8 / 8/88 گذشت. عیدتونم با تاخیر مبارک.
این تاریخ برای خیلی های تاریخ به خصوصی بود. خیلی ها منتظرش بودند. تو همین جمع دوست و آشنای خودمون خیلی از بچه ها روز عقدشون بود. ازهمه مهمتر یکی ازدوست های عزیز خودم که بعد سه سال بالا و پایین و سختی به محبوبش رسید. به کسی که تنها مدعی نبود. پای حرفش هم ایستاد. مردانه. الهی که خوشبخت بشید.
ما هم یعنی و من و سپیده ، به یک مراسم عقدی دعوت شده بودیم که عروس و داماد هم سالها انتظارش رو کشیده بودند.الهی که ان دو هم خوشبخت بشن.
روز 8 /8/88 برای من و مهدی یه روز دیگه ای بو.د.یه روزموعود از پیش تعیین شده. مهدی رو نمی دونم اما من و دوستام چیزی حدود 5 سال پیش یا شاید 6-7 سال پیش ، تو دوره دبیرستان قرار این روز گذاشته بودیم. که 8/8/88 جلو در مدرسه ، همه جمع بشیم. کلی ذوق داشتم .واسه اون روز. ولی خب ساعت قرار عصر بود و من باید می رفتم عقد کنون. ساعت 23:30 شب قبل با بچه ها واسه یازده صبح 8/8/88 هماهنگ کردیم. شب تا صبح خوابم نبرد. تا یازده کارهامو کردم. یه بنده خدایی رو هم پیچوندم. که دلش شکست و چوبش رو خوردم. با کلی ذوق رفتم سر قرار. اما هیشکی نبود. گفتم شاید رفتن توی پارک جلوی مدرسه. اما.نه.بازم کسی نبود. زنگیدم سمیرا. گفت ده دقیقه دیگه می رسم. و اومد. قبل رسیدنم هم فاطمه اس ام اس داده بود که تا نصفه شب مهمون داشتم نمیتونم بیام.
خلاصه. من و بودم و سمیرا ، دو تایی جای تک تکشونو خالی کردیم.
نرگس که کلی لاغر کرده بود. اندیشه دانشجو زبان بود ، فاطمه که بعد 5 سال عقد تازه تابستون امسال رفته بود خونه خودش ، زینت که حالا یه دخترکوچولوی ناز داره ، مهدیه که مهندسی شیمی رو گرفت و دنبال کاره ، ندا که هنوز دانشجوئه ،زینب که همون دوره پیش دانشگاهی ازدواج کرده بود و حالا مدتی بود جدا شده بود، نگین که اونم نامزد کرده بود و به هم زده بود و درس هم که ... راضیه که یزد بود و دلش اینجا پیش ما ، و..... از بین بچه ها سه تا ازدواج کرده بودند و تقریبا همشون تحصیلات دانشگاهی داشتند.
یاد اون روزهای مدرسه بخیر. چه قدر شیطونی می کردیم.
با کلی دلخوری از دوستان با مرام ، از سمیرا جدا شدم. ( تا من باشم دل کسی رو نشکونم )
اومدم خونه. مهدی تازه رسیده بود. کلی تعریف کرد. " هر کی یه شکلی شده بود. یکی چاق شده بود. یکی لاغر ، یکی دماغ عمل کرده بود اون یکی ابرو برداشته بود ، یکی تیپش این قدر عوض شده بود اصلا نشناختیمش ، یکی شده بود شبیه دست فروش های تو خیابون و ...می گفت حدود بیست نفر جمع شده بودیم. و..... "
یاد حرف سمیرا افتادم. " پسرا تو این قرار مدارها خیلی باحالند. پایه اند"
ولی من قبول ندارم. مرام به جنس نیست. به آدمش بستگی داره.
یا هو
آموزگارى تصميم گرفت که از دانشآموزان کلاسش به شيوه جالبى قدردانى کند.
او دانشآموزان را يکىيکى به جلوى کلاس ميآورد و چگونگى اثرگذارى آنها بر خودش را بازگو ميکرد.
آن گاه به سينه هر يک از آنان روبانى آبى رنگ ميزد که روى آن با حروف طلايى نوشته شده بود:
« من آدم تاثيرگذارى هستم.»
سپس آموزگار تصميم گرفت که پروژهاى براى کلاس تعريف کند تا ببيند اين کار از لحاظ پذيرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت.
آموزگار به هر دانشآموز سه روبان آبى اضافى داد و از آنها خواست که در بيرون از مدرسه همين مراسم قدردانى را گسترش داده و نتايج کار را دنبال کنند و ببينند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از يک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمايند.
يکى از بچهها به سراغ يکى از مديران جوان شرکتى که در نزديکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامهريزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و يکى از روبانهاى آبى را به پيراهنش زد. و دو روبان ديگر را به او داد و گفت:
ما در حال انجام يک پروژه هستيم و از شما خواهش ميکنم از اتاقتان بيرون برويد، کسى را پيدا کنيد و از او با نصب روبان آبى به سينهاش قدردانى کنيد.
مدير جوان چند ساعت بعد به دفتر رييسش که به بدرفتارى با کارمندان زير دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صميمانه او را به خاطر نبوغ کارياش تحسين ميکند.
رييس ابتدا خيلى متعجب شد آن گاه مدير جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را ميپذيرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سينهاش بچسباند.
رييس گفت: البته که ميپذيرم. مدير جوان يکى از روبانهاى آبى را روى يقه کت رييسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرين روبان را به او داد و گفت:
لطفاً اين روبان اضافى را بگيريد و به همين ترتيب از فرد ديگرى قدردانى کنيد.
مدير جوان به رييسش گفت پسر جوانى که اين روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام يک پروژه درسى است و آنها ميخواهند اين مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببينند چه اثرى روى مردم ميگذارد.
آن شب، رييس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ?? سالهاش نشست و به او گفت:
امروز يک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که يکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسين ميکند و به خاطر نبوغ کاريام، روبانى آبى به من داد.
ميتوانى تصور کني؟
او فکر ميکند که من يک نابغه هستم!
او سپس آن روبان آبى را به سينهام چسباند که روى آن نوشته شده بود:
«من آدم تاثيرگذارى هستم.»
سپس ادامه داد: او به من يک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسيله آن از کس ديگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه ميآمدم، به اين فکر ميکردم که اين روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من ميخواهم از تو قدردانى کنم.
مشغله کارى من بسيار زياد است و وقتى شبها به خانه ميآيم توجه زيادى به تو نميکنم. من به خاطر نمرات درسيات که زياد خوب نيستند و به خاطر اتاق خوابت که هميشه نامرتب و کثيف است، سر تو فرياد ميکشم.
امّا امشب، ميخواهم کنارت بنشينم و به تو بگويم که چقدر برايم عزيزى و مىخواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثيرگذار بودهاى.
تو در کنار مادرت، مهمترين افراد در زندگى من هستيد. تو فرزند خيلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آن گاه روبان آبى را به پسرش داد.
پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گريه افتاد. نميتوانست جلوى گريهاش را بگيرد. تمام بدنش ميلرزيد. او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت:
« پدر، امشب قبل از اين که به خانه بيايى، من در اتاقم نشسته بودم و نامهاى براى تو و مامان نوشتم و برايتان توضيح دادم که چرا به زندگيم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشيد.»
من ميخواستم امشب پس از آن که شما خوابيديد، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نميکردم که وجود من برايتان اهميتى داشته باشد. نامهام بالا در اتاقم است. پدرش از پلهها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پيدا کرد.
فردا که رييس به اداره آمد، آدم ديگرى شده بود. او ديگر سر کارمندان غر نميزد و طورى رفتار ميکرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثيرگذار بودهاند.
مدير جوان به بسيارى از نوجوانان ديگر در برنامهريزى شغلى کمک کرد... يکى از آنها پسر رييسش بود و هميشه به آنها ميگفت که آنها در زندگى او تاثيرگذار بودهاند.
و به علاوه، بچههاى کلاس ، درس با ارزشى آموختند:
« انسان در هر شرايط و وضعيتى ميتواند تاثيرگذار باشد. »
همين امروز از کساني که بر زندگي شما تاثير مثبت گذاشتهاند قدرداني کنيد.
يادتان نرود که روبان آبي را از طريق ايميل هم ميتوان فرستاد!
من اين روبان آبي را همراه با اين روايت به همه کساني که روي زندگيم تاثير گذاشتند و با مهرباني درس هاي بزرگ زندگي را به من دادند تقديم مي کنم. 
یا رحمان
رها تز (تذ ، تظ ، تض ، طز ، طظ ، طض ، طذ ؟؟؟؟) می دهد
.![]()
یه جایی که نمیدونم کجا بود ولی حتما از رو ی یک برگه کاغذ بود خوندم که " اگر می خواهی خودتو بشناسی ببین مردم در موردت چی می گن "........ آخ. نه.!!!![]()
نوشته بود : " اگر میخواهی بدانی مردم درموردت چی فکرمی کنند فکرکن ببین خودت درمورد خودت چه نظر و فکری داری".... آره. فکرکنم همین بود.![]()
خلاصه ،
شاید برای شما پیش اومده که بهتون بگن شبیه فلانی هستی. یا فلانی شبیه توئه ( خوش به حال فلانی
)
به نظرمن این تیپ شباهت ها دو حالت داره. یا شباهت ظاهری و فیزیکیه یا خلق و خو.
نکته جالب اینه که میتونی خودت بسنجی. ببین از همون فلانی که او را یا یو=U = you را به او شبیه می دانن خوشت میاد یا نه. اون وقت یه جورایی می تونی بفهمی که از خودت خوشت میاد یا نه.
چند شبیه با شروع یکی ازهمین سریال های هر شبی تلویزیون ، دوستان و اطرافیان اعلام میکنند که یکی از بازیگران ( البته فکرکنم نقشش این فرم بازی رو ایجاب میکنه) شبیه منه( خوش به حالش، چه سعادتی
)
جالبتر اینه که علاوه بر درصدی شباهت ظاهری ، به شباهت خلقی تاکید دارند.
من که اول بیننده سریال نبودم. سرهمین موضوع شدم بیننده پرو پا قرص. بازیگر هم کلی زیرنظر گرفتم تا بفهمم من چه جوریم . خلاصه این که از خودمون کلی خوشمون اومد... ![]()
ولی جدا از شوخی ، این هم یه راهه واسه شناخت خودمون.![]()
من نه عاشق بودم ، نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من من خودم بودم و یک حسه غریب ، که به صد
عشق و هوس می ارزد .....!!!!.
روز دختران هم اول به سپیده عزیزم و بعد به همه دختران مبارک.نبودم تا از پائیز استقبال کنم. دیر اومدم و و او هم داره مهرش رو ازما می گیره. باقیش به خوشی بگذره
باز پائیز امد و من یاد تو افتاده ام
یاد بازی خوردن این قلب صاف و ساده ام
لحظه ای هم یاد من در باورتو سبز نیست
این چه آوازیست من در یاد تو سر داده ام
دل بریدی ازمنو رفتی تو ای نا مهربان
من هنوزم روی حرف اولم ایستاده ام
گرچه واقف هستم از این که تو قطعا رفته ای
باز تصویر تو را در لوح دل بنهاده ام
من ز روی سادگی های دل خوش باورم
فکر می کردم رفیق خوبی از دست داده ام
تو شدی سرمست از جام نگاه دیگری
من ز پائیز گذشته تا کنون بی باده ام ( پائیز / سایه محلاتی)
اولین باری که عاشقت شدم یادته ؟ من یه کرم سیب بودم و تو یه کرم ابریشم . من به تو قول دادم دیگه هیچوقت سیب نخورم و تو هم قول دادی دور خودت پیله نزنی . ولی نمی دونم چی شد که من طاقت نیاوردم و فقط یه خورده سیب خوردم . تو هم از غصه دور خودت پیله بستی ... حالا دومین باره که عاشقت شدم ، ولی حالا من هنوز یه کرم سیبم و تو یه پروانه خوشگل ، تو پر زدی و رفتی و من موندم و سیبایی که جایی برای خورده شدنشون نمونده.
