چون فقط می خوام غر بزنم. کلی هم حرف دارم.بنابراین خیلی طولانیه.ممکن هم هست اثر منفی تو روحیتون بذاره. پس اگه به امید لبخندی  یا سوژه ای واسه خنده اومدید یا حوصله ی خوندن یه متن طولانی رو ندارید ، خودتون رو خسته نکنید. از همین الان خداحافظ.

کلی گله دارم. از خودم. از سادگیم ، از آدم ها ، از درون و برون متفاوت آدمها.اول می خوام از دوستام بگم .نه ، بهترش اینه که بگم می خوام از ارتباطم با آدمها بگم.دکتر باربارادی آنجلس تعبیر و مثال قشنگی از ارتباط آدم ها با هم داره.به نظر ایشون ارتباط آدم ها تو زندگی ، خصوصا اونهایی که به هم نزدیکترند، مثل سرنشینان یه قایق روی آب می مونه که برای حرکت قایق باید هر دو تلاش کنند و پارو بزنند تا قایق جلوتر بره.(البته مد نظرش ، بیشتر زوج ها بود ولی من در مورد ارتباط دوستانه و رفاقت گونه میان افراد می گم) . خب حالا فرض کن تو جلو نشستی و رفیقت پشت و هر دو پارو می زنید. یه لحظه تصمیم می گیری پارو رو کنار بذاری و خستگی در کنی . اما همین که از پارو زدن دست بر می داری ، می بینی که قایق ایستاده و حرکتی نمی کنه. بر می گردی می بینی دوستت ، هم سفرت ، رفیقت راحت لمیده و بی خیال ، از همراهی تو و زیبایی ای که به سبب همراهی با تو نسیبش شده تنهایی لذت می بره و در تمام این مدت تنها تو بودی که تلاش می کردی و پارو می زدی..تنها این تو بودی که برای بهبود روابط دوستانتون تلاش می کردی ، می فهمی تنها تو بودی که رفاقت براش ارزش داشت ، می فهمی تنها تو بودی که برای ارتباط قشنگتون و صمیمتتون احترام قائل بودی و برای بهتر شدن و پیشرفتش سعی و تلاشت رو به کار می بردی ، تنها تو ......

قرض از این همه روده درازی این بود که می خوام بگم دیگه خسته شدم. از اینکه تو ارتباطم با دوستان و اطرافیان خصوصا عزیزان همه ی تقلا ها و تلاش ها را من بکنم (البته این تعداد افراد کمه..اما به قدری عزیزند که رسیدن به این فکر و نتیجه درموردشون خیلی آزار دهندست..خیلی) شنیدین که میگن اگر کسی رو دوست داری ترکش کن ، اگر دوستت داشته باشه میاد سراغت؟؟؟؟

من هیچ وقت تو ارتباطم با دوستانم این کار رو نکردم. با این که کلی ضربه خوردم اما شهامت این کار را نداشتم . حتی فکر چنین ریسکی که ممکنه اون دوست رو دیگه نبینم آزارم میده(این طور هم نبوده که بخوام خودمو تحمیل کنم.طرف مقابلم به نظر من آزاده). یادمه قبل عید به شدت از عده ای از رفقا دلگیر بودم. حس کردم برای هیچ کدومشون اهمیت ندارم و همه ی احساس دوستی و صمیمیت و محبت من یک طرفه ست. به خودم گفتم :

خسته نشدی؟؟؟؟ تا کی می خوای فقط تو پارو بزنی ؟؟؟برای یه بارم شده وایسا. صبر کن. ببین اونی که بهش می گی دوست و رفیق ، دست به کار می شه یا نه؟؟؟؟

این کار رو کردم . تا یک ماه بی خیال همه شدم. 20 روز گذشت هیچ خبری نشد.دیگه کاملا به خودم حق می دادم. اما هفته ی آخر انگاری معجزه شد. غافلگیر شدم کسانی سراغمو گرفتن ، که اصلا انتظار نداشتم و بالعکس کسانی که آرزو می کردم فقط یه خبر کوچولو ازم بگیرند ، اصلا انگاری ....

خلاصه امتحان خوبی بود. فهمیدم هنوزم پیدا می شن کسایی که اگه میگن تو واسمون ارزشمند و قابل احترامی و دوستت داریم ، جز حقیقت نمی گن .دوستای واقعیمو شناختم.

