وقتي ميخواست به دنيا بيايد، همه دنبال كارهايش ميدويدند. همه داشتند بدو بدو ميكردند تا راحتتر متولد شود؛ از قرار آزمايشهاي مرتب پيش دكتر متخصص تا رعايت بهترين رژيم غذايي مادر. همهچيز رو به راه بود. روز آخر كه قرار بود با جادوي سزارين به مردم زمين اضافه شود، اين دويدنها شدت گرفت. بيچاره پدرش؛ هزار بار راهروهاي طولاني و باريك بيمارستان را دور زد. زير لب، زمزمه جالبي داشت: «عجب حكايت غمانگيزي...»
وقتي به دنيا آمد، بدو بدوهاي خودش شروع شد؛ از بازي گرگم به هوا در حياط قديمي مهدكودك تا اولين باري كه دير از خواب بيدار شد و با آخرين سرعت دنبال سرويس مدرسه راهنمايياش دويد. پدر و مادرش هم هنوز داشتند ميدويدند. پول شهريه مدرسه، دفتر و كتاب، رخت و لباس، خورد و خوراك... اين دويدنها تمامي نداشت. يك روز دبير ادبيات سوم دبيرستان برايش شعر قشنگي خواند: «عجب حكايت غمانگيزي است كه كرم كوچك ابريشم...»
وقتي درسش تمام شد، تازه اول بدبختيهايش بود. هرچقدر دويد تا از زير بار خدمت شانه خالي كند، موفق نشد. يك، دو، سه، چهار... دويدنها از ميدان صبحگاه پادگان شروع ميشد و تا آخر كار نيمه وقت بعدازظهرها دنبال ميشد. چيدن مراسم ازدواج، اوج دويدنها بود؛ بله برون، عقد، عروسي، شيربها، خانه اجارهاي... فرزندش كه قرار بود به دنيا بيايد، ديگر آرام و قرار نداشت. مدام ميدويد؛ اتاق بچه، سيسموني، پول زايمان... يك روز جلوي صندوق زايشگاه، ياد يك شعر قديمي افتاد: «عجب حكايت غمانگيزي است كه كرم كوچك ابريشم، تمام عمر قفس ميبافت...»
وقتي مرد، همه دنبال كارهايش ميدويدند تا زودتر خاكش كنند؛ پزشكي قانوني، گرفتن برگه فوت، خريد قبر در منطقه خوش آب و هواي بهشت زهرا و... جنازهاش را روي دوش گرفته بودند و با عجله به سمت گور ميدويدند. بعد از اينكه حسابي زير خاك پنهان شد، به وصيت متوفي عمل كردند و روي سنگ قبرش با خط خوش، يك بيت شعر خاطرهانگيز نوشتند:
عجب حكايت غمانگيزي است كه كرم كوچك ابريشم
تمام عمر قفس ميبافت ولي به فكر پريدن بود!
«آقای بهروش»
این هم یک داستان کوتاه که می تونه برشی از جامعه ما باشه ...
از تلفن اداره زنگ زده بود به موبایل خانمش که فهمید برای شام مهمان دارند. بعد از کمی غرولند به این خاطر که همسرش دوباره بدون هماهنگی او مهمان دعوت کرده، کمی زودتر زد بیرون تا سفارشهای او را جفت و جور کند. سر راه به همکارش سپرد که موقع رفتن، کارت او را هم بزند تا ساعت خروجش دو، سه ساعت دیرتر ثبت شود.
از اداره که خارج شد، مستقیم رفت میوهفروشی. دو کیلو سیب، دو کیلو پرتقال و دو کلیو هم موز. چند وقت پیش یک اسکناس تقلبی 2 هزار تومانی را به او قالب کرده بودند و فرصت را مناسب میدید که در شلوغی میوهفروشی آن را رد کند. موفق شد، اما حواسش نبود که آقای پشت میز، موقع وزن کردن میوهها، دستش را طوری که دیده نشود روی کفه ترازوی دیجیتالی گذاشته است. حداکثر 4 کیلو میوه را به قیمت 6 کیلو خرید و سراغ بقیه سفارشها رفت.