گاهی آدم ها به جایی می رسن دلشون می خواد تنهایی کز کنند و با خودشون خلوت کنند. ولی اطرافیان تصوری بالعکس دارند و تلاش می کنند که اونو از تنهایی دربیارن.
گاهی هم می رسه که فکر میکنی چیزی نمونده تا منفجر بشی. دلت می خواد با یکی حرف بزنی. به هردری میزنی انگاری کسی نیست که صداتو بشنوه. انگاری اهمیت نداری. انگاری تا وقتی دلشادی و میگی می خندی عزیزی. اینجاست که با تمام تلاشی که برای تنها نبودن میکنی محکوم می شی تا تنهایی قدم برداری.
فعلا خسته ام.
شما نباشی هیچ وقت.( خسته بودن رو می گم)
شب خوش
" من رقص دختران هندی را بیش از نماز پدر و مادرم دوست دارم؛
چون دختران هندی با عشق و علاقه می رقصند اما پدر و مادرم از روی عادت نماز میخوانند . "
( دکتر شریعتی )
نمی خوام غر بزنم ها!!!
یعنی اصلا بلد نیستم غر بزنم. اصلا غر رو چه جوری مینویسن؟؟ قر درسته یا غر؟؟؟؟ ( با ضمه بخوانید نه کسره!!!)
امان از این سیستم. قاطیده اساسی. نه برنامه word اجرا میکنه نه مدیا پلیررو اجرا میکنه نه اکسپلورر باز میکنه.
نه می شه موسیقی گوش داد نه می شه فیلم دید نه می شه روز نوشت نوشت نه....
این کارهای ساده رو نمیشه انجام داد چه برسه پروژه!!!!
میای نت کلوب فیلتره ، یاهو مسنجر تعطیله ، شیش ماهم که باید بمونی تو صف تا یه صفحه باز بشه.متاسفانه روش زنبیل گذاری هم جواب نمیده.
دست به دامن تلفن همراه می شی میبینی اینبارخودت باید باهاش همراه بشی.
بی خیال تکنولوژی می شی می ری می شینی تو جمع گرم و به شدت داغ خانواده. بحث 30 or ست گوشتو کر ، سرت رو مبتلا به درد ، روحتو خط خطی میکنه. ( سوژه شدن ها به کنار)
میای بشینی پای تیلیویزیون شاید یه فیلم هندی ای یا جکی چنی یا شاید اصلا جومونگی نشون بده ، می بینی فیلم ها همه شده ایرانی و مستند با بازی شخصیت های سیاسی مملکت.
خلاصه ...................
نهایتش تصمیم میگیری خواب ناز ازهمه چیزخوشتر است. که رویای سردبیر و مقاله ها و صفحه خالی و قول دوستان و پوسترهای ناقص و ... ، خواب را شیرین تر از عسل تلخ می کند.
خب....
تمام سعیمو کردم که بعد از اون پست تمدید شده ، غر یا قر نزنم. موفق شدم . نه؟؟؟
هستیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
همچنان!!!!!!!
هستیم ،
همچنان!!!!
ادم گاهی از روی سادگی و خوش خیالی و یه کاری میکنه که تا مدت ها هم ازانجامش خوش حاله. اما روزی می رسه ضربه ای بهش می زنن که........
کاش دوباره به پات نمی کردم. کاش همون موقع که دفنت کرده بودم روحتم دفن میکردم.
.
.
.
واسه همینه مدتهاست سوت و کور شدی.
یا خالق

میگن خدا دنیا رو تو هفت روز خلق کرد.
روز اول آسمان را آفرید.
روز دوم خورشید را ؛
روز سوم زمین را ؛
روز سوم آب را ؛
روز چهارم باد را ؛
روز پنجم گیاه را ؛
روز ششم حیوان را؛
نمیدونم ترتیبشون درست بود یا اینکه اصلا همه را درست نوشتم یا نه ، اما اینو مطمئنم که
روزهفتم اندیشید که چه چیز را خلق نکرده.
آنگاه تو را برای من آفرید.
استاد می گوید : وقتی به طریق روح خویش می رسی ، دری را می یابی که عبارتی بر آن مکتوب است . به نرد من برگرد و آن عبارت را برایم بگو . مرید جسم وروحش را وقف جستجو می کند و یک روز به آن در می رسد و نزد مرادش باز می گردد.
می گوید : نوشته شده بود " غیرممکن است "
استاد می پرسد : این جمله روی دیوار بود یا در ؟
مرید پاسخ می دهد : روی در .
- خوب ، پس دستگیره را بگیر و در را باز کن.
مرید اطاعت کرد . از آن جا که آن جمله روی در نقش بسته بود ، وقتی در به کنار رفت ، آن جمله هم کنار رفت . در کاملا گشوده بود ، مرید دیگر آن عبارت را نمی دید .....
و به راه خود ادامه داد.
سالی پر از برکت و بهروزی وموفقیت و شادی و کامنت های مشتی و پست های توپ و ...یه توپ دارم قلقلیه . می زنم زمین هوا می ره.......هوای گریه با من...........گریه نکن زار زار می برمت بازار...........من از بازار دنیا زار گشتم ازاین محنت سرا بیزارگشتم...................خل شدم![]()

خوش خرامان ميروي اي جان جان بيمن مرو
اي حيات دوستان در بوستان بيمن مرو
اي فلک بيمن مگرد و اي قمر بيمن متاب
اي زمين بيمن مروي و اي زمان بيمن مرو
اين جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است
اين جهان بيمن مباش و آن جهان بيمن مرو
اي عيان بيمن مدان و اي زبان بيمن مخوان
اي نظر بيمن مبين و اي روان بيمن مرو
شب ز نور ماه روي خويش را بيند سپيد
من شبم تو ماه من بر آسمان بيمن مرو
خار ايمن گشت ز آتش در پناه لطف گل
تو گلي من خار تو در گلستان بيمن مرو
در خم چوگانت ميتازم چو چشمت با من است
همچنين در من نگر بيمن مران بيمن مرو
چون حريف شاه باشي اي طرب بيمن منوش
چون به بام شه روي اي پاسبان بيمن مرو
واي آن کس کو در اين ره بينشان تو رود
چو نشان من تويي اي بينشان بيمن مرو
واي آن کو اندر اين ره ميرود بيدانشي
دانش راهم تويي اي راه دان بيمن مرو
ديگرانت عشق ميخوانند و من سلطان عشق
اي تو بالاتر ز وهم اين و آن بيمن مرو
مولوي
پدر و مادرای عزیز (بالفعل و بالقوه !!!) شما به کدوم از این جملات اعتقاد دارید یا بهتره بگم وقت عمل مبنای عملتون روی کدوم یکیه؟؟؟
۱ : من به فرزندم اعتماد دارم اما جامعه خطرناکه.
۲: جامعه خطرناکه اما من به فرزندم اعتماد دارم.
خودم هم نظری دارم اما اول شما بگو منم می گم میون کامنت ها![]()
دلم برای پائیز تنگ می شه.
نه
اشتباه گفتم.
دلم برای پائیز ۱۳۸۷ تنگ میشه. دیگه محاله تکرار بشه.
وقتی آبان شروع شد گفتن پائیز هم مهرش رو از ما گرفت . اما پائیز هنوز بود.
کاش همیشه پائیز بود.همیشه
اومدم بنویسم عیدتون مبارک./. نزدیک بود بنویسم تفلدت مبارک.
اخه بس که امروز متولد داشتیم.
خب حالا اگر امروز تولد شما هم هست خب تفلدتون مبارک.![]()
![]()
ولی کلا عیدتون خیلی مبارک.
بعدشم این که این روز ها به برنامه ی کودک بیش از پیش علاقه مند شدم.
انگاری از هر برنامه ی دیگه مفیدتر و سازنده تر و سالم تره![]()
حوصله کردید این آلبوم هم گوش بدید
برای من که مفید بود. گفتم شاید برای شما هم مفید باشه.
نوستالوژی (nostalgia) کلمه ایست که این سال ها و بعد از دومین انقلاب صنعتی بشر (یعنی ظهور کامپیوتر های شخصی ، اینترنت و دیجیتالی شدن همه چیز) حسابی پر کاربرد شده و مثلا یک جستجوی ساده در سایت imdb نشان می دهد که 893 فیلم و سریال با همین عنوان ساخته شده.
در اصل لغت نوستالوژی اولین بار در کتاب « اودیسه» هومر به کار رفت. داستان این کتاب ، ماجرای اودیسه ، پهلوان یونانیست که در جنگ تروا حقه اسب چوبی را به کار برد و حالا می خواهد به خانه برگردد.اما مدام مشکلاتی سر راهش به وجود می آید که مانع رسیدنش به مقصد و مقصود (یعنی خانه و زادگاهش) می شود. هومر به این حالت می گوید نوستالوژی؛ ترکیب دو واژه یونانی nostos (بازگشت به خانه ) و alagia(درد).
این لغت را یک پزشک سوئیسی در قرن 17 برای توصیف مشکلات نظامیان سوئیسی که در خارج کشور خدمت می کردند به کار برد.ژان ژاک روسو ، این واژه را از پزشکی به فلسفه برد و میل آدمها برای بازگشت به موقعیت های آشنای گذشته را نوستالوژی اسم گذاشت. در عصر طلایی ادبیات انگلیس (یعنی عهد ملکه ویکتوریا) ، لرد بایرون و بقیه ، نوستالوژی را یک اصطلاح ادبی کردند و آدم های آرزو به دل آن را به معنای خاطره بازی رواج دادند (می بینید که نمی شود برای نوستالوژی یک معادل درست و درمان داشت)
توی مملکت خودمان هم نوستالوژی طرفداران پروپا قرص خودش را دارد.اصلا مکتبی هست در داستان نویسی معاصر با عنوان « مکتب تهران » که در ان به ما به جای داستان ، با داستان-خاطره مواجهیم؛
داستان-خاطره های نوستالوژیک از روزگاران و خاطرات خوب و خوشی که زمانی بد بوده اند و حالا به هر دلیلی ، دیگر نیستند.
همه ی ادمها برای خودشان نوستالوژی دارند. دوران کودکی ، دوران مدرسه و دوران سربازی(در مورد آقایان) معمولا بیشترین حجم نوستالوژی را دارند. منتها گاهی میشود که تجربیات و خاطرات یک گروه یا نسل ، آن قدر شبیه هم می شود که نوستالوژی های آن نسل هم شبیه هم می شود. مثلا نوستالوژی کارتونهای دوران کودکی یا نوستالوژی مدرسه رفتن دردهه 60.
احسان رضایی/ همشهری جوان/ش190
هو الجمیل
نمی دونم چند سال ؟ ده سال ، شاید هشت ، شاید هم از همون لحظه ی تولد ، منتظر این روز ها بودم. یعنی 24 امین سال زندگیم . همیشه فکر می کردم که در این سال اتفاقات خاصی برام می افته. چرایش را نمی دونم. اما خب.حسه دیگه. چه می شه کرد؟![]()
امروز سه روزه که از 24 امین سال زندگیم می گذره.یعنی شدم 23 سال و 3 روز. از همون ساعات اولش جالب بود. کسانی که فکر نمی کردم فراموشم کنن ، فراموشم کردن و کسانی که به هیچ وجه انتظاری از محبتشون نداشتم شرمنده و شگفت زده ام کردن.همون اول صبح که از خونه اومدم بیرون ، زمین خیس بود و برگ های درخت ها سبز و زرد و قرمز و نارنجی. و آسمونم آبی آبی با ابر های پنبه ای.
