تبليغاتX
. . . بزن به سیم آخر

 « بسم رب الحق »

ســــــــــلام . حالتون چطوره ؟؟! خوش می گذره ؟ روزهای پاییزی چطور می گذره ؟! حال و هوای دلتون که خدای نکرده پاییزی نیست ؟!

اول ) عیدتون و یلداتون هر دوشون با هم مبارک . دیگه خیلی صد سال به از این سالها ....

دوم ) یادمه گفته بودم میخوام در مورد تفاوت ارزش و هدف بنویسم . الوعده وفا ... .

مطالبی که میخونید از گفته های استاد شاهین فرهنگه . جناب آقای استاد از اساتید برجسته ی روانشناسی ایرانه . البته دکتر جزو ده مهندس  برتر رادار بوده . اما اتفاقاتی باعث شد که قید رادار و ماهواره رو بزنه و بره تو کار روانشناسی . شرح این اتفاقات در این مقال نمی گنجد (!!!!) ، اگه فرصتی بود انشا ا... در آینده ...

« ما باید در زندگی سه چیز داشته باشیم : 1- مقصد ، 2- ارزش و 3- هدف . حالا این سه تا چی هستن ؟!

اگه بگم در یک کلمه – فقط یک کلمه – به من بگو از الان تا آخر عمرت از زندگی چی می خوای ، چی میگی ؟ در طول زندگی می خوای به چی برسی ؟ موفقیت ؟ خوشبختی ؟ کمال ؟ تعالی؟ یا آرامش ؟!!

این یک کلمه میشه مقصد ما . مقصد بسیار گنگ و دست نیافتنی است . وقتی زمینه های مقصد را مشخص کنیم ، مقصد تبدیل به ارزش میشه . مثلا اگر از کسی بپرسیم میخوای در زندگیت به چی برسی ؟ و او جواب بده که من میخوام رشد کنم ، این رشد کردن میشه مقصد . در چه زمینه ای می خوای رشد کنی ؟ رشد علمی ؟ مالی ؟ ورزشی؟ اجتماعی ؟ ... وقتی این زمینه را تعیین می کنیم ، مقصدتبدیل به ارزش میشه و ارزش ها نیز دست یافتنی نیستند !

یک اشتباه بسیار بزرگ مردم دنیا اینه که ارزش و هدف رو با هم قاطی می کنن . ارزش فقط خواب و خیال و آرزوست . ارزش مثل تیری است که در کمان می گذاریم و نشانه می ریم ؛ ادامه ی تحصیلات می خوام ، یه شوهر باحال (  ) ، پول هم میخوام .... ! اما این تیر هیچ وقت رها نمیشه .

اما هدف ؛ هدف آنچنان دقیق و روشن است که به محض اعلام و بارها و بارها پس از اعلام ، ذهن ما را برای رسیدن به خواسته ها درگیر میکند . مثلا اگر چیزی که ما از زندگی می خوایم ، خوشبختی باشه ، خوشبختی مقصده چون هیچ چیز آن معلوم نیست . خوشبختی یعنی چی ؟ خوشبختی یک کلمه ی گنگه و هر کس اونو یه طور تعریف می کنه. میگم دوست من ! تو به چی میگی خوشبختی ؟ کی خودت رو خوشبخت میدونی ؟ کسی پاسخ میده : اگر جهانگرد بشم و دور دنیا رو بگردم ، فکر میکنم آدم خوشبختی هستم . این مسلمه که اون شخص جهانگرد نمیشه چون جهانگرد شدن ارزشه . حالا می خوایم جهانگرد شدن رو به هدف تبدیل کنیم . چیزی رو که دست نیافتنی است ، قابل دست یابی کنیم :

سوال : دوست من ! اولین کشوری که می خوای بری کجاست ؟ مصر ؟! بسیار خب ، می خوام برم مصر ... . مصر میشه هدف ، چون هدف به محض اعلام ذهن رو درگیر میکنه . من الان ذهنم درگیره ؛ داره میگه تو هفته ی آینده یه سری بزن تهران ، سفارت مصر ، ببین ویزای مصر رو چطور میدن ..