اما حالا ، بازم خسته شدم.خسته از اینکه نقش یه بهیار رو بازی کنم. از این که تلاشو تقلا کنم برای زنده نگه داشتن زنده های مرده، کسانی که به ظاهر نفس می کشن ، بین من و شما هستن و زندگی می کنن ، اما انگاری نیستند. این که از دم و باز دم وجودم مایه بذارم تا ریه هاشون از کار نیفته ، خسته شدم. این کار منو فرسوده میکنه. از زنده های مرده متنفرم. که هر چه قدر هم از آتش محبت و گرمای صمیمیت و دوستیت مایه بذاری ، فایده نداره و همچنان کبود و سرده ، بی امید و ...

هیچ وقت شهامت اینو نداشتم که دوستی رو فراموش کنم یا بذارم کنار حتی فکرش هم آزارم می داد. اما حالا به این نتیجه رسیدم بعضی فراموش کردن ها و کنار گذاشتن ها ، بهترین درس زندگیه. درسی که شاید تا آخر عمری که همراه بعضی ، هستی یاد نگیری.

شناخت آدم ها سخته خیلی سخت. وقتی کسی که به اندازه ی لحظه لحظه زندگیش کنارت بوده ، هنوز نمی شناستت و با خلق و خوی و منش و رفتارت آشنا نباشه ، چه انتظاری از غریبه می شه داشت؟؟؟؟

به قول استاد قلی وند که معتقد بود ، آدم ها باید خودشون باشند. کاش آدم ها خودشون بودن. هر کی همون طوری که هست واقعا ، نشون می داد.اگه خوبه............اگه بده.............

امروز یه اتفاق جالبی برام افتاد.کسی رو شناختم که اگه اجحاف نباشه ، عین خودم.یکی از دوستانی که حدودا سه ترم هست که می شناسمش و کامپیوتر می خونه. تنها ارتباط ما سلام و علیک و یه گپ کوچولو بود .اما به لطف امتحان ها ، فرصت خوبی شد تا بیشتر با هم آشنا بشیم . هر چه بیشتر پیش می رفتم با دلیل و ایمان بیشتری به این نتیجه می رسیدم که او حقیقتا مثل منه.هم من خوشحال بودم هم او. یافتن یکی عین خودت جزو محالاته. خیلی دلم می خواد که بیشتر با هم باشیم. چون مطمئنم که با او ،  تو پارو زدن تنها نمی مونم و حسابی از قایق سواری و صدای آب و زیبایی ها لذت می برم ، اما روزگار....ته دلم یکی نهیب زد دل خوش نکن. دل نبند ، بذار خدا به رسم خودش برات رو به راه کنه و مثل همیشه تنها چاره صبوریست و توکل.

هنوزم فریاد دارم .می خوام داد بزنم از دست آدم هایی که خودشون کاری رو انجام می دن اما نوبت به دیگری که می رسه سنگ می ندازن جلوش.

آخه آدم حسابی رطب خورده کی منع رطب کند؟؟؟؟

خدایا عظمتت را شکر

امروز مهدی منو از تصمیم جدیدش مطلع کرد. با دلیل و منطق سعی کردم  منصرفش کنم یا شایدم یه پنجره جدید برای دیدن بهش نشون بدم ، اما ته دلم ، دل گیر شدم.

کاش می شد ما آدم ها به کارهامون و اثری که روی آرزو ها ، آرمان ها ، خواسته ها و زندگی اطرافیانمون می ذاره توجه کنیم.حتی اگه اون کار شخصی به نظر بیاد. ما در جامعه انسانی زندگی می کنیم  مسلما هر تصمیمون ولو موضوع شخصی ، تو جامعه هم اثر می ذاره.

هنوز غر هام تموم نشده ولی خب تا همین جا هم نوشتن ، آرومم کرد.

اما اگه این غر ها و گله ها و دل گیری ها و دل تنگی ها و...نباشه پس چه جوری بفهمیم خنده چه مزه ای داره؟؟؟ اصلا لبخند چه شکلیه؟؟؟

هیچ می دونی وقتی می خندی مثل همون غنچه ی نو شکفته ی بالای دفترم می شی؟؟؟

پس اگه تو این غر ها و بی مهری ها ، نا رفیقی ها و.... خوشی گرونه ، تو بخند...بخند...بخند.

بخند تا ارزون بشه.

بزن به سیم آخر، قیامتو به پا کن.