حقیقتش خیلی ذوق کردم. تعجبم کردم یه لحظه فکر کردم چه جالب اولین باران پائیزی تو روز تولد من.
ولی کمی بیشتر که فکرکردم. به نظرم اومد چند باری تو این دو ماه بارون اومده و از ذوق زدگی خودم خندم گرفت. اما برام سوال شد چرا امروز، زمین و درخت های بارون زده به چشمم اومدن؟
همون روز تولد خبری بهم دادن که یک سالی می شد منتظرش بودم و شد یه کادوی ناب از یه دوست.
شاید به خاطر این انتظار چندین ساله است که به هر لحظه ام توجه دارم که چی پیش میاد و چه طور می گذره. و جالب اینه که خودم سپردم به لحظه ها و تا جایی که لازم نشه دخالتی تو گذروندنشون ندارم. (چه حرفی!!مگه می شه؟) ولی خب. لحظه ها رو مطالعه میکنم. خیلی خوبه. بهتر از دیدن فیلم های تکراری و کتاب های ...؟؟... ه. و البته بی نتیجه هم نیست.
البته این روزها مثل یه توقفگاه هم هست. این که بایستم و گذشتم رو ببینم و حالا رو و این که کجا بودم؟ چه بر من گذشته ؟چه کردم و حالا کجام و به کجا می خوام برسم ؟
دیر به این توقف گاه رسیدم یا زود؟؟؟ شایدم ان تایم.
به هر حال خدا عاقبت هممونو به ختم خیر کنه.
****
راستی نمی دونم چرا؟ اما من نزدیک تولدم که می شه تو بوق و کرنا میکنم. واقعا چرا؟ در حالی که بعضیا از بالارفتن سنشون ناراحت می شن![]()
![]()
یا لطیف
یه سری موضوعات ذهنمو مشغول کرده. بر حسب تجربه ترجیح می دم که فقط تیتر وار بنویسم. دیگه تجزیه و تحلیل خودمو نگم یا حد اقل تو یکی دو جمله خلاصه کنم.. اما شما نظرت رو بگو
1- دوباره سایت ایران ترانه فیلتر شد
و بدنبالش آدرسش عوض شد.آخــــــــه چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟؟؟![]()
2- تو این مدت غیبتم و دیدن توجه دوستان نسبت به وبلاگ و ما( من و سپیده جـــــون) به این نتیجه رسیدم که وبلاگ نویسی مسئولیت سنگینی داره. احترام به مخاطب ، ارزشمندی وقتش و ....
3- نت و ارتباطات مجازی هم نعمتیه. حد اقلش اینه که موضوعات زیادی پیش میاد که ذهن آدم رو درگیر کنه و آدم متوجه خیلی اتفاقات پیرامونش ، تو دنیای حقیقی نشه. ![]()
4- متوجه شدم که اصلا به نت و وبلاگ نویسی اعتیاد ندارم. شاید چون بی کار نبودم. اما خب اگرم بیکار بودم دوری از نت سبب درد عضلات بدنم نشد.![]()
5- چه قدر این دنیای زشت قشنگه. زشتی هم نعمتیه.![]()
وقتی وبلاگ " ستون پنجم " تعطیل شد دلم بخاطر جملات آبی سوخت. خواستم خودم پیگیرش بشم اما وقتی فکرکردم دیدم که در برنامه ریزی های اولیه وبلاگ آیتم مشابهی با عنوان " گوشواره های زیر خاکی" داشتم.
حیف شد که خود این آیتم زیر خاکی شد.![]()
*
داستان ازدواج یك دانشجوی رشته مهندسی صنایع
پدر : دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر(دانشجوی رشته مهندسی صنایع): نه! من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر «بیل گیتس» است
پسر: آهان اگر اینطوریه، قبول است
پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان، قائم مقام «مدیرعامل بانک جهانی» است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم
پدر: اما این مرد جوان داماد «بیل گیتس» است
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود
نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی را برگزینید
یا حق
بعد نمیدونم چند مدت (حسابش از دستم در رفته !!!
) سلام.
صحبت و سخن و حدیث و .. از غیبت این مدت زیاد دارم اما باشه سر فرصت.
البته از دوستان همیشه همراه ممنونم و عذر می خوام بابت غیبت
. حذفم که نکردید؟؟![]()
این روزها به شدت سرم شلوغه خصوصا دیروز و امروز. ![]()
امروز که از صبح بیدار شدم همش درحال انجام کارهایی بودم که تو ذهنم لیست کرده بودم. هنوزم تموم نشده. همش هم میگفتم چه قدر کار دارم. واااااای چه قدر کار دارم. ولی خوبه آدم کار زیاد داشته باشه ، خصوصا من که وقتی شونصد تا کار هم داشته باشم از علاقه مندی هام نمی گذرم. اما خدائیش امروز ازخواب شیرین بعد ازظهرم گذشتم. (چه فداکاری ای واقعا
.)
خلاصه اش اینکه فعلا اومدم خبر هایی بدم من باب تصمیمات جدیدی که برای " بزن به سیم آخر... " گرفتیم (من و سپیده جـــون)
. اولیش اینه که از این به بعد به امید خدا قرار رو براین گذاشتیم که در دو روز مشخص از هفته ، " بزن به سیم آخر..." به روز بشه. روز های سه شنبه و جمعه. سه شنبه ها اگر نفس و دست و مغز و زندگی و کار و فکر و دل و زبان و گوش و حلق و بینی و ...اجازه بده من پست آپ میکنم و روز های جمعه نیز سپیده جون.![]()
یه تصمیم دیگه هم گرفتیم ( نصفش رو یادم رفت به سپیده بگم
) که به امید خدا وقتی جور شد و سپیده هم رخصت (= ok
) داد ، خبرشو میدم.![]()
تا بعد ![]()
سلام. میدونم الان باید پست مناسبتی آپ کنم اما خب پستم نمیاد.چی بگم؟؟ همش تکراریه دیگه. فقط یکیش خیلی مهمه این که وقتی تو این شبها دلتون شکست و چشماتون بارونی شد ما رو هم یادی کنید![]()
سیستمم فکرکنم الان خیلی خوشحاله. یه حسی داره مثل حسی که ما آدمها بعد از یه حمام حسابی و داغ داریم. احساس سبکی و لطافت و ...![]()
اخه سیستم طفلکی بعد ازمدتها دستی به سرو رویش کشیده و لباسش تعویض گشته و آرایش گردید(
انگاری آمونه
)
ولی حالا کلی هم نازداره. هرکاری می کنم نمیتونم برنامه ی ورد رو که برای من مثل نون شب واجبه و بی او نمیشه نصب کنم
.
تا بعد.......................این هم آپ که نگید نمی آپید![]()
![]()
عجب...................!!!!!!![]()
دوستای با مرام برام دعا کنید. جایی ایستادم که دورنمایی ازآیندم رو تعیین میکنه. برام دعا کنید.
نمیدونم...اما فکرکنم بدجوری روحیم ، سرنوشتم و همه چیزم به این مدت و اتفاقات مهمی که توش می افته بستگی داره.![]()
امیدوارم بدی هام رو ببخشید و دعای خیرتون ر و بدرقم کنید.![]()
از اون خبر ها هم نیست
.فکرها منحرف نشه![]()
![]()
*** ***
نگاه می کنم
به قلبم
اثر انگشتت
را می بینم.... ( این شعر تزئینی ست ![]()
- حق کپی اش هم محفوظه
)
یا حق
باید حرف دلمو گوش کنم
غم دنیا رو فراموش کنم
دستمو بلند کنم به آسمون
خودم و رها کنم از این و اون
دلمو جدا کنم از آدمها
سینمو پرکنم از یاد خدا
دیگه بسه ، دیگه بسه انتظار
ابر رحمت به سر دنیا ببار
شب تار ، شب تار ، شب تار
آسمون خورشید و بردار و بیار
![]()
تا حالا شده از خودت بپرسی چه کاری انجام داده ای که شایسته ی داشتن چنین شرایطی باشی ؟
یا ، چرا خدا اجازه می دهد این طور چیزها برای تو اتفاق بیفتد ؟
هر مسئله ای را میتوان از چند جهت تحلیل کرد . این یکی رو امتحان کنید :
دختری با غصه از مادرش پرسید چطور همه چیز برای او اشتباه پیش می رود؟
مثلا او در امتحان پایان ترم قبول نشده و تازه ، نامزدش هم او را ترک کرده است!
در همین حال مادر دانای او دقیقا می داند دخترش به چه چیزی نیاز دارد .
- من برایت یک کیک خوشمزه درست می کنم.
و دست دخترش را گرفته و او را به آشپزخانه می برد، در حالی که دختر تلاش می کند لبخند بزند.
در حالی که مادر وسایل و مواد لازم را آماده می کند و دختر مقابل او نشسته ، مادر می پرسد : عزیزم یه تکه کیک می خوای؟
- آره مامان . تو که میدونی من چه قدر کیک دوست دارم.
- بسیار خب ، مقداری از روغن کیک رو بخور.
دختر با تعجب جواب می دهد : چی ؟!! نه ، ابدا!!
- نظرت درمورد خوردن دو تا تخم مرغ خام چیه؟؟؟
در مقابل این حرف مادر ، دختر جواب می دهد : شوخی میکنین ؟
- یه کم آرد ؟؟؟
- نه مامان ، مریض میشم.!!
مادر جواب داد : همه ی این ها نپخته هستند و طعم بدی دارند ، اما اگر آنها را با هم استفاده کنی ، تبدیل به یک کیک خوشمزه میشن.
خدا هم همین طور عمل میکند. هنگامی که از خودمان می پرسیم چرا او ما را در چنین شرایطی قرار داده ، در حقیقت ما نمی فهمیم تمام این وقایع کی و کجا ، چه چیزی را به ما می بخشد.
فقط او می داند و او هم نخواهد گذاشت که ما شکست بخوریم. نیازی نیست ما در عوامل و موقعیت هایی که هنوز خام هستند فرو برویم.
به خدا توکل کنیم و چیزهای فوق العاده ای را که به سوی ما می آیند ، ببینیم.خدا ما را خیلی دوست دارد.
او درهر بهار گل ها را برای ما می فرستد.او هر صبح طلوع خورشید را به ما هدیه میکند و هر وقت شما در هرکجا نیاز به حرف زدن داشتید ، او برای شنیدن آنجاست.
متن بالا رو از روزنامه ی "ایران " چاپ تاریخ پنجشنبه /23 مرداد 1387/ صفحه 16 برداشت کردم.
وقتی که این متن رو خوندم انچه به ذهنم رسید این بود :
( کیکی که خدا برای من می پزه چه طعمیه؟؟ دستور پختش که خیلی سخته.گاهی شکری که توش می ریزه طعم تلخی داره.)
اون روزها روزهای بدی رو می گزروندم. خیلی بد.چیزی نمونده بود که دوباره برم ته سیاهی. اما .به قول استادمون که هیچ چیز اتفاقی نیست.
این متن خیلی خیلی کمکم کرد.
اون روز ها نشد که آپ کنمش.نمیدونم چرا.اما نشد. ولی حالا انگاری وقتشه.
تقدیمش می کنم به عزیزی که روزهای سختی را داره پشت سر می زاره.