من الان تو اینترنتم ، ذهنم میگه حالا که فرصت داری یه سرچ در مورد سفر به مصر بزن ...

دارم با ماشینم رانندگی میکنم ، از جلوی یه آژانس هواپیمایی رد میشم . روی شیشه اش نوشته : تور مالزی ، تور دبی ، تور مصر ... . دوباره ذهنم درگیر شد . پس هدف مدام ذهن رو درگیر میکنه . »

حالا برای این که ببینم درستونو خوب یاد گرفتید یا نه ، چند مورد رو نام میبرم و شما لطف کنید بگید از بین اینها کدوم مقصد ، کدوم ارزش و کدوم هدفه ؟!

1-   میخوام یه دانش آموز نمونه شم .

2-   پیشرفت پشت پیشرفت .

3-    میخوام مهندسی عمران دانشگاه شریف بخونم .

4-    هر روز بهتر از دیروز .

5-    میخوام یه ژیان قرمز بخرم .

آخر ) قدحتان پر می باد . تعطیلات خوبی داشته باشید . یا عشق ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 21:26 توسط سپیده |

یا لطیف

اومدم بنویسم عیدتون مبارک./. نزدیک بود بنویسم تفلدت مبارک.

اخه بس که امروز متولد داشتیم.

خب حالا اگر امروز تولد شما هم هست خب تفلدتون مبارک.

ولی کلا عیدتون خیلی مبارک.

بعدشم این که این روز ها به برنامه ی کودک بیش از پیش علاقه مند شدم.

انگاری از هر برنامه ی دیگه مفیدتر و سازنده تر و سالم تره

حوصله کردید این آلبوم هم گوش بدید

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 13:13 توسط رها |

« یا حق »

عاشقی خلاقانه ، ایده ای است بسیار عظیم .

عشق بورز نه به خاطر ایجاد پیوند بین دو شخص ایستا ، عشق بورز همچون گردابی زاینده ، عشق بورز همچون رقصی چنان پر تب و تاب ، با حرکاتی چنان سریع که نتوان دریافت که کدام عاشق و کدام معشوق است . و رقص ادامه می یابد ژرفتر و ژرفتر ، رقصنده ها محو می گردند و تنها رقص باقی می ماند .

« اوشو »

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 18:33 توسط سپیده |

یا لطیف

برای من که مفید بود. گفتم شاید برای شما هم مفید باشه.

نوستالوژی (nostalgia) کلمه ایست که این سال ها و بعد از دومین انقلاب صنعتی بشر (یعنی ظهور کامپیوتر های شخصی ، اینترنت و دیجیتالی شدن همه چیز) حسابی پر کاربرد شده و مثلا یک جستجوی ساده در سایت imdb نشان می دهد که 893 فیلم و سریال با همین عنوان ساخته شده.

در اصل لغت نوستالوژی اولین بار در کتاب « اودیسه» هومر به کار رفت. داستان این کتاب ، ماجرای اودیسه ، پهلوان یونانیست که در جنگ تروا حقه اسب چوبی را به کار برد و حالا می خواهد به خانه برگردد.اما مدام مشکلاتی سر راهش به وجود می آید که مانع رسیدنش به مقصد و مقصود (یعنی خانه  و زادگاهش) می شود. هومر به این حالت می گوید نوستالوژی؛ ترکیب دو واژه یونانی nostos (بازگشت به خانه ) و alagia(درد).