مثلا نمی خواستم تا آخر تیر آپ کنم ها...

ولی امان از دست بعضی مدیر گروه ها...

ولی خب ، این میان پست بود..این قدرم غر زدید طولانیه طولانیه ، که آیتم هایی که تو یه پست می ذاشتم تیکه تیکه شد.

شاخه گل سرخی تقدیم شمای عزیز که تا این جا صبورانه تحملم کردی ممنونم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 12:4 توسط رها |

سلام.

من به شدت به کمک و راهنمایی نیاز دارم.

تقصیر من چیه؟؟؟ من هر کاری می کنم خب بهم ریخته می شه. قالب وبلاگ رو می گم.اولیه که بهم ریخته بود ، به قولی می رفت رو اعصاب.بعدیشم که دیر لود می شد.

الآنم شونصدتا قالب امتحان کردم.

اگه ممکنه راهنمایی کنید ، وگرنه تا آخر تیر تحمل کنید(لطفا  )

با تشکر فراوان و ویژه از رفیق شفیق قدیمی آقا محمد خان هاشمی از تبار آریایی

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 1:3 توسط رها |

سلام.

دیشب کلی سعی کردم که بنویسم و آپ کنم.

اما انگاری قسمت نبود. چون هر چی نوشته بودم پرید

من و مهدی نداریم که

میلاد با سعادت حضرت زهرا (س) ریحانه ی نبی را تبریک میگم.

مادر مهربونم  روزت مبارک

             

خیلی دوست دارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 11:39 توسط رها |

یا لطیف

1-ماجراهای کارگاه زندگی .

اول سلام.

ببخشید که دیر آپ کردم....از الان هم خبر بدم که تا آخر امتحانات و تحویل پروژه ها (30 تیر ماه) فکر نمی کنم بتونم آپ کنم. من باب ماجراهای .....

به دلیل وبلاگ زدن برادر مهدی (داآش مهدی) باید حواسم باشه که پاستوریزه ، هموژنیزه و استریلیزه بنویسم....

آخه چرا ....؟؟؟؟!!!!!

من تازه می خواستم با تموم شدن یونی (البته تو این مقطع) از شیطنتهامون بنویسم.....

و اما در جهت بالابردن مهارت در نویسندگی و علاقه وافرم به نوشتن در زمینه طنز  (!!!!!!!) خیلی دلم می خواست که تو کلاسهای طنز نویسی فرزانه جون (ف.ح)...( مهسا جون ببخش که کامل اسمشو ننوشتم....چون اگه می نوشتم بعید نبود که نیمی از دوستان دیگه سراغم رو هم نمی گرفتن !!)   شرکت می کردم. اما به دلایل زیر نشد.

1- کمبود بودجه

2- دور بودن محل تشکیل کلاس

3- تداخل داشتن تحویل پروژه ها با نیمی از جلسات اولیه

4- خوردن کفگیر به ته دیگ

5- مورد شماره 1

6 – کارتی شدن بنزین (همون کارت هوشمند)

7- همون شش تا بود.

خلاصه قسمت فرزانه جون نشد که من شاگردش باشم دیگه ...!(تو این گرما نوشابه چه مارکی باشه بهتره؟؟؟)

و اما.....من باب عزیزانی که لطف بسیار فرموده به این وبلاگ سری زده، اندک مطالعه ای فرموده و کامنت گذاشتن با این مضمون:

وبلاگت جالب بود....اما طولانی بود نشد تا تهش بخونم و .....

البته عده ای نیز حضوری به این نکته اشاره داشتن.حالا بماند که برخی دوستان(دقت فرمودید؟؟؟ دوستان) سر می زنند تا آخرش هم می خونند اما قابل نمی دونن که.....

خب علت تمام این ها از چند حالت بیشتر خارج نیست :

1- واقعا دست به قلمم روم به دیوار ، افت....   است.

2- اصلا جالب نیست.(که در این صورت میزان جراحی بینی باید بالا رفته باشه....چون احتمالا عزیزانی که گفتن «جالب بود» به سرنوشتی همانند پینوکیو دچار شدن.)

3- به قول محمد آقای هاشمی تنبلی نمی ذاره.

4- داشتن علاقه وافر به مطالعه وبلاگ ها  (وقتی آدم شونصد تا صفحه باز می کنه و می خواد همشون رو هم بخونه ، تازه کل کامنت ها رو هم بخونه و نظر بده خب مسلمه حوصلش نمیاد تا آخر چنین پست هایی رو بخونه .)