یا بهتره بگم که عزیزان . امیدوارم همشون بخونن.
گرامی اگه این پست رو خوندی بهش بگو که بخونه.تنها و دلشکسته تو دیار غربت خیلی سخته. خیلی سخت.
هو المحبوب
نمی تونستم باورکنم.غرق در داستان فیلم بودم که متن زیرنویسش توجهم رو جلب کرد.تعجب کردم.از مادر خانمی پرسیدم ، خبر رو تائید کرد.
" بازیگر پیشکسوت سینما و تلویزیون ایران ، به دیار باقی شتافت."
.
.
.
.
.
.
.
آخه.................آخه همین دیشب وقتی گوشهام به دنبال صدایی برای شنیدن می گشت ، انگشتم بی اختیار و بدون تصمیم قبلی روی کاست " سهراب " نشست. کاستی که پر بود از صدای "خسرو شکیبایی " ، که دلسروده های سهراب رو زمزمه می کرد.
یادش بخیر چهارشنبه شبها و " خانه سبز ".
وقتی برق ها میرفت ، برای دیدن خانه سبز تلویزیون به دست می رفتیم تو ماشین تا برق لازم رو از باطری ماشین تامین کنیم.
اون لحظه ها ، خانه سبز ما ، اتومبیل آقای پدر بود. جایی برای شیطنت های فرید گونه نداشتیم ، امـــــــــــا ..................گرم بود.
یادم نمی ره اون صحنه ای که آقای رضای خانه ی سبز تو دل شب پنجره رو باز کرد و از ته دل فریاد زد :
" من خوشبختـــــــــــــــــــــــــــــــــــــم "

روحش شاد و قرین رحمت الهـــی

ای خــدا Hard دلم Format نما از فریــــــب ناکســــــان راحـــت نــــــــما
جمله ویروســند این مـــــردان دون استــــعیــــــــذا... ممـــــــا یفتـــــــرون
File عشقت را Copy کن در دلم deltree کــــــــن شاخـــــه های باطلـــم
User درگــــاه رحمانیــــم کـــــن رهــــــــــرو راه مسلمانیــــــــم کـــــــــن
Jumper روح خلایق Set نــــــما گامــهاشــــان در رهـــــت ثابـــت نــــــما
گر ز انفاست دلـــــی Scan شود از شــــــرور دیــــو و دد ایمــــــن شــــود
بهــــر روی زرد سیمین تن فرست بـــهر دلـــــهای پر آتش Fan فرســــــت
ای خدا File غذابـــت Run مکــن با ضعیفــــــان هیچ جـــز احسان مکــــن
از همان صبحی که اول گل دمید بــــی نیــــــاز از Cad خدایــش آفریــــــد
کارگـــــاه آفرینش Cad نداشـت Ram نبود و Mouse ها هم Pad نداشت
عشق گل ، حق در دل بلبل نهاد بـــــر شقـــایق داغ چــــون Lable نهــاد
سیستـــم عشقش مبرا از Error گوهــــــر مهرش در سینـــه همچــــو در
عشق، نرم افزار راه انداز ماســت عشـق ، Password وصـــال کبریـــاست
خالی از عشق محبت دل مبــــاد بــی صفا چـــــون ای اس Intel مبـــــاد
بهتـــر ان باشد سرودن ول کنـــم
زین تن خاکی دمــــی Dosshell کنــــم
هوالحق
استادي درشروع کلاس درس ، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟
شاگردان جواب دادند 50 گرم ، استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمي دانم دقيقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي خواهد افتاد ؟
شاگردان گفتند : هيچ اتفاقي نمي افتد، استاد پرسيد خوب ، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي مي افتد؟
يکي از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد ميگيرد.
حق با توست . حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد ديگري جسارتا" گفت : دست تان بي حس مي شود عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند . و مطمئنا“ کارتان به بيمارستان خواهد کشيد و همه شاگردان خنديدند.
استاد گفت : خيلي خوب است . ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييرکرده است؟
شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود ؟ درعوض من چه بايد بکنم؟
شاگردان گيج شدند. يکي از آنها گفت : ليوان را زمين بگذاريد.
استاد گفت : دقيقا" مشکلات زندگي هم مثل همين است اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد اشکالي ندارد. اگر مدت طولاني تري به آنها فکر کنيد، به درد خواهند آمد اگر بيشتر از آن نگه شان داريد، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود.
فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است. اما مهم تر آن است که درپايان هر روز و پيش از خواب، آنها را زمين بگذاريد به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرند هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هرمسئله و چالشي که برايتان پيش مي آيد، برآييد.
دوست من ، يادت باشد که ليوان آب را همين امروز زمين بگذاري زندگي همين است.
بعضی وقت ها یه پست کپی پیستی که اشکالی نداره. داره؟؟؟؟![]()
*هوالمحبوب*
در صبح آشنایی شیرینمان تو را
گفتم که " مرد عشق نئی " باورت نبود
در این غروب تلخ جدایی هنوز هم،
می خواهمت چو روز نخستین ولی چه سود؟
می خواستی به خاطر سوگند های خویش
در بزم عشق ، بر سر من ، جام نشکنی
می خواستی به پای صفای سرشک من
این گونه دل شکسته به خاکم نیفکنی
پنداشتی که کوره سوزان عشق من
دور از نگاه گرم تو خاموش می شود؟؟
پنداشتی که یاد تو ، این یاد دلنواز
در تنگنای سینه فراموش می شود؟
تو رفته ای ، که بدون من ، تنها سفر کنی
من مانده ام ، که بدون تو، شبها سحر کنم
تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی
من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم
روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور
من ، شب چراغ عشق تو را نیز می برم
عشق تو ، نور عشق تو ، عشق بزرگ توست ،
خورشید جاودانی دنیای دیگرم.
فریدون مشیری-خورشید جاودانی
م. آدامز / لادن خضری
پسرک ما یک شب به آشپزخانه رفت و کاغذی را به مادرش که مشغول آشپزی بود داد.
مادر دستهایش را خشک کرده و کاغذ را گرفت و فهرست بلند بالایی را روی آن دید.
برای زدن چمنها : 5 دلار
برای تمیز کردن اتاق : 1 دلار
برای خرید از مغازه : 50 سنت
برای نگهداری از بچه : 25 سنت
برای بردن آشغال ها : 1 دلار
برای گرفتن کارت صد آفرین : 5 دلار
برای تمیز کردن حیاط : 2 دلار
جمع : 14/75 دلار
جانم به شما بگوید که این مادر قلمی برداشت و پشت کاغذ پسرک نوشت :
برای نه ماهی که تو را در شکمم حمل کردم : بدون هزینه
برای تمام شب هایی که بالای سرت بیدار نشستم و از تو پرستاری کردم : بدون هزینه
تمام دورانی که برایت تقلا کردم و به خاطرت اشک ریختم: بدون هزینه
تمامی شبهایی که به خاطر تو دلهره و اضطراب را تحمل کردم : بدون هزینه
خریدن اسباب بازی : بدون هزینه
پختن غذا : بدون هزینه
پاک کردن بینی تو : بدون هزینه
جمع : بدون هزینه
و نهایتا قیمت عشق حقیقی : بدون هزینه![]()
پسرک اینها را خواند ، حسابی اشکش در آمد
. قلم را از دست مادرش گرفت و زیر همه آن ها نوشت :
(( تمامی هزینه ها پرداخت شد. ))![]()
**** **** *****
چند روز پیش تلویزیون یک فیلم سینمایی نشون داد (فکر کنم کره ای بود
) با نام "آشپز بزرگ". جمله ی قشنگی از شخصیت اصلی داستان شنیدم که خیلی خوشم اومد.
" به تعداد مادران دنیا ، غذای خوب و تک و خوشمزه وجود داره "
یاد کاراکتر فیلم "راتاتویل " افتادم. همون آقای منتقد.![]()
شما رو نمی دونم اما من از این آدم هایی هستم که (شایدم بودم!!!!
) وقت شام و نهار که میشد عزا می گرفتم
. نه این که غذایی که مامانم می پخت بد مزه باشه ها..نه.( اتفاقا دستپخت مامان جونم زبان زده و هر که چشیده معترف به خوشمزگی غذای ایشون هست
.)
من کلا از غذا خوردن خوشم نمی اومد. وقت خوردن هم به اندازه ای می خوردم که تا وعده ی بعدی غش نکنم.
اما مدتیه که دیگه اینطور نیست. نه این که حالا پر خوری کنم ها.....نه. اصلا.![]()
به همان اندازه سابق غذا می خورم، اما از خوردن غذا لذت می برم
. البته رو طعم غذا حساس هم شدم(کامنت مهدی رو می دونم از الان چیه: " نه این که حالا لوبیا پلو رو با لوبیاهاش می خوری؟؟؟
"). ولی خداییش مامان جونم خوشمزه می پزه.
یکی از اساتید گرانقدرمون حرف قشنگی زد او می گفت "من غذا رو می خورم و از خوردنش لذت می برم. اما همسرم غذا رو می خوره که احساس گرسنگی اش رو رفع کنه. به همین دلیل من چاق شدم و او رو فرمه "![]()
جدیدا متوجه شدم که مامانم چلومرغ رو چه قدر خوشمزه درست می کنه.(خدا خیرش بده عروس خانوم رو
. توجه او به چگونگی روش مادر خانومی برای طبخ مرغ مرا به این مهم آگاه ساخت-بعد از چهارده سال و چند ده ماه
). و اینکه برای طبخ همون چلو مرغ که هر ایرانی به تعداد هفته های عمرش خورده شونصد تا ایده و روش داره. (این قدر گفتم ، هوس کردم.)![]()
دلمه هایی هم که می پزه محشره ، خصوصا دلمه ی گوجه فرنگی و فلفل سبز ![]()
![]()
![]()
.
ترشی هاش رو که دیگه نگــــــــــــــــــــــــــــو.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بسه دیگه زیاد تعریف کردم. دل خودم آب شد.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اما هنر مامان جونم فقط آشپزی نیست. قلاب بافی رو از مادرخانومی یاد گرفتم![]()
.
بافتنی و گل سازی و گل دوزی هم هست که من علاقه ای نداشتم.(البته عروسک سازی فرق فوکوله
) و خیاطی. (که دیگه برای هر آشنایی مسلمه که لباسی که تن من هست هنر دست مادر خانومیه......کلی خوش به حالمه.مگه نه؟؟؟؟؟![]()
)
.
.
.
.اما همه ی این هنر ها به کنار. بزرگترین هنر مادرم عشق پاک و خالصانش به خانواده و فرزندانشه
. خصوصا من که یکی یه دونه ام و عزیز دردونه![]()
(خدا به دادم برسه. مهدی اگه بخونه![]()
). تازه کلی هم براش ناز دارم![]()
(خب من خودمو لوس نکنم کی لوس کنه؟؟؟
)
.
.
.
موسیقی متن ترانه ی "بوی بهشت " با صدای حامی هستش. ![]()
قریه نبود ، گندم نبود ، گریه نبود ، مردم نبود
فانوس و کار و کشت نبود ، طاووس و مار زشت نبود
ساده و پوست کنده بگم : حتی بهشت ، بهشت نبود
فرشته گفت : آدم چته ؟
" دلم گرفته می دونی؟؟"
فرشته گفت : توی بهشت ، اونهم روزهای مهمونی!!!
هزاره اول خاک ، گندم و سیب ، دشنه و تاک
حوا می گه: چه گندمی ، آدم :می گه کوه طلا
فرشته با خودش می گه: بی چاره خیلی مبتلاست.
.
.