این لغت را یک پزشک سوئیسی در قرن 17 برای توصیف مشکلات نظامیان سوئیسی که در خارج کشور خدمت می کردند به کار برد.ژان ژاک روسو ، این واژه را از پزشکی به فلسفه برد و میل آدمها برای بازگشت به موقعیت های آشنای گذشته را نوستالوژی اسم گذاشت. در عصر طلایی ادبیات انگلیس (یعنی عهد ملکه ویکتوریا) ، لرد بایرون و بقیه ، نوستالوژی را یک اصطلاح ادبی کردند و آدم های آرزو به دل آن را به معنای خاطره بازی رواج دادند (می بینید که نمی شود برای نوستالوژی یک معادل درست و درمان داشت)

توی مملکت خودمان هم نوستالوژی طرفداران پروپا قرص خودش را دارد.اصلا مکتبی هست در داستان نویسی معاصر با عنوان « مکتب تهران » که در ان به ما به جای داستان ، با داستان-خاطره مواجهیم؛

داستان-خاطره های نوستالوژیک از روزگاران و خاطرات خوب و خوشی که زمانی بد بوده اند و حالا به هر دلیلی ، دیگر نیستند.

همه ی ادمها برای خودشان نوستالوژی دارند. دوران کودکی ، دوران مدرسه و دوران سربازی(در مورد آقایان) معمولا بیشترین حجم نوستالوژی را دارند. منتها گاهی میشود که تجربیات و خاطرات یک گروه یا نسل ، آن قدر شبیه هم می شود که نوستالوژی های آن نسل هم شبیه هم می شود. مثلا نوستالوژی کارتونهای دوران کودکی یا نوستالوژی مدرسه رفتن دردهه 60.

                                                                 احسان رضایی/ همشهری جوان/ش190

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 10:36 توسط رها |

« اناری را میکنم دانه به دل می گویم ،

کاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود . »

+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 9:58 توسط سپیده

هو الجمیل

نمی دونم چند سال ؟ ده سال ، شاید هشت ، شاید هم از همون لحظه ی تولد ، منتظر این روز ها بودم. یعنی 24 امین سال زندگیم . همیشه فکر می کردم که در این سال اتفاقات خاصی برام می افته. چرایش را نمی دونم. اما خب.حسه دیگه. چه می شه کرد؟

امروز سه روزه که از 24 امین سال زندگیم می گذره.یعنی شدم 23 سال و 3 روز. از همون ساعات اولش جالب بود. کسانی که فکر نمی کردم فراموشم کنن ، فراموشم کردن و کسانی که به هیچ وجه انتظاری از محبتشون نداشتم شرمنده و شگفت زده ام کردن.همون اول صبح که از خونه اومدم بیرون ، زمین خیس بود و برگ های درخت ها سبز و زرد و قرمز و نارنجی. و آسمونم آبی آبی با ابر های پنبه ای.

حقیقتش خیلی ذوق کردم. تعجبم کردم یه لحظه فکر کردم چه جالب اولین باران پائیزی تو روز تولد من.

ولی کمی بیشتر که فکرکردم. به نظرم اومد چند باری تو این دو ماه بارون اومده و از ذوق زدگی خودم خندم گرفت. اما برام سوال شد چرا امروز، زمین و درخت های بارون زده به چشمم اومدن؟

همون روز تولد خبری بهم دادن که یک سالی می شد منتظرش بودم و شد یه کادوی ناب از یه دوست.

شاید به خاطر این انتظار چندین ساله است که به هر لحظه ام توجه دارم که چی پیش میاد و چه طور می گذره. و جالب اینه که خودم سپردم به لحظه ها و تا جایی که لازم نشه دخالتی تو گذروندنشون ندارم. (چه حرفی!!مگه می شه؟) ولی خب. لحظه ها رو مطالعه میکنم. خیلی خوبه. بهتر از دیدن فیلم های تکراری و کتاب های ...؟؟... ه. و البته بی نتیجه هم نیست.

البته این روزها مثل یه توقفگاه هم هست. این که بایستم و گذشتم رو ببینم و حالا رو و این که کجا بودم؟ چه بر من گذشته ؟چه کردم و حالا کجام و به کجا می خوام برسم ؟

دیر به این توقف گاه رسیدم یا زود؟؟؟ شایدم ان تایم.

به هر حال خدا عاقبت هممونو به ختم خیر کنه.

        ****

راستی نمی دونم چرا؟ اما من نزدیک تولدم که می شه تو بوق و کرنا میکنم. واقعا چرا؟ در حالی که بعضیا از بالارفتن سنشون ناراحت می شن

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 0:46 توسط رها |