5- همون سومیه...

امروز که داشتم به آپ کردن وبلاگ فکر می کردم و اینکه چی بنویسم...به آیتم شیطنت روزگار  که رسیدم ، یاد این افتادم که میون اطرافیان و دوستان من ، هم نام زیاده...چه بسا که در فامیل هم ، هم نام من چند مورد هست...حتی نام کامل..با این تفاوت که نام پدر و شماره شناسنامه متفاوته.

به قول عمو پسر (آقا رضا) ، همزاد دارم.{ توجه : عمو پسر همون پسر عمو  است.مانند خاله پسر ...خاله دختر..دایی دختر و...}. تو همین ترم آخری سر کلاس طراحی معماری برای گروه بندی ها دو نفره ، دو یا سه تا گروه ، نام هر دو اعضا یکی بود..یعنی جالب تر اینکه هر سه گروه ، هر دو تا اعضا نامشون الهام بود. به قول الهام .ت «...استاد تو این کلاس از هر دو نفر یکیشون الهامه!!!...»

خداییش راست می گفت تو یونی (همون دانشگاه) یکی سراغ الهام می گرفت فقط یه ربع باید اسم و فامیل همه ی الهام ها رو می گفتیم تا برسیم به سوژه.بد شانسی این بود اگه طرف نام خانوادگی الهام را نمی دونست واااااااااااااای.

حالا اینجا من اگه بخوام به اسم بنویسم که قاطی می شه...فکر کردم به این نتیجه رسیدم که علامتی بذارم...مثلا اولین حرف نام خانوادگی  یا اصطلاحی که مناسبش باشه یا برگرفته از ماجرایی!!(مثلا سپیده جلب...چه طوره سپیده؟؟؟)

 

2- شیطنت روزگار .

تو تیر ماه.....دو تا الهام متولد شد...24 و 25 تیر ماه.

انگاری تو این دنیا حلوا خیرات می کنند.تند تند الهام میاد..اونم یکی امروز یکی فردا...

الهام.د  24/4/؟136   و     الهام.ت  25/ 4/ ؟136

تولدتون مبارک....

فکر کنم تنها هدف خدا برای خلق الهام.ت  فقط و فقط سرکار گذاشتن باقی بنده هاش باشه....  به هر حال دوست داشتنیه. الهام.د  هم که سرکار رفتنش ملسه...

یکی از اون شیطنت های روزگار که هنوزم تو کفش موندم ، عروس شدن دو تا خواهر ه...که انشاءالله تا آخر تیر .....بله دیگه...

ولی موندم این دو تا که ...    آخه چه طور راضی شدن؟؟؟ اونهم دو تا با هم...(این جاست که باید گفت :جل الخالق)

3-گوشواره های زیر خاکی .

گوش کردن را یاد بگیر ، فرصت ها گاه با صدای آهسته در می زنند.

4- لیلی نام همه ی دختران ایران زمین .

چند تا سوال از همه ی لیلی ها ؛؛؛

لیلی اگه مجنون تو  حرفی یا موضوعی داشته باشد که نخواد آن  را با تو در میان بذاره ، ناراحت می شی؟؟
اصلا بین تو مجنونت حریم شخصی ای وجود داره؟

این خط قرمز را برای مجنونت کجا قرار دادی؟
اگر این حریم رو بشکنه چه برخوردی به نظرت شایسته و درسته ؟

 شده که تو هم حریم مجنونت رو نادیده بگیری ؟

در مورد موبایل، کامپیوتر، ایمیل ، حساب بانکی و .... چی ؟

یه سری به پشت دیوار انتظاربزن و بگو.....

5- باورم کن .

               سروده ی آرزو (معمارانه)            

6- برگ ریز دلتنگی .

زندگی یعنی یک سار پرید.

از چه دلتنگ شدی؟؟ دلخوشی ها کم نیست.

مثلا این خورشید ، کودک پس فردا...کفتر آن هفته..

یک نفر دیشب مرد.

و هنوز هم نان گندم خوب است.

و هنوز آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند.

قطره ها در جریان، برف بر دوش سکوت ،

و زمان روی ستون فقرات گل یاس .

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 20:19 توسط رها |

 یا حق

1-ماجراهای کارگاه زندگی .