فرشته می گه : نوش جون ، حاصل کار و کشتته
یه لقمه نون قیمت جون ، بهار سرنوشتته
آدم می گه : طعنه نزن ، زن که نبود بهشت نبود
وقتی بهشت کنارته چی می گی ، از بهشت چه سود؟
اونی که ما رو آفرید ، طاووس و مار رو آفرید
از سود و بود و توشه زار پس نگرفت هر چه که داد
حوا بهشت آدمه ، آدم ، ولی ، آدم کمه
وقتی که چشمه رود می شه ، دنیا همون که بود می شه
یه روزی خوبی کشت میشه دنیا بازم بهشت می شه
.
.
ختم کلام هم اینکه ، روز مادر مبارک. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
( می دونم یه کم زوده. اما خب .اومدیم و سپیده هم خواست آپ کنه ....
)
یا حق
آدمک ابرها سیاهن آدمها چه بی پناهن
همشون مثل مسافر توی نیمه های راهن
لب ها بسته چشم گریون همه جا رنگ زمستون
تا دلت بخواد پرنده همه زخمی همه بی جون
شبامون یه تخت سنگه ، آسمون کبودی رنگه
می دونی ؟ فاصله ای نیست توی سینه دل تنگه
یه طرف درهای بسته ، یه طرف بغض شکسته
توی کوچه ها خزیدن با بالهای زخمی و خسته
آدمک گلها بی گلدون ، خونه ی درخت ها ویرون
باغچه ها مثل کویرن ، لبهاشون تشنه ی بارون
آدمک ابرها سیاهن ، آدمها چه بی پناهن
همشون مثل مسافر ، توی نیمه های راهن
لب ها بسته چشم گریون همه جا رنگ زمستون
تا دلت بخواد پرنده همه زخمی همه بی جون
آدمک فایده نداره ، پشت در، بگن بهاره
وقتی پروانه روی گل ها حس پر زدن نداره
توی این همه هیاهو منم این جا نگرونم ،
جای دست مهربونش دست پاییزه رو شونم
ادمک گلها بی گلدون ، خونه ی درخت ها ویرون
باغچه ها مثل کویرن ، لبهاشون تشنه ی بارون
.
. 
.
.
.
.
.
.
.
ترانه ی "آدمک" با صدای "حامی شریف"
هو العلیم
سلام
همین چند دقیقه ی پیش ، شاید ده دقیقه هم نشه مادر خانومی تیتری رو خوند که دلم لرزید.
" خواندن ذهن انسان ها با استفاده از ام.آر. آی .....!!!!!!!!!!!!!!!!
یک متخصص برجسته مغز و اعصاب هشدار داد که سرویس های نظامی و اطلاعاتی بزودی قادر خواهند بود تا با ام.آر.آی و تکنیک های رایانه ای ، با خواندن ذهن افراد ، وارد حریم خصوصی فکری انسان ها شوند."
مثلا به قول خودم قرار بود تا مدتی وبلاگ نویسی رو تعطیل کنم و بسپرم دست سپیده اما این رو که شنیدم طاقت نیاوردم.
شما رو نمی دونم اما من بدجوری دلم لرزید. راستش بغضم گرفت. تنها دلخوشیم این بود که حد اقل این بشر دو پا نمیتونه ذهن من رو بخونه.
وااااااااااااااااای. خدای من. آخه این بشر کار دیگه ای نداره که گیرداده به همنوعش؟؟؟ آخه کنجکاوی (!!!!!) تا چه حد؟؟؟؟ لابد اگه مردها باشن می گن مخترع این مهم ، خانوم بوده (....)
با تصاویر ماهواره ای و این همه تجهیزات ، هیچ جای دنیا نمی تونی بگی جای خصوصی توئه و هیچ کسی جز خودت و خدا با خبر نیست. وقتی براحتی می شه با فشردن یک دکمه ................ ای عجب.
رفتم دنبال متن این خبر :
" به گزارش فارس به نقل از دیلی تلگراف ، دانشمندان با استفاده از دستگاه های ام.آر.آی عادی که در بیمارستان ها استفاده می شود ، موفق به شناسایی دروغگویی ، نژاد پرستی و حتی عکسی که افراد در ذهن مجسم می کنند ، شده اند.این شیوه این امکان را در اختیار انسان قرار می دهد تا رویاها یا ذهن افراد دیگر را ببیند.
پروفسور "گرنیت ریس" از اساتید دانشگاه لندن در این زمینه گفت :اگر چه رازهای بیماران بیمارستانی و داوطلبان انجام این آزمایشها کاملا محفوظ است ، اما بحث کنونی بر این محور است که آیا کارفرمایان اجازه ی استفاده از این روش برای رمزگشایی مغز و بررسی عملکرد شغلی را دارند یا خیر.
این روش همچنان برای افشای پیش داوری های ناخودآگاه کاربرد دارد."
یکی دو سال پیش یکی از اقوام (شایدم سپیده ی خودمون بود...یادم نیست دقیق) تعریف می کرد که خواهر یکی از دوستانش این قدرت رو داشت که وقتی وارد اتاقی می شد در حالی که قبل از او شخص دیگری در اون اتاق حضور داشته ، میتونست افکار اون شخص قبلی رو بفهمه. به هر چیزی که فکر کرده بوده ، او میتونست پی ببره. که البته بعد از این که مادر می شه این قدرت رو از دست میده ، یادمه بعد ازشنیدن این صحبت ،تا مدت ها از این که در جمع فکر کنم دوری می کردم. (بگم!!!هیچ فکر بدی نمی کردم ها.)![]()
می دونم که این هم یک پیشرفت دیگر بشر در علم هستش ، به این مهم هم معترفم که هر یافته ای یا اختراعی در کنار فوایدی که داره بدی هم داره.
اما به نظرم این خیلی مهمه. ذهن انسان دیگه آخرین جاییه که می تونه بهش اعتماد کنه، میتونه راحت حرف هاشو بزنه ، میتونه ..... البته اگر که چشمانش بهش خیانت نکنند.
داره سخت می شه؟ یا من دارم سخت می گیرم؟؟؟؟
کی می شه آقا (عج) بیاد ؟؟؟؟؟
![]()

حالیا مصلحت وقت در آن می بینم
که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم
یعنی از کار جهان پاک دلی بگزینم
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم
تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو
گر دهد دست که دامن ز جهان برچینم
**** ****
6 خرداد هم تولد " بزن به سیم آخر..." هستش
. یه پست مفصل بهش اختصاص داده بودم . اما ...
خلاصه اش کردم تو همین دو جمله :![]()
" بزن به سیم آخر..." یک ساله شد. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اما اگه هنوزم " باورم کن " بود و رونق داشت ، مدتی بود که از دو سالگیش می گذشت.![]()
***** *****
برام دعا کنید.
(شیش کیلو شیش کیلو
)
سپیده خواهد بود.......![]()
تا بعد.![]()
یا علی![]()
سریال شهریار تموم شد.

چه زود تموم شد. تازه می خواستم از شکایت دخترش از این سریال بگم و از گفته های پسرش "سید هادی بهجت تبریزی" که همون اول گفته هاش با ملایمت این جمله رو گفت که :
" کلیت سریال درسته و منطبق بر واقعیت ، اما خب در جزئیات دست کارگردان باز هست. چون ساخت یک فیلم یا سریال یک هنره و در هنر خلاقیت وجود داره ، و اگر قرار باشه دقیقا آنچه بوده به تصویر کشیده بشه که دیگه هنر محسوب نمی شه"
که رسانه ها طوری برداشت کردن که " پسر شهریار گفت که سریال منطبق با آنچه اتفاق افتاده ساخته شده"
می خواستم بنویسم که برای یه لحظه تونستم درک کنم اون رفتار شهریار رو.(گله ای که تو چند پست قبل داشتم رو می گم)
.
.
.
یاد اون روز به خیر که خبر ساخت فیلمی از زندگی شهریار را به دوستان دادم.
یاد اون روز به خیر که وقتی برای شاید هزارمین بار وقتی از مقابل ویترین مغازه ی تابلو فروشی رد می شدم و برای هزارمین بار به چهره ی شهریار که روی تابلو فرش نقش شده بود زل زده بودم. اما این بار برای اولین بار متوجه چیزی شدم که تو این هزار بار دیدن ، ندیده بودم.
مات و مبهوت مونده بودم. من بارها و بارها مدتها به این تابلو فرش نگاه کرده بودم و اون وقت اشک شهریار رو ندیده بود؟؟؟؟
یا لطیف
سلــــــــــــــــــــــــــــــــام. همچین گـــــــــــــــــــــــــــرم !!!!
می بینم که بازار بازی های وبلاگی گرمه
. ما رو که کسی دعوت نکرد اما از آنجا که خود ساخته و مستقل می باشم
خودم ، خودمو بازی می دم.![]()
![]()
بنابراین دلم می خواد
1: تمام اعضای خانوادم سلامت باشن و موفقیت و خوشبختی برادرهام رو هم ببینم.
2:زودتر عدالت حاکم بشه
که این قدر به احساس تافته ی جدا بافتگی به سبب مونث بودن بهم دست نده ، چون که بیشتر مواقع (حدودا 99% ) احساس خیلی خیلی خیلی بد
، با بار به شدت منفیست
. (بهتره بگم امنیت و عدالت و نگاهی به مراتب ، بازتر و واقع بینانه تر و نزدیک تر به هویت و شخصیت و ارزش زن ( نگاهی ، جز مانند نگاه به دستمال کاغذی![]()
) )
3 : معمار قابلی بشم.![]()
![]()
4: ..................
(این یکی خصوصیه ، اما نه طوری که نشه گفت. اگر عواقب خارج نت برام نداشت حتما می نوشتمش![]()
)
5 : آرزوهای خوب همه برآورده بشه.
6: تمام دوستانم موفق باشن.
7: با صندوقچه ی پر از سکه هم کاری ندارم. اصولا از مال باد آورده خوشم نمی یاد ، نه برکت داره نه آرامش باهاشه.
خب. این ازاین.
یه موضوعی به ذهنم رسید دلم می خواست مطرح کنم و در موردش صحبت کنیم. اما جایی مثل کلوب را می طلبید. ولی خب با دیدن این بازی های وبلاگی گفتم این جوری بحث رو راه بندازم.![]()
موضوع بحث و سوالم اینه :
" خودتو دوست داری؟ از خودت خوشت میاد؟ چرا؟ از چه ویژگی های خودت خوشت میاد؟ "
اول می خواستم بنویسم بعد پیش خودم گفتم بقیه چی می گن؟ نمی گن این دختره چه از خود متشکره
؟ چه قدر واسه خودش نوشابه باز میکنه؟ اصلا کارخونه زده.![]()
این جوری شد که دیگه پشیمون شدم
، اما چند ساعت بعد که مشغول مطالعه ی یک عدد مجله بودم با این تیتر و نوشته برخورد کردم.
"به خود عشق بورزید.
از همین حالا به خود عشق بورزید.صبر نکنید تا مثلا حال روحی یا جسمیتان بهتر شود یا به تناسب اندام برسید یا شغل جدید پر درآمدی پیدا کنید یا درگیر یک ارتباط عاطفی خوشایند شوید.در این زمینه تعلل نورزید.از همین حالا به خود عشق بورزید و از صمیم قلب عاشق خود باشید."
