« بسم رب العالمین »
سلام .
خیلی وقت بود میخواستم بنویسم ، اما دستم به قلم نمیرفت ( در واقع به تایپ نمیرفت ) تا اینکه شد وقت حج رفتن و حاجی شدن ....
هرسال این موقع که میشه ، این شعر مشهور مولانا ورد زبونم میشه :
ای قوم به حج رفته کجایید ، کجایید ؟ / معشوق همین جاست بیایید ، بیایید
و به این فکر میکنم که آیا معنای واقعی حج فقط همین جنبه ی ظاهری رفتن به مکه و پس از اون یدک کشیدن پیشوند حاج آقا و حاجیه خانوم و در نهایت فراموش کردن تمام عهد و پیمان هاست ؟!
آیا به صرف رفتن به حج می تونیم ادعا کنیم که پاک و مطهر شدیم ؟
مسلما جواب همه ی این سوال ها منفیه ! اما واقعا گاه چنین وضعیتی وجود داره و هممون نمونه های بارز و عینی اش رو در اطرافمون می بینیم . و جالب اینه که تازگیا ورژن جدید حج هم اومده که از روی چشم و هم چشمی به زیارت معبودشون (!!!!) میرن ( خوبه حداقل همین بهانه ی بچگانه هم وجود داره،شاید گاهی تلنگری باشه ).
من فقط دارم در مورد جنبه ی منفی موضوع صحبت می کنم . چرا که صد البته اکثر افرادی که از حج بر میگردن سعی در بهبود خط مشی خودشون میکنند و واقعا درصدد اصلاح زندگیشون هستند ...
گاهی بعضی از افراد این قوم به حج رفته طوری رفتار میکنن که انگار از این سفر جز دیدن خونه ی خدا بهره ی دیگه ای نبردن .
وقتی به قول مولانا معشوق و معبود ما همسایه ی دیوار به دیوارمونه و ما میتونیم هر لحظه ای به دیدار او بریم ، چرا این ملاقات رو به تاخیر می اندازیم و منتظر ایجاد فرصتی هستیم که به زیارت خونه ی سنگی خداوند بریم ؟! نه ،نه ! اصلا نمی خوام این سنت الهی رو نفی کنم . بحث سر این موضوعه که باید به حج فراتر از یه عمل واجب توجه بشه و صد البته که همه چیز به صرف رفتن به زیارت کعبه درست نمیشه. فکر میکنم انسان باید اول به طواف کعبه ی درونش بره و وضعیت زندگی و ایمانش رو مشخص کنه و تعریف درستی از جایگاه خداوند در زندگی اش داشته باشه و در نهایت برای تکمیل پروژه ی رسیدن به هدف ( تقرب الهی ) کعبه ی سنگی رو طواف کنه .
و معتقدم این خیلی بده که ما انسان ها فقط در موارد خاصی ( مثل زمان سختی ها و یا همین حج ) به یاد خدا هستیم ، در حالیکه خدا در تمام لحظات زندگی ما رو فراموش نمیکنه . استنباط من اینه که ما در این صورت فقط خدا رو به عنوان یک وسیله می خوایم در حالیکه باید اجرای نقش اول زندگیمون رو در اختیار او قرا بدیم !
( معذرت از بالای منبر رفتنم ، جسارتم رو ببخشید ، چون من از همه ی شما کوچکترم و شاید این طور صحبت کردنم اصلا درست نباشه )
همه ی اینا رو گفتم که برسم به این :
کعبه یک سنگ نشانه است که ره گم نشود / احرام دگر بند ببین یار کجاست
نظر شما چیه ؟
« یا عشق »
یا لطیف
یه سری موضوعات ذهنمو مشغول کرده. بر حسب تجربه ترجیح می دم که فقط تیتر وار بنویسم. دیگه تجزیه و تحلیل خودمو نگم یا حد اقل تو یکی دو جمله خلاصه کنم.. اما شما نظرت رو بگو
1- دوباره سایت ایران ترانه فیلتر شد
و بدنبالش آدرسش عوض شد.آخــــــــه چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟؟؟![]()
2- تو این مدت غیبتم و دیدن توجه دوستان نسبت به وبلاگ و ما( من و سپیده جـــــون) به این نتیجه رسیدم که وبلاگ نویسی مسئولیت سنگینی داره. احترام به مخاطب ، ارزشمندی وقتش و ....
3- نت و ارتباطات مجازی هم نعمتیه. حد اقلش اینه که موضوعات زیادی پیش میاد که ذهن آدم رو درگیر کنه و آدم متوجه خیلی اتفاقات پیرامونش ، تو دنیای حقیقی نشه. ![]()
4- متوجه شدم که اصلا به نت و وبلاگ نویسی اعتیاد ندارم. شاید چون بی کار نبودم. اما خب اگرم بیکار بودم دوری از نت سبب درد عضلات بدنم نشد.![]()
5- چه قدر این دنیای زشت قشنگه. زشتی هم نعمتیه.![]()
وقتی وبلاگ " ستون پنجم " تعطیل شد دلم بخاطر جملات آبی سوخت. خواستم خودم پیگیرش بشم اما وقتی فکرکردم دیدم که در برنامه ریزی های اولیه وبلاگ آیتم مشابهی با عنوان " گوشواره های زیر خاکی" داشتم.
حیف شد که خود این آیتم زیر خاکی شد.![]()
*
داستان ازدواج یك دانشجوی رشته مهندسی صنایع
پدر : دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر(دانشجوی رشته مهندسی صنایع): نه! من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر «بیل گیتس» است
پسر: آهان اگر اینطوریه، قبول است
پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان، قائم مقام «مدیرعامل بانک جهانی» است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم
پدر: اما این مرد جوان داماد «بیل گیتس» است
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود
نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی را برگزینید
یا حق
بعد نمیدونم چند مدت (حسابش از دستم در رفته !!!
) سلام.
صحبت و سخن و حدیث و .. از غیبت این مدت زیاد دارم اما باشه سر فرصت.
البته از دوستان همیشه همراه ممنونم و عذر می خوام بابت غیبت
. حذفم که نکردید؟؟![]()
این روزها به شدت سرم شلوغه خصوصا دیروز و امروز. ![]()
امروز که از صبح بیدار شدم همش درحال انجام کارهایی بودم که تو ذهنم لیست کرده بودم. هنوزم تموم نشده. همش هم میگفتم چه قدر کار دارم. واااااای چه قدر کار دارم. ولی خوبه آدم کار زیاد داشته باشه ، خصوصا من که وقتی شونصد تا کار هم داشته باشم از علاقه مندی هام نمی گذرم. اما خدائیش امروز ازخواب شیرین بعد ازظهرم گذشتم. (چه فداکاری ای واقعا
.)
خلاصه اش اینکه فعلا اومدم خبر هایی بدم من باب تصمیمات جدیدی که برای " بزن به سیم آخر... " گرفتیم (من و سپیده جـــون)
. اولیش اینه که از این به بعد به امید خدا قرار رو براین گذاشتیم که در دو روز مشخص از هفته ، " بزن به سیم آخر..." به روز بشه. روز های سه شنبه و جمعه. سه شنبه ها اگر نفس و دست و مغز و زندگی و کار و فکر و دل و زبان و گوش و حلق و بینی و ...اجازه بده من پست آپ میکنم و روز های جمعه نیز سپیده جون.![]()
یه تصمیم دیگه هم گرفتیم ( نصفش رو یادم رفت به سپیده بگم
) که به امید خدا وقتی جور شد و سپیده هم رخصت (= ok
) داد ، خبرشو میدم.![]()
تا بعد ![]()