8 / 8/88 گذشت. عیدتونم با تاخیر مبارک.
این تاریخ برای خیلی های تاریخ به خصوصی بود. خیلی ها منتظرش بودند. تو همین جمع دوست و آشنای خودمون خیلی از بچه ها روز عقدشون بود. ازهمه مهمتر یکی ازدوست های عزیز خودم که بعد سه سال بالا و پایین و سختی به محبوبش رسید. به کسی که تنها مدعی نبود. پای حرفش هم ایستاد. مردانه. الهی که خوشبخت بشید.
ما هم یعنی و من و سپیده ، به یک مراسم عقدی دعوت شده بودیم که عروس و داماد هم سالها انتظارش رو کشیده بودند.الهی که ان دو هم خوشبخت بشن.
روز 8 /8/88 برای من و مهدی یه روز دیگه ای بو.د.یه روزموعود از پیش تعیین شده. مهدی رو نمی دونم اما من و دوستام چیزی حدود 5 سال پیش یا شاید 6-7 سال پیش ، تو دوره دبیرستان قرار این روز گذاشته بودیم. که 8/8/88 جلو در مدرسه ، همه جمع بشیم. کلی ذوق داشتم .واسه اون روز. ولی خب ساعت قرار عصر بود و من باید می رفتم عقد کنون. ساعت 23:30 شب قبل با بچه ها واسه یازده صبح 8/8/88 هماهنگ کردیم. شب تا صبح خوابم نبرد. تا یازده کارهامو کردم. یه بنده خدایی رو هم پیچوندم. که دلش شکست و چوبش رو خوردم. با کلی ذوق رفتم سر قرار. اما هیشکی نبود. گفتم شاید رفتن توی پارک جلوی مدرسه. اما.نه.بازم کسی نبود. زنگیدم سمیرا. گفت ده دقیقه دیگه می رسم. و اومد. قبل رسیدنم هم فاطمه اس ام اس داده بود که تا نصفه شب مهمون داشتم نمیتونم بیام.
خلاصه. من و بودم و سمیرا ، دو تایی جای تک تکشونو خالی کردیم.
نرگس که کلی لاغر کرده بود. اندیشه دانشجو زبان بود ، فاطمه که بعد 5 سال عقد تازه تابستون امسال رفته بود خونه خودش ، زینت که حالا یه دخترکوچولوی ناز داره ، مهدیه که مهندسی شیمی رو گرفت و دنبال کاره ، ندا که هنوز دانشجوئه ،زینب که همون دوره پیش دانشگاهی ازدواج کرده بود و حالا مدتی بود جدا شده بود، نگین که اونم نامزد کرده بود و به هم زده بود و درس هم که ... راضیه که یزد بود و دلش اینجا پیش ما ، و..... از بین بچه ها سه تا ازدواج کرده بودند و تقریبا همشون تحصیلات دانشگاهی داشتند.
یاد اون روزهای مدرسه بخیر. چه قدر شیطونی می کردیم.
با کلی دلخوری از دوستان با مرام ، از سمیرا جدا شدم. ( تا من باشم دل کسی رو نشکونم )
اومدم خونه. مهدی تازه رسیده بود. کلی تعریف کرد. " هر کی یه شکلی شده بود. یکی چاق شده بود. یکی لاغر ، یکی دماغ عمل کرده بود اون یکی ابرو برداشته بود ، یکی تیپش این قدر عوض شده بود اصلا نشناختیمش ، یکی شده بود شبیه دست فروش های تو خیابون و ...می گفت حدود بیست نفر جمع شده بودیم. و..... "
یاد حرف سمیرا افتادم. " پسرا تو این قرار مدارها خیلی باحالند. پایه اند"
ولی من قبول ندارم. مرام به جنس نیست. به آدمش بستگی داره.
یا هو
آموزگارى تصميم گرفت که از دانشآموزان کلاسش به شيوه جالبى قدردانى کند.
او دانشآموزان را يکىيکى به جلوى کلاس ميآورد و چگونگى اثرگذارى آنها بر خودش را بازگو ميکرد.
آن گاه به سينه هر يک از آنان روبانى آبى رنگ ميزد که روى آن با حروف طلايى نوشته شده بود:
« من آدم تاثيرگذارى هستم.»
سپس آموزگار تصميم گرفت که پروژهاى براى کلاس تعريف کند تا ببيند اين کار از لحاظ پذيرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت.