باعث شد که تصمیمی که داشتم رو عملی کنم. اما این پستم طولانی شد. در مورد خودم اگر عمری بود ، توی پست بعدی می نویسم{ اینکه خودمو دوست دارم یا نه ؟و چرایش رو تو ادامه مطلب بخونید.}. اما همین الان تمامی عزیزان و دوستانی که در " بزن به سیم آخر..." لینکشون کردم رو دعوت می کنم به شرکت در این بازی.فکر کنم کمک کنه تا خودمون رو بهتر بشناسیم. از خودمون تشکر کنیم. اصلا شاید تا حالا به این فکر نکرده باشیم که آیا خودمون رو دوست داریم؟؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یا حق
دختر با ظاهري ساده و نه مذهبي در حال عبور كردن از خيابان بود پسري از پياده رو داد زد سيبيييلو چطوري؟ دختر كاملا خونسرد تبسمي كرد و جواب داد وقتي تو زير ابرو بر مي داري من سيبيل مي زارم تا اين جامعه يه مرد هم داشته باشه. پسر سرخ شد و چيزي نگفت.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اول خدا

داشتم وبلاگ برو بچ و دوستان رو می خوندم که پست یکی از این وبلاگ ها برام جالب بود. می گفت :
"کاش زندگی این امکان را داشت که یه لحظه stop رو بزنی و بعد برگردی به عقب و خطاها رو جبران کنی و درست کنی. بعد دوباره ادامه بدی.پرسیده بود تا حالا شده تو زندگی تون چنین خواسته ای داشته باشید؟"
.
.
.
.
اگر بگم که برای من پیش نیومده که یه وقت هایی، به این نتیجه رسیدم که کاش تو اون شرایط و فلان موقعیت یه طور دیگه ای برخورد می کردم اون وقت الان اوضاع یه جور دیگه بود ، دروغ گفتم.
اما حسرت نخوردم و نخواستم هم که زمان برگرده عقب.البته مطئن نیستم هـــــــــــــا. اما خب ، درصد احتمالش خیلی خیلی پائینه.شاید هم در موارد جزئی اتفاق افتاده باشه.
اما هربار که چنین موقعیت هایی پیش اومد ، خودمو دوباره گذاشتم تو اون شرایط و تجربه و بینش و طرزتفکر و دیدی که نسبت به اون مسئله و مورد های مربوط بهش ، در اون موقع داشتم.
به خودم حق دادم. به این نتیجه رسیدم که اگر بارها و بارها اون شرایط پیش بیاد و من همون شرایط را به لحاظ فکری و دیگر مسائل داشته باشم ، همون تصمیم را می گرفتم.
و اگر الان احساس ناراحتی می کنم از اون تصمیم ، دقیقا به این دلیله که الان تجربم بیشتر شده ، دید و فکر و منطقم نسبت به اون مسئله پخته تر شده ،
صد البته که اگر اون موقع ، تو اون زمان من چنان تصمیمی نمی گرفتم ،
به طورحتم تجربه و پختگی الآنم رو نسبت به اون مورد نداشتم.
اگرهم که صحبت سر این باشه که خب ، اگر اون تصمیم رو نمی گرفتی یا اون کار را نمی کردی این مدت اذیت نمی شدی، می تونستی از یه راه دیگر این تجارب رو بدست بیاری یا....
اینجاست که به خودم می گم :
"رها خانوم ، هرکه طاووس خواهد جور هندوستان کشد"
.
.
.
____________________________________
بعدا نوشتم :
گاهی میشه که برای انجام ندادن کاری هزار و یک دلیل داری و خودتو قانع می کنی که اون کار رو انجام ندی.
انجامش نمی دی و بهای گزافی هم بابت انجام ندادنش می پردازی.
زمان که می گذره، مهم نیست چه مدت زمانی. بالاخره می گذره،
موقعی که کمی تفکرت متحول شد ، دیدت بازتر شد ، سطح فکر و منطقت رشد کرد ، موقعی که تونستی دنیا رو جوردیگه ای ببینی ......
اون موقع است که برای انجام دادن اون کار ، هزار و یک دلیل قانع کننده داری و خودتو به در و دیوار میزنی تا شرایطی فراهم کنی که بتونی اون کار رو انجام بدی ، شرایطی که قبلا داشتی و خودت نخواستی که ازش بهره بگیری (با هزار و یک دلیل قانع کننده برای خودت) و حالا اون شرایط نیست.
خیالی نیست اگر که فراهم کردن شرایط فقط به خودت بستگی داشته باشه ،
امــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
چی بگم اگر که فراهم کردن اون شرایط به کس دیگری بستگی داشته باشه؟؟؟
ولی خب ، به قولی :
" خدا به تنهایی برای ما کافیست "
*****************************
خودمونیم ها.... جای سپیده خالیه![]()
قول داده تابستون جبران کنه![]()
آدم از خواب که بیدار شد ، دید ،یک قلب توی رختخوابش
افتاده بلند شد قلب را برداشت واز خانه بیرون رفت
سرراهش شیری را دید که توی سینه اش جای یه قلب
خالی بود شیر که او را دیدآرام جلو آمد و نشست
آدم قلب را توی سینه شیر گذاشتچند لحظه بعد شیر غرید
وبا تمام قدرتش غرید .پنجه هایش را به زمین می کوبید
وبه خودش می پیچید که قلب از توی سینه ش بیرون پرید و
شیر که از درد رها شده بود آرام گرفت .
آدم در جنگل می رفت تا صاحب قلب را پیدا کند
یک درخت را دید که توی سینه اش خالی بودجلو رفت
وقلبی که تو دستش بود توی سینه ی درخت گذاشت
برگهای درخت شروع کردند به زرد شدن و آدم قلب را از
سینه درخت بیرون آورد . آدم می رفت که عقابی را در آسمان دید
وروی سینه ی عقاب یک جای خالی بود و عقاب از اوج آسمان
پائین آمد و نشست.آدم قلب را درسینه عقاب گذاشت عقاب بالی زد
وبلند نشده بود که بالهایش جمع شد و روی زمین افتاد
آدم قلب را ازسینه عقاب برداشت عقاب چشمهایش را باز کرد
بالی زد و اوج گرفت و رفت. آدم از کنار دریا گذشت نهنگ
بزرگی یک جای خالی توی سینه اش داشت کنار ساحل آمد و
آدم قلب را در سینه نهنگ گذاشت و نهنگ تمام دهانش را بازکرد
استخر بزرگی از آب در دهانش درست شد بعد دهانش را بست
وبا یک نفس تمام آبها را از سوراخ های سرش خالی کرد
وچنان صدائی داد که آدم هم گوشش را گرفت و قلب از سینه
نهنگ بیرون آمد .آدم قلب را برداشت و رفت .
آدم سرش پائین بود و چشم هایش پر اشک بود . او سرراهش
به بیابانی رسید دید تو سینه ی زمین یه جای خای ست
وقلب را در سینه ی زمین گذاشت و زمین لرزید ترک برداشت
آدم قلب را از سینه ی زمین برداشت وزمین آرام شد .
روز هفتم بود و خورشید می رفت تا جای خودش را به ماه
وستارگان بدهد آدم خسته بود . زیر درخت کهنسالی ایستاد
خم شد زانو زد . و قلب را تو رودخانه آب فرو کرد
با دو دستش قلب را گرفته بود و نگاهش می کرد توی آب خودش
را دید که توی سینه اش یک جای خالی بوددستهایش بالا آمدند
و قلب را در سینه ی آدم گذاشتندآدم نشست و به درخت تکیه داد
مثل یک کیسه برنج روی زمین پهن شده بود قلب شروع کرد
به تپیدن و تالاپ تولوپ .هر لحظه سرعت تپیدن قلب بیشتر می شد
حالا همه ی بدن آدم گرم شده بود و چشمهای درشت آدم باز بود
آب چشمهایش توی تاریکی شب با نور ماه مهربان می درخشید
آدم می خندید . فریاد می کشید . می چرخید .دستهایش را مثل
بال پرندگان بالا و پائین می برد و از صدای چرخیدن و بالا پائین
پریدن دستهایش آهنگی دلنشین به گوش می رسید ماه قصه ی آدم
را برای زمین گفت آنها که آن شب بیدار بودند و ساکت بودند
صدای ماه را شنیدند قلبهایشان را برداشتند و توی سینه ی خود گذاشتند
آن شب همه شاد بودند و هیچ کس از صدای پایکوبی آنها بیدار نشد
سحر بود و همه در سکوت بودند و از پروردگار بخشنده مهربان
سپاسگذار
این پست کپی پیستی بود
=> منبع
هو المحبوب
سلام دوباره
نمی دونم دقیقا از کجا باید شروع کنم.
حقیقت اینه که دیروز قسمت دیگه ای از سریال شهریار پخش شد. اما نمی دونم چرا هیچ جوری نمی تونم قبول کنم که کار شهریار درست بوده.
شهریار که با آن همه اشتیاق و علاقه برای محبوبش شعر می گفت و علاقه ش و شور عشقش بر کسی پنهان نبود ، بعد از این که با خبر می شه رقیبش که محبوبش رو ازش گرفت ، دیگه نیست و می تونه به محبوبش برسه ، به جای این که بره جلو تا رسیدن به آرزوی دیرینه ش رو لمس کنه می گه :
" آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟ "
یادمه یه روز یکی از بچه ها می گفت :
" عشق و دوست داشتن واقعی تو این دنیا وجود نداره. اگر هم باشه عاشق و معشوق هیچ وقت به هم نمی رسند "
سند گفته هاش هم سرگذشت مجنون و لیلی و فرهاد و شیرین بود که هیچ وقت به هم نرسیدن. روزی جایی خوندم که شاید اگر مجنون به لیلی اش می رسید و فرهاد هم به شیرینش هیچ وقت جاودانی نمی شدن. شاید بعد از این که به هم می رسیدن تازه چشمهاشون باز می شد . تازه متوجه تفاوت هاشون می شدند شایدم نه. از کنار هم بودن و با هم بودن خوشحال بودن و از هر لحظه ی با هم بودنشون ، خاطره ها می ساختن.
ولی من این که " عشق و دوست داشتن واقعی تو این دنیا وجود نداره. اگر هم باشه عاشق و معشوق هیچ وقت به هم نمی رسند "
رو قبول ندارم.مگه غیر از اینه که عشق و علاقه ی زمینی می تونه پایه ی عشق حقیقی باشه؟
مگه غیر از اینه که عشق حقیقی همون محبت و علاقه به خداست و بس؟؟
مگه غیر از اینه که هر کس حقیقتا عاشق و شیفته ی خدا باشه روزی به لقاء الله می رسه؟؟؟
مگر غیر اینه که خوب و بدمون بالاخره بر می گردیم به سوی خودش. اما از بین ما اونی که شیفته و دلدادشه ، شاده و باقی افسوس می خورن که به قول زمینی ها چه گوهری رو از دست دادن. تازه برامون روشن می شه که با هر نفسی که می کشیدیم او دوستمون داشته اما ما حتی نگاهش هم نکردیم.
وقتی عشق حقیقی حتی محبت و علاقه ی یک طرفه ی خدا ، نتیجش وصاله ، چرا کسی که ادعای عشق زمینی داره و راهش بازه تا به وصال برسه جلوی پای خودش سنگ می ذاره ، وقتی کسی دیگه نیست تا براش مانع ایجاد کنه؟.
توی متنهایی که در نتیجه ی جستجوی زندگی نامه ی شهریار به دست آوردم خوندم که "شهریار در سال های آخر عمرش دیگر به نوعی شیفتگی و شیدایی معنوی رسیده بود."
شاید هم اگر به وصال محبوبش می رسید به این مرحله نمی رسید.
نمی دونم. اما یک عمر رنج رو خودش به خودش تحمیل کرد.
شایدم دارم اشتباه می کنم. اما هنوز هم نمی تونم این کارش رو درک کنم.
.
.
.
. 
.
.
.
.