این روز ها هم حال و هوای خودشو داره .ترم آخر و 25 واحد قشنگ که 21ایش تخصصیه،پروژه ها باد کرده رو دست و .....از یه طرف دلتنگی واسه دانشگاه و بچه ها و اساتید و....و خاطره ها. جالبه این روز ها همه یه جورای دیگه ای با هم دوستن. مهربون تر شدن...با تمام کار و سنگینی درس ها دوست دارن بیشتر با هم باشن. واسه خودم که حتی تمام اتفاق هایی که زیبا هم نبودن یه جورایی شده جزو قشنگ ترین خاطراتم.

بگذریم....داشتم از پروژه ها می گفتم که....شکر خدا یکیش تموم شد.یعنی دیروز دادم تحویل استاد.همچین دادم که استاد گفت:"آفرین...طوری دادی انگاری استوار نامته..."دیگه دیگه... آخه ...نه بذار از اولش بگم...پروژه متره و برآرود بود.همش هم جدول عدد و ...استاد هم گفته بود باید تایپ شده باشه.خلاصه با چه مصیبتی ظرف 4 ساعت همشو تایپیدم (چه خون دلی که بچه ها نخوردن) بعد ، شش تایی رفتیم و یکی یه نسخه ازش پرینت گرفتیم(البته با کادر های متفاوت)دادیم تحویل استاد.استادم سیریش شده بود دونه دونه محاسبات رو می پرسید..بچه ها گفتند با اعتماد به نفس بری جلو هیچی نمی پرسه...منم با یه لبخند قشنگ و "سلام استاد خسته نباشید، عجب روز قشنگیه!!!" رفتم جلو و محکم و با اعتماد به نفسی معادل وزن کل میلگردهای مصرفی در بنا ، پروژه ی پرینت شده را دادم دستش.تا اومد سوال بپرسه خودم گفتم "بله استاد..البته این قسمت خلاصه متره  رو ، الآن متوجه شدم که اشتباه محاسبه شده و باید خاموت و میلگرد جدا محاسبه می شده و...."از این چرت و پرت ها..استاد هم در دادن 5 نمره ی کامل کوچکترین شکی به خود راه نداد و کلی هم تعریف و آفرین گذاشت تنگ اون پنجه. یکی از پسر ها که تازه اومده بود من باب چگونگی تحویل پروژه بپرسه استاد معظم کار منو نشونش داد و گفت "باید تایپ کنی. ببین چه کار کردن بچه ها..."هم دانشگاهی گرام که کلی شاکی شده بود که استاد ، خانوم هستن  ، وقت دارند و...

(امان از دست این پسرهای تنبل) خلاصه کارد میزدی خونش در نمی اومد.خداییش اگه هم دانشگاهی خانوم نداشتن چه می کردن؟؟؟ سر کلاس که الاماشاءالله نه جزوه ای نه...قلم و کاغذ هم قرض می گیرن.

سر کلاس ریاضی که یکی شون می نوشت و بقیه از روی اون یه نسخه، کپی می کردن.سر امتحان هم که آرامش واست نمی ذارن. 

جدیدا به موزیک کلاسیک علاقه مند شدم(البته کار های حامی جای خود داره ها..اصلا این دو از جنس هم نیستن که مقایسه بشن)...

و بالاخره من هم صاحب یک جلد از کتاب "فنگ شویی" شدم..درست نوشتم...نگید اشتباه شده..."ف" رو جای "خ" نوشتی. یعنی خودم که هر چی گشتم پیدا نکردم.اما فرنوش جون دلبندم برام گیر آورد. تازه جدید ترین چاپش هم.راستی "ف" مفتوح خوانده می شود.

توضیحات من باب "فنگ شویی"

نویسنده :جینا لازنبی

ترجمه : محمد صادق شریعتی

"شما با مطالعه این کتاب تا حدودی با تکنیک های فنگ شویی آشنا شده و در نهایت «نقشه باستانی انرژی» را همانند یک «نقشه ی گنج»بدست آورده و طرز استفاده از آن را یاد خواهید گرفت.شما با تطبیق این نقشه بر روی نقشه خانه ، آپارتمان و حتی اتاق اختصاصی خودتان به زوایای پنهان روحی و روانی خودتان پی برده و آن ها را خواهید شناخت .شما با شناسایی نقاط مثبت و منفی زندگی خودتان ، از طریق همین «نقشه باستانی انرژی» با تغییرات اندک در چیدمان وسایل خانه و محل زندگی خودتان تغییرات اساسی در زندگیتان به وجود آورده و به سوی خوشبختی رهسپار خواهید شد ."