آموزگار به هر دانشآموز سه روبان آبى اضافى داد و از آنها خواست که در بيرون از مدرسه همين مراسم قدردانى را گسترش داده و نتايج کار را دنبال کنند و ببينند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از يک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمايند.
يکى از بچهها به سراغ يکى از مديران جوان شرکتى که در نزديکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامهريزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و يکى از روبانهاى آبى را به پيراهنش زد. و دو روبان ديگر را به او داد و گفت:
ما در حال انجام يک پروژه هستيم و از شما خواهش ميکنم از اتاقتان بيرون برويد، کسى را پيدا کنيد و از او با نصب روبان آبى به سينهاش قدردانى کنيد.
مدير جوان چند ساعت بعد به دفتر رييسش که به بدرفتارى با کارمندان زير دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صميمانه او را به خاطر نبوغ کارياش تحسين ميکند.
رييس ابتدا خيلى متعجب شد آن گاه مدير جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را ميپذيرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سينهاش بچسباند.
رييس گفت: البته که ميپذيرم. مدير جوان يکى از روبانهاى آبى را روى يقه کت رييسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرين روبان را به او داد و گفت:
لطفاً اين روبان اضافى را بگيريد و به همين ترتيب از فرد ديگرى قدردانى کنيد.
مدير جوان به رييسش گفت پسر جوانى که اين روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام يک پروژه درسى است و آنها ميخواهند اين مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببينند چه اثرى روى مردم ميگذارد.
آن شب، رييس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ?? سالهاش نشست و به او گفت:
امروز يک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که يکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسين ميکند و به خاطر نبوغ کاريام، روبانى آبى به من داد.
ميتوانى تصور کني؟
او فکر ميکند که من يک نابغه هستم!
او سپس آن روبان آبى را به سينهام چسباند که روى آن نوشته شده بود:
«من آدم تاثيرگذارى هستم.»
سپس ادامه داد: او به من يک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسيله آن از کس ديگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه ميآمدم، به اين فکر ميکردم که اين روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من ميخواهم از تو قدردانى کنم.
مشغله کارى من بسيار زياد است و وقتى شبها به خانه ميآيم توجه زيادى به تو نميکنم. من به خاطر نمرات درسيات که زياد خوب نيستند و به خاطر اتاق خوابت که هميشه نامرتب و کثيف است، سر تو فرياد ميکشم.
امّا امشب، ميخواهم کنارت بنشينم و به تو بگويم که چقدر برايم عزيزى و مىخواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثيرگذار بودهاى.
تو در کنار مادرت، مهمترين افراد در زندگى من هستيد. تو فرزند خيلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آن گاه روبان آبى را به پسرش داد.
پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گريه افتاد. نميتوانست جلوى گريهاش را بگيرد. تمام بدنش ميلرزيد. او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت:
« پدر، امشب قبل از اين که به خانه بيايى، من در اتاقم نشسته بودم و نامهاى براى تو و مامان نوشتم و برايتان توضيح دادم که چرا به زندگيم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشيد.»
من ميخواستم امشب پس از آن که شما خوابيديد، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نميکردم که وجود من برايتان اهميتى داشته باشد. نامهام بالا در اتاقم است. پدرش از پلهها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پيدا کرد.
فردا که رييس به اداره آمد، آدم ديگرى شده بود. او ديگر سر کارمندان غر نميزد و طورى رفتار ميکرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثيرگذار بودهاند.
مدير جوان به بسيارى از نوجوانان ديگر در برنامهريزى شغلى کمک کرد... يکى از آنها پسر رييسش بود و هميشه به آنها ميگفت که آنها در زندگى او تاثيرگذار بودهاند.
و به علاوه، بچههاى کلاس ، درس با ارزشى آموختند:
« انسان در هر شرايط و وضعيتى ميتواند تاثيرگذار باشد. »
همين امروز از کساني که بر زندگي شما تاثير مثبت گذاشتهاند قدرداني کنيد.
يادتان نرود که روبان آبي را از طريق ايميل هم ميتوان فرستاد!
من اين روبان آبي را همراه با اين روايت به همه کساني که روي زندگيم تاثير گذاشتند و با مهرباني درس هاي بزرگ زندگي را به من دادند تقديم مي کنم. 