اصلا به من چه. صلاح مملکت خویش خسروان دانند.
یا رحمان
یادمه وقتی روی اولین شماره ی نشریه با بچه ها کار می کردیم ، صحبت از عجایب هفتگانه شد. از بین اون هفت ها ، اسم باغ های معلق بابل برام جالب بود. کنجکاو شدم. خیلی دلم می خواست بدونم چرا اسمش باغ معلق بود؟ یعنی واقعا درختهاش وارونه بودن؟
دنبالش که رفتم شنیدم که این باغ در طبقات ساخته شده بوده و چون چنین اتفاقی در آن زمان خیلی عجیب بوده نامش رو گذاشتن باغ معلق. ![]()
گذشت تا همین چند وقت پیش. تاریخ معماری جهان رو می خوندم. رسیدم به عنوان باغ های معلق بابل.
در مورد ساختمانش نوشته بود : " این باغ از سکوهایی تشکیل شده بودند که اختلاف سطح داشتند. روش آبیاری خاص آن ها در زمان خود خارق العاده بوده."![]()
اما این بار چیزی که بیشتر برام جالب بود و توجهم رو جلب کرد علت ساخت این باغ بود .
" پادشاه بابل ، بخت النصر دوم این باغ های معلق را در نزدیکی قصرش در شمال شرقی بابل و در سواحل رود فرات در وسط دشتی معمولی برای شادی همسرش ، آمیتیس ، از طایفه ی ماد ، ساخت. که دچار دلتنگی برای کوه های جنگلی سرزمین مادریش شده بود. " ![]()
![]()
![]()
وقتی این جمله را خوندم ته دلم احساس آرامش عجیبی داشتم
. یه احساس خیلی خیلی خوب.
شاید روزی منم بتونم دور از دسترس رو در دسترس بیارم. قابل لمس.![]()
![]()
یا خدا
سلام.
تا حالا دقت کردی چه کشورجالبی داریم؟ بین شهر ها تنها چند کیلومتری ، فاصله هستش اما به هر شهر و استانی که بری با گویش جدید ، رسم و رسوم خاص خودشون ، پوشش خاص خودشون و ....رو به رو می شی. جالبه . نه؟؟
تو این پست می خوام جواب سوالی که بیش از ده سال ذهنمو مشغول کرده بود با شما در میون بذارم. البته من فکر می کنم جوابمو پیدا کردم .
بی مقدمه :
از بچگی یا بهتره بگم که از وقتی که یادمه همیشه یه جبهه گیری علیه آذری زبان ها می دیدم. ولی چرایش رو نمی فهمیدم.
همیشه برام سوال بود که چرا؟
من که بدی ای ازشون ندیده بودم. البته خودمون آذری زبان نیستیم تو کل فامیل هم یکی از اقوام سببی آذری زبان بودن که هم خودشون دوست داشتنی بودن و هم اقوامشون که توی بعضی جمع های فامیلی می دیدم. خونگرم و مهربون و خوش برخورد. من که نکته ی منفی ای ازشون ندیدم. وقتی هم که با مهسا آشنا شدم که مهر امسال وارد یازدهمین سال دوستیمون می شیم این سوال پر رنگ تر شد. تو تمام این سال های دوستی هم همین طور.
خب آخه می دیدم که برخی ویژگیهایی که جبهه ی مقابل آذری زبان ها ، برای آن ها قائل بودن در غیر آذری زبان هم وجود داره. به قول آقای پدر بسیاری از افتخارات ایران آذری زبان هستند.
نمونه اش آقای رضا زاده ، علی دائی که با تمام حرف و حدیث ها و بی احترامی هایی که نسبت بهش شد و بعد این همه مربی های خارجی و اون ور آبی سرانجام مربی گری تیم ملی فوتبال به ایشون سپرده شد.مصداق کامل " آب در کوزه و ما تشنه لبان گرد جهان می گردیم " و یا مرحوم موذن زاده اردبیلی که نه تنها من و هم سن و سال هام که پدرو مادرم هم از اذان ایشون خصوصا تو ماه مبارک رمضان خاطره ها دارن.
خلاصه . . . . . این سوال موند و موند و موند و مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــوند تا این که ....
چندی پیش داشتم زندگی نامه ی استاد شهریار رو جستجو می کردم که با این متن که از زبان یکی از دوستان ایشون نقل شده رو به رو شدم.
احساس می کنم که جواب سوالم رو گرفتم.
البته شعر دوم که به زبان آذری هست رو نمی دونم که دقیقا مرتبت با این مطلب هست یا نه. چون به زبان آذری تنها در حد یک جمله آشنایی دارم. اما خب ، چون در متن اصلی در ادامه ی متن آمده بود ، گفتم شاید بی ارتباط نباشه.
دوستان آذری زبان اگر شعر رو خواندید ممنون می شم که معنایش را برام کامنت بذارید.
شهريار و انگيزه شعر تهران و تهراني
سال 1366 ، روزي زنگ در منزل استاد را زدم ، شخص ناشناسي در را به رويم باز كرد . دو خانم ديگر به اتفاق همان شخص به خدمت استاد رسيده بودند و مدام عكس ميگرفتند . بعد از رفتن انها استاد گفتند : «اين هادي هر كه را كه ميخواهد بدون ملاحظة حال من با خود ميآورد ببين خودش هم با آنها رفت :»خيلي ناراحت بودند . سخت ناراحت شدم . نه در دل توان دارم و نه قلم ياري مي كند كه آن وضع درد آور استاد شهريار را آن طوري كه ديدم شرح دهم . حافظ بزرگوار گوياي زبان حال من است :
سيل است آب ديده و هركس كه بگذرد
گر خود دلش ز سنگ بود هم زجا رود
خواستم از خدمتشان مرخص شوم اما رخصت ندادند . دو سه ساعت نشستم زنگ در خانه به صدا در آمد بلند شدم كه در را باز كنم ولي استاد مرا از رفتن باز داشتند نشستم شروع كردند و از خاطرات گذشته برايم صحبت كردند با اينكه بي حال و حوصله بود تقاضا كردم اگر ممكن باشد كمي از انگيزة شعر ( تهران و تهراني ) سخن بگويند چهره شان حاكي از بي ميلي به جواب سوال من بود . عرض كردم : «استاد ممكن است مختصري در باره آن بفرماييد ؟ »
اندكي بعد سرشان را بلند كردندو گفتند :«شهريور 1320يادت مي آيد كه ايران از طرف همسايگان شمال و جنوب اسغال شده بود ؟«عرض كردم»بلي سيزده ساله بودم . گفتند:« سقوط حكومت دمكرات ها يادتان ميايد ؟ » گفتم: «بلي در سال 1324 بود.»ادامه دادند : «بعد از سقوط دموكرات ها در آذربايجان شياطين شروع كردند بين ترك و فارس اختلاف انداختن يك ديگر را تحقير نمودن و اهانت به هم ديگر كردن كار به آنجا كشيد كه گاهي زدو خرد هايي هم به وجود ميامد. آن موقع در تهران بودم . دوستي همشهري داشتم كه از منسوبين ما هم بود به نام سرهنگ شقاقي . خيلي قوي بود . دو سه نفر حريفش نمي شدند . روزي به اتفاق شقاقي و علمداري در محفلي با چند نفر فارس بگو مگو شد آقاي علمداري هماني است كه يك بار به اتفاق مرحوم بهار به كرج رفتيم و مرحوم بهار يك رباعي گفته كه ديده و شنيده ايد: ناگهان ديدم آقاي شقاقي پاية يكي از ميز ها را شكست و به دست گرفت مثل اين كه رستم در ميدان مي جنگد آنها را به سختي كوبيد بالاخره عده اي جمع شدند و غايله خوابانده شود من از اين واقعه اسف انگيز بسيار ناراحت شدم كه چرا ملتي كه 6000 سال تاريخ دارد اين طور آلت دست نيات بيگانگان ميشود و آنها از ما به نفع خودشان سوء استفاده ميكنند و اين چنين در صدد تفرقه اندازي برميايند . خيلي ناراحت بودم . شب براي اينكه به مردم آگاهي دهم شعر« تهران و تهراني» را از زبان يك سرباز ساختم . در مدت جند روز نه تنها در تهران بلكه اكثر شهر هاي ايران به زبان ها افتاد
چو خواهد دشمني بنياد قومي را براندازد
نخست آن جمع را از هم پريشان و جدا سازد
چو تنها كرد هر يك را به تنهايي بدو تازد
چنان اندازدش از پا كه ديگر سر نيافرازد
تو بودي آنكه دشمن را نداستي فريب و فن
آلا تهرانيا انصاف ميكن خر تويي يا من ؟
حيدر بابايه سلام
حيدر بابا ايلدريملار شاخاندا
سئللر سولار شاقيلديوب آخاندا
قيزلار اونا صف باغليوب باخاندا
سلام اولسون شوكتوزه ائلوزه
منيمده بير آديم گلسين ديلوزه
حيدر بابا كهليك لرون اوچاندا
كول ديبينن دوشان قالخيب قاچاندا
باغچالارون چيچكلنوب آچاندا
بيزدنده بير ممكن اولسا ياد ائله
آچيلميان اوركلري شاد ائله
بايرام يئلي چارداخلاري ييخاندا
نوروز گولي ،قارچيچكي ،چيخاندا
آغ بولوتلار كوينكلرين سيخاندا
بيزدنده بير ياد ائليين ساغ اولسون
دردلريميز قوي ديكلسين داغ اولسون
حيدر بابا گون دالووي داغلاسين
اوزون گولسون بولاخلارون آغلاسين
اوشاخلارون بير دسته گول باغلاسين
يئل گلنده،وئر گتير سين بويانا
بلكه منيم ياتميش بختيم اويانا
این هم لینک ماخذ ، برای من که جالب بود این که محمد حسین بهجت تبریزی چه طوری تخلص شهریار رو انتخاب کرد.
شعر زیر درد دل گفتگو و زمزمه عاشقانه شهریار با معشوقه خویش در روز سیزده بدرمی باشد
پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم . . . .( شهریار )
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحب نظرم
من که با عشق نراندم به جوانی هوسی هوس عشق و جوانی است به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت پدر عشق بسوزد ، که درآمد پدرم
عشق و دلدادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا ! هیچ نیارزید که بی سیم و زرم
هنرم ، کاش ! گره بند زر و سیمم بود که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم
تا به در و دیوارش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم
تو از آن دگری رو مرا یاد تو بس خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا ! چکنم لعلم و والا گهرم!
شهریار
هو العلیم
يكشنبه __________________3/10/1385_________________11:54
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟............ذهنم پره از اين علامتهاي سوال.
كي به جواب مي رسم خدا داند.
خدايا دوست دارم.و در عجبم از خلقت و آفرينش خودم و بقيه آدمها.و واقعا كه ما چه قدر پيچيده ايم. اميدوارم روزي رها بشم. 3/10/1385
23:57
رها
ای نام تو بهترین سر آغاز
سلام. سلام بهاری 1387 ی .![]()
دلم می خواد در مورد یه موضوعی بنویسم یعنی بگم. یعنی...اصلا خیلی مطلب پیش پا افتاده و ساده ایه ها. اما نمی دونم چرا ولم نمی کنه تا نگم
.از پارسال تا حالا همین که می شینم پای تلویزیون ذهنم درگیرش می شه.