دم در مرغفروشی شیکی که جلویش تابلوی بزرگ «کشتار روز» نصب شده بود، توقف کرد. دستی به سروروی مرغ ها کشید و متوجه شد حداقل 3 روز از قتل عام آنها می گذرد، به علاوه این که مغازه دار لامروت تا آنجا که راه داشته آب روی لاشه مرغ های زبان بسته گرفته است. خواست به مغازه بعدی سر بزند، اما فرصت تنگ بود. با بی میلی دوتا مرغ درشت برداشت و انداخت روی ترازو:
- آقا اینو حساب کن من برم. خیلی دیرم شده.
- به به... آقای مشرقی! شما کجا، اینجا کجا؟ به جان بچم اگه پول قبول کنم!
کمی طول کشید تا یادش بیاید. مغازه دار، یکی از ارباب رجوعهاي اداره بود كه يكي، دو هفته پيش كارش تمام شد. هر چقدر الكلي كار طول داد و طرف را دواند كه «پول چايي» بگيرد، موفق نشد. بيانصاف پول مرغها را هم دولا پهنا حساب كرد. پيش خودش ميگفت: كم چزوندمش. اگه الان پروندش زير دستم بود، پدرشرو درميآوردم!
خريدها تقريباً تمام شده بود، اما همين كه خواست وارد منزل شود، چشمش به وانت دستفروش افتاد: «هندوانه قرمز و شيرين به شرط چاقو»! فرصت نكرد شرط چاقو را اجرايي كند، به قسمهاي مرد بارفروش اعتماد كرد و موقع حساب كردن پول دوتا هندوانه بزرگي كه از طرف گرفته بود، اسكناس 500 توماني بدون گوشهاي كه از مدتها قبل توي جيبش بود، لاي بقيه اسكناسها تحويل يارو داد. خوشحال بود كه تاريكي به نفعش تمام شده.
مهماني خوبي بود. تنها حالگيري كار وقتي بود كه هر دوتا هندوانه، سفيد و بيمزه از آب درآمدند، اما به هرحال آبرومندانه برگزار شد. خيلي خسته شده بود. مهمانها تازه رفته بودند كه همسرش وارد پذيرايي شد:
- كارنامه اين ذليلمرده رو گرفتم. رياضيش تجديد شده، از ديكته هم 11 آورده!
- بفرما. صبح تا شب سگدو ميزنيم، آخرش هم اين. پس اون معلم بيعرضش چه غلطي ميكنه؟
- تقصيري نداره بچه ام. خانم معلمش 3 ماهه مريضي مادرشرو بهونه كرده و يه خط در ميون ميياد مدرسه. همكاراش ميگفتند فيلمشه. مثل اين كه داره سور و سات عروسيشو جور ميكنه، مدرسه رو هم پيچونده.
- گور پدرش. پس اين دو هزار تومني كه توي جيب گرمكنم بود كجاست؟ ديشب گذاشتم اينجا. هرچي ميگردم پيداش نميكنم.
- حتماً افتاده...
ظهر روز بعد پسر آقاي مشرقي بعد از فرار از ديوار مدرسه با همكلاسي اش مشغول خوردن آبميوه شد.
- پسرجون گفتم يه آب طالبي با يه هويجبستني ميشه 1100 تومن . اين 100 تومنش كمه.
- به خدا ندارم آقا، دفعه بعد ميارم برات. ببخشيد! هنوز چند قدمي بيشتر از آبميوهفروشي دور نشده بود كه به دوستش گفت:
- حالا بريم 2 تا آلوچه بخريم.
- مگه پول داري هنوز؟
- آره. ديشب تو شلوغي مهموني از جيب بابام دوهزار تومن برداشتم. الان هزار و پونصد تومن دارم، ولي يادت نرهها. فردا نوبت تو ميشه پول بياري...!
« آقای رسول بهروش »