فوق العادست...هم بحث انتقال انرژی اشیاء پیرامونه و هم دکوراسیون که من شیفتشم.با یه تیر دو نشون...فکر کن!!!!! فرصت شد حتما در موردش می نویسم.

گفتم "می نویسم" یادم افتاد که.....

خیلی وقته که ننوشتم..خصوصا آخرین نوشته هام مال شب عیده و بعدش هیچ. قبلا تو دفتر می نوشتم..بعد ها توی فایل خصوصیم تو رایانه(فارسی رو پاس بداریم) وبعدش تو وبلاگ...اما وبلاگ نویسی درس خوبی داد..به قول محمد آقا که "نوشتن اساساً خوبه. اصلا نوشتن حال آدم رو خوب مي‌كنه. خيلي هم فرق نمي‌كنه كه مدادت رو برداري و خرت و خورت بتراشي و بنويسي، يا اين‌كه توي صفحه اينترنتي شَخصيت اين كار رو بكني. ولي اين نوع دوم، اين روزا براي خودش كلي طرفدار ريز و درشت و البته پر و پا قرص داره.
توي دفترت كه بنويسي، فقط خودت مي‌بيني يا مي‌خوني و نهايتا فضولاي خونه، ولي اين دفتر مجازي رو كه پر كني، همه اينترنت‌بازاي دنيا و ترجيحا همزبون، ازش خبردار مي‌شن.
" (اگه متن کاملشو می خوای وبلاگشو لینک کردم«دست نوشته های یک پسر معمولی-البته به نظر من یک پسر معمولی از نوع خاص» )

اما یه چیزی هم هست .این که گاهی نمی شه همه چیزو توی وبلاگ نوشت و می مونه تو دلت.

غرض از این روده درازی این بود که بگم تا راه بیفتم اندک زمانی باید سپری گردد.

این هم چند تا عکس که تازگی گرفتم....از زیبایی گل ها نمی شه گذشت.

این گل جلوی در ورودی دانشگاهه....یکی یه دونه...  این هم از باغچه ی کوچیکه حیاط خونمونه...تو اردیبهشت ماه       یه گل دیگه از باغچه      این گل دست مهتاب بود..منم که دست به نقد...بک گراندش هم چادر الهامه

2- شیطنت روزگار .

من باب این بخش عرض کنم حضورتون که ...هیچی(یعنی تو این مدت 20 تا 31 خرداد)

چرا..حالاکه خوب فکر می کنم می بینم که یکی از اعجوبه های خلقت هستی متولد شد....

مهسا...البته نه اون مهسا ها...مهسای جدید..خانوم وکیل نه...خانوم مهندس.خانومی تولدت مبارک.23/3/.؟.13  

3-گوشواره های زیر خاکی .

"تخیل امروز ، واقعیت فرداست.    فردریک پاسی"

من هنوز هم معتقدم هرچی پیش بیاد خواسته خودمونه.یعنی من خواستم که این شد.تو خواستی که این طور شد....(حالا چه خوب و دل پذیر و چه بد و نا مطلوب)

4- لیلی نام همه ی دختران ایران زمین .

نگید فمینیستم.فقط بخونید.

"دنیا برای مرد یک لبخند است و لبخند برای زن یک دنیاست.          آناتول فرانتس"

"زن تاج آفرینش است.                            هرود"

"زن ،اگر قیمت خود را بشناسد ،اشرف مخلوفات است.  کلادستون"

بچه ها این جمله ها را نه از قرآن نقل قول کردم و نه از ائمه(واسه کسایی می گم که دل خوشی از دین و ..ندارن..یا اصلا شاید اعتقادی نداشته باشن و به قول یکی از دخترای یونی (همون دانشگاه) حجاب و نماز به نظرشون مسخره بازیه) از زبان کسانیه که اون ور دنیا بزرگ شدن و میون همون آدم هایی که من و شما آن ها را آخر انسانیت و کلاس و علم و...میدونیم.

فقط همین..توضیح بیشتر مانع کسب است..من "ف" رو گفتم حالا با خودته که تا فرحزاد رو بری یا نه!

تو این پست این "ف" کولاک کرده...