من فیلم و سریال خیلی دوست دارم. یا بهتره بگم دوست داشتم. یادمه تا پارسال تمام فیلم های سینمایی ویژه تعطیلات عید و نوروز رو می دیدم. اما پارسال دو –سه روز که نشستم پای فیلم های تلویزیون خسته شدم. ![]()
امسال هم علاقه و رغبتی به دیدن فیلم ها ندارم. بعضیشون هم که مال سینمای خودمونه و قبلا دیدم تو تلویزیون با کلی سانسور فاحش نشون می دن که ترجیح می دم اصلا نبینم. حقیقتش تازه دارم درک میکنم کسانی که می گن ازبرنامه های تلویزیون خوششون نمیاد. اما من در این مورد کلی نگرنیستم. بگذریم. می خواستم درمورد فیلم هایی بگم که اگه ده بار دیگه هم ببینم سیر نمی شم. ![]()
فرار از شائوشنگ با بازی تام هنس
اگه می تونی منو بگیر با بازی تام هنس و دی کابریو(فکرکنم)
شعبده باز
متاسفانه نام کارگردان یا بازیگران دیگر رو به یاد ندارم. اما چیزی که در این سه فیلم وجود داشت و باعث می شه که فراموششون نکنم غافلگیری بود. بهتره این طور بگم که تا آخر فیلم قضیه و داستان لو نمی رفت. یا بهتر تره که بگم خوب کلک زدن
. شخصیت های اصلی داستان برای رسیدن به هدفشون کاملا منطقی و با دو دو تا چهارتا کردن پیش رفتن و تا به مقصودشون نرسیدن کارگردان به بیننده نشون نداد که چه شد.جالب اینه که بیننده هم متوجه نمی شه و آخر فیلم غافلگیرمی شه.![]()
چیزی که تو فیلم های ایرانی و خصوصا هندی نیست. آخرشون معلومه . یاد دختر و پسره به هم می رسن
. یا آدم بده دستگیر میشه یا کشته میشه
. حق به حق دار میرسه و ..
اما سال 86 یک سریال مناسبتی ای پخش شد که....
یادمه بعد چند قسمت اولیه ی این سریال وقتی برای تماشا می نشستم پای تلویزیون تا تیتراژ آغاز تموم بشه ، به خودم میگفتم. خب. خوبه آخرش معلومه دیگه. دختره به محبوبش می رسه. حرص خوردن هم نداره. فقط این وسط معلوم می شه که چه اتفاقاتی افتاده تا این دو به هم برسن
. { سریال رقص پرواز به مناسبت دهه فجر با بازی مهدی هاشمی در نقش دکتری غرغرو(غرغر؟؟قرقر؟؟
) و با لهجه و لحن کلامی خاص و بازی شهاب حسینی و لاله اسکندری و ..} داستانش در دو زمان می گذشت. دوران جنگ و زمان حال.
ولی قسمت آخر .....![]()
معلوم شد که تمام آن صحنه ها و سکانس های متعلق به دوران حال ، فقط خواب بوده.
شاید بقیه تونستن ازهمون اول یا اواسط سریال بفهمن که خواب و خیاله یا ...اما من نه. حسابی جا خوردم.
البته برای من که فوق العاده حساسم و در لحظات مختلف فیلم احساساتم تغییر می کنه این موضوع خوب بود چون با فکر این که آخرش مثل فیلم های دیگه به خوشی تموم میشه بی هیچ ناراحتی ای سریال رو دنبال کردم.(سریال نرگس یادتون؟؟؟؟ یادم نمی ره سکانس های بازی آقای پورشیرازی در نقش "شوکت " رو که چه قدر حرص و جوش خوردم. یادمه یه شب به قدری عصبانی شدم که فردا شبش مهدی نمی ذاشت سریال رو ببینم.البته نقشی که بازی می کرد شخصیتی داشت که من به شدت ..... نقش یه مرد مستبد که حرف فقط حرف خودش بود. یه دیکتاتور
. چند وقت پیش هم سریال "پدر سالار " رو میداد. دوست داشتم سریال رو دنبال کنم و ببینم اما سکانس هایی که " اسدا..خان " عصبانی می شد و زور می کرد که حرف خودش به کرسی بشینه از شدت ناراحتی اصلا نمی تونستم به چهره ی آقای کشاورز نگاه کنم. )
خلاصه این که قسمت آخر "رقص پرواز " غافلگیر شدم. اما همون لحظه به این فکرکردم که تا حالا تو فیلم و سریال ایرانی ندیده بودم چنین پایانی. ![]()
این برام خیلی جالب بود.
حقیقتش از غافلگیر شدن خوشم میاد. چون معمولا از قبل خیلی احساست یا قضایا رو حس می کنم. به همین دلیل خیلی غافلگیر نمی شم. میگن حس ششم متولدین آذر قویه
. گاهی خوبه گاهی بد.![]()
خوبیش که معلومه. خوبه دیگه. اما بدیش اینه که ............ این طوری بگم بهتره. من خیلی وقتها روی دریافت های حس ششمم حساب باز نمی کنم
. خصوصا در مورد موضوعات حساس. آدم حسابگر و منطقی ای هستم. اصلا دلم نمی خواد روزی خودم رو به خاطر پی گیری فکر و خیال دخترانه سرزنش کنم
. هرچند که حس ششم قدرتمند تر از خواب و خیال پردازیه. اما در موارد حساس ترجیح میدم موضوع کاملا علنی و صریح گفته و بیان بشه تا این که بخوام احساسش کنم
. نمونه ی بارزش نظر اساتید درمورد کارهام. کچلشون می کنم تا دقیقا اون چه که تو ذهنشونه رو بهم بگن.![]()
دیگه دیگه
. . . . . . این هم از پست اول سال 1386.![]()
اینم یه گوشواره ی زیر خاکی از آندره ژید :
برای من خواندن این که شن ساحل ها نرم است کافی نیست . دلم می خواهد پای برهنه ام این نرمی را حس کند.
به نام دوست
سلام
این پست از طرف من ، آقای برادر و خانم دخترخاله (سپیــــــــــــــــــــــده جون!!!!) آپ شد .(جهت جلوگیری از گیس کشی 100 % احتمالی !!!!![]()
![]()
)
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک ،
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک ،
آسمان آبی و ابر سپید ،
برگ های سبز بید ،
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه ی شوق پرستو های شاد ،
خلوت گرم کبوتر های مست
نرم نرمک می رسد اکنون بهــــــــــــــار
خوش به حال روزگار !
خوش به حال چشمه ها و دشت ها ،
خوش به حال دانه ها و سبزه هاخوش به حال غنچه های نیمه باز،
خوش به حال دختر میخک – که می خندد به ناز
–
خوش به حال جام لبریز از شراب![]()
خوش به حال آفتاب .
ای دل من ، گرچه – در این روزگار –
جامه ی رنگین نمی پوشی به کام ،
باده رنگین نمی نوشی ز جام ،
نقل و سبزه در میان سفره نیست ،
جامت – از آن می که می باید – تهی است ،
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ،
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ ،
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ .
* * * * * * * * *
پ.ن :
حقیقتش اینه که من برای روز های آخر سال 1386 برنامه های رها گونه ای داشتم (دارم!!!
). اما چون به احتمال خیلی زیاد انجامش در وقت مقرر امکان نداره (که انشاءالله به صفر برسه این احتمال ....آمین
.) ، ممکنه که این پ.ن آخرین خط خطی من در سال 1386 باشه.
سالی که گذشت برای من فراز و نشیب زیاد داشت. فراوان.![]()
و مطمئنم که سالی بود(هست...هنوز که تموم نشده!!
) که هیچ وقت فراموش نمی کنم. چون اتفاقات خیلی خیلی مهمی در زندگیم در این سال رخ داد. از شب عیدش گرفته تا بهار و تابستان و پائیز و زمستانش. و پر بود از تجربه های جدید.![]()
میون خط خطی هام ، غرغر زیاد کردم
. گفتنی هایی که نا گفتنش زیباتر بود ، هر چند که داد دل بود و ..، اما خیلی از شادی هام رو هم ، همین جا با خیلی از کسانی که دوستشون دارم (دیده و ندیده) قسمت کردم. ![]()
از همتون تشکر می کنم که به وقت ناراحتی و دلتنگی کنارم بودید و دلگرمی دادید ، راهنماییم کردید و با شادی هام ، شاد شدید ، ![]()
ممنونم که اگر من کوتاهی کردم اما شما یادم کردید.![]()
و یه تشکر خیلی خیلی ویژه از سپیده عزیزم ، که حقیقتا درکم کرد و می کنه و البته این که کم نذاشت. نه تو رفاقت ، نه همراهی ، نه در بزرگواری و بخشش و نه در امانت داری.![]()
![]()
اهمیتی که برای " بزن به سیم آخر. . . " قائل می شد و تلاشی که برای آپ کردن هر پست به خرج می داد . صادقانه بگم که آبروی در خطر "بزن به سیم آخر .." رو حفظ کرد. خوشحالم و به وجودش افتخار میکنم. ممنونم خانومی .(الآن فصل هندوانه ست؟؟
ولی خب ، سپیده رانی دوست داره با طعم هلو !!
)
رسیدن سال نو را هم پیشاپیش تبریک میگم. آرزو می کنم و از خدا می خوام که سالی خیر و پر برکت پیش رو داشته باشیم. ![]()
![]()
میگن کسی زندگی می کنه که ، کاری رو انجام میده که دوست داره ، برنامه ی خودش رو پیش می بره نه برنامه ای که براش نوشتن. من در 86 به جرئت میگم که 85% برنامه ی خودم رو انجام دادم. و از 15% باقی ، به طور حتم 14% حکمت و خواست خدا بوده که با خواست من یکی نبوده و 1% دیگه هم میذارم به پای لج دنیا.![]()
اما کاری نکردم که از عشق خالی باشه. حتی همون 1 % .![]()
آرزو می کنم که در سال جدید کسی نباشه که برنامه زندگیش رو بهش دیکته کرده باشن و او تنها موظف به انجامش باشه. یادمه سه سال پیش (تابستان 1383) وقتی که تو آزمون ورودی دانشگاه قبول نشدم ، نوشین خانم جمله ای رو به من گفتن که هیچ وقت فراموش نمی کنم. ایشون گفتند " برای دو چیز هیچ وقت دیر نیست. ازدواج و تحصیل. " اما من می خوام این جمله را کامل تر کنم.
" هیچ وقت دیر نیست برای رسیدن به رویای درونت ، فقط کافیه تصمیم بگیری که لمسش کنی "
وقتی ، به این نتیجه رسیدم که ، آخرین پروژم را ، آن طور که در ذهنم می دیدم ، تحویل دادم و خوش حالم. خوش حالم که معماری می خونم. ![]()
معماری ، رویای مجسم.![]()
سال نو مبارک . . . . . . . و
خدا حافظ تا سال بعددعا یادتون نره![]()
*******
تیر سوم :
من اگر برخیزم ،
تو اگر برخیزی ،
همه بر می خیزند .
من اگر بنشینم ،
تو اگر بنشینی ،
چه کسی برخیزد ؟؟؟؟
یا لطیف
ناگهان چه زود می گذرد. انگاری همین دیروز بود که ترانه ی "غزل " حامی شد زینت بخش آخرین پست
" باورم کن" . . . .
* * * * * *

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
قضای آسمان است این و دیگر گون نخواهد شد
رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت
مگر آه سحر خیزان سوی گردون نخواهد شد؟
مرا روز ازل کاری به جز رندی نفرمودند
هر آن قسمت که آنجا رفت از آن افزون نخواهد شد
خدا را محتسب ما را بفریاد دف و نی بخش
که ساز شرع از این افسانه بی قانون نخواهد شد
مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم
کنار و بوس و آغوشش چگویم چون نخواهد شد
شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی
دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد
مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینه ی حافظ
که زخم تیغ دلدارست و رنگ خون نخواهد شد