در مورد اون سناتور خانوم بلژیکی و تلاشی که برای کسب آرای بیشتر در انتخابات می کنه....فقط یه سوال دارم، چه فکری می کنه در مورد خودش ، شخصیتش ، هویتش ، جنسیتش ، جایگاهش و مقامی که برای رسیدن بهش . . . .(خواستی بیشتر بدونی به وبلاگ محمد یه سر بزن)

5- باورم کن .

احمد شاملو

6- برگ ریز دلتنگی .

.....

" ره آورد های خاص زندگی همیشه در سکوت پیشکش می شود ؛                       فریاد سکوتم را می شنوی؟

دوستی و عشق ، میلاد و مرگ ، شادی و درد ، گل و طلوع خورشید و. .

                

و سکوت ، به مثابه فضای ژرف فرزانگی . "   

       «چون سپیده دم-احمد شاملو»

آیا می شنوی صدای سکوتم را که لبریز از دلتنگیست؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 1:25 توسط رها |

سلام . سلام . سلام .

اومدم دیگه. . .خلاصه و مفید .

از همه ی دوستان هم تشکر می کنم (به طور کلی)

به خاطر لطف و توجهی که نسبت به من و بر پایی وبلاگ داشتند. ولی از همین الآن می گم نظرات و پیشنهادات شما دوستان خیلی کمک به بهتر کردن و پر بار کردن این وبلاگ میکنه. قبلا هم که گفتم ، این وبلاگ برای همه است و دیگه شخصی نیست.یعنی فقط من نیستم. . .

بعدشم این که یه جورایی 360 درجه با قبلی فرق فوکوله.

توضیحات بیشتر در ادامه . . . .( فقط یه نکته ی کوچولو که مطالبش بخش بندی شده .)

1-ماجراهای کارگاه زندگی .

از عنوان این بخش کاملا مشخصه که قراره چه چیزهایی توش نوشته بشه.دیگه جای توضیح نمومه. اما.....

اما چون می دونم ادیبان محترم امکان داره به علت ترکیب واژه های غیر هم جنس ماجرا ها ، کارگاه و زندگی احیانا گله کنند .... علت این انتخاب ها رو می گم ...از آن جا که بر همگان واضح و مبرهن است که اینجانب دانشجوی معماری هستم ، خب وقتی یک دانشجوی معماری کنج تند و تیز یک مربع رو به منحنی نرم و لطیف یک دایره ربط می ده وکنار هم می ذاره و ازشون یه ترکیب زیبا ارائه می ده به کار بردن این خلاقیت در دیگر صحنه های زندگی اش نباید دور از انتظار باشه  و حکمت و داستان انتخاب واژه ی  شیطنت آمیز «ماجرا » و نسبتا خشن «کارگاه». .( آخه منو یاد کارگاه ساختمانی میندازه) و به شدت لطیف «زندگی» اندکی تا قسمتی ابری روشن شد. البته این که حالا این ترکیب زیبا و خوب هست یا نه ؟؟؟ با شماست...نا گفته نماند پیشنهادات و انتقادات با کمال میل مطالعه می شه و پس از بررسی  یا از تو کمنت ها حذف می شه یا میمونه برای مطالعه باقی بازدید کنندگان .

2- شیطنت روزگار .

روزگار و چرخ و فلک و ...یه وقتهایی شیطونی هایی می کنه که....

یکی از بازیگوشی هاش مثلا همین الان اتفاق افتاد که داری این وبلاگ رو می خونی .

توضیح بیشتری ندم بهتره تا بعد . . . .

3-گوشواره های زیر خاکی .

آها.......این تست هوشه. . . نمی گم تا خودت  بیندیشی که این قسمت موضوعش چیه . . اگه حدسی زدی تو کمنت بنویس .

4- لیلی نام همه ی دختران ایران زمین .

به به...این بخش فمینیستی وبلاگه . به افتخار همه ی لیلی ها

همین جا ورود همه ی خانم ها را گرامی می دارم...(آقایون شاکی نشن..) قدمشون به روی چشم .خوش آمدید.

5- باورم کن .

برو بچ قدیمی می دونند که باورم کن حق آب و گل داره .

6- برگ ریز دلتنگی .

. . . .

 

راستی یه وقتهایی بخش های میهمان هم ممکنه داشته باشیم.

نظرت چیه ؟ ؟ ؟

خلاصش این از معرفی و این که قضیه چیه ...

تا بعد.. .

یا حق

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 8:32 توسط رها |