تبليغاتX
. . . بزن به سیم آخر
یا حق

سلام. میدونم الان باید پست مناسبتی آپ کنم اما خب پستم نمیاد.چی بگم؟؟ همش تکراریه دیگه. فقط یکیش خیلی مهمه این که  وقتی تو این شبها دلتون شکست و چشماتون بارونی شد ما رو هم یادی کنید

سیستمم فکرکنم الان خیلی خوشحاله. یه حسی داره مثل حسی که ما آدمها بعد از یه حمام حسابی و داغ داریم. احساس سبکی و لطافت و ...

اخه سیستم طفلکی بعد ازمدتها دستی به سرو رویش کشیده و لباسش تعویض گشته و آرایش گردید( انگاری آمونه  )

ولی حالا کلی هم نازداره. هرکاری می کنم نمیتونم برنامه ی ورد رو که برای من مثل نون شب واجبه و بی او نمیشه نصب کنم.

 

تا بعد.......................این هم آپ که نگید نمی آپید

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 15:1 توسط رها |

« هو الباقی »

****************************

با سلام خدمت دوستان .امیدوارم طاعات  وعباداتتون مقبول درگاه حق باشه.همین طور سپیده ی عزیزم. و یه عذر خواهی کوچولو بابت دستکاری تو پست زیبای سپیده نازنین. غرضم فقط گذاشتن این لینک بود. تو این روزهای ضیافت از خدا بخواهیم که هیچ وقت  هیچ وقت  هیچ وقت امیدمون رو از دست ندیم. ببین امید چه می کنه!!!!

****************************

 به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است .

حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود .

من به آنان گفتم :

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد .

و به آنان گفتم :

سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ .

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند .

پی گوهر باشید .

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید .

و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ .

به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت .

.....

زیر بیدی بودیم .

برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم ، گفتم :

چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید ؟

می شنیدم که به هم می گفتند :

سحر میداند ، سحر !

سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند .

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد .

خانه هاشان پر داوودی بود ،

چشمشان را بستیم .

دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش .

جیبشان را پر عادت کردیم .

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم .

« سهراب سپهری »

                                                    

 اول: معلم که یه شاگردی به دلش میشینه ، میخواد به هر شیوه ای شده محبت خودشو رو کنه و طرح دوستی بریزه . از طرفی هم بزرگتره و باید قانون بازی رعایت بشه ( خدا جون ! نگو که قانونا دست و بال تو رو هم بستن که بدجوری دل خونم ازشون ) خلاصه که همیشه حواسش هست که اگه نگاهش به نگاه شاگرده گره خورد لبخند به لبش باشه تا همین روی گشاده شاید به شاگرد دل و رو بده که قدم پیش بذاره .

آخر: گاهی اوقات آدم حالش خوبه ، پی بهونست که به یکی کمک کنه ، به یکی الکی محبت کنه ، متوجه اطرافشه که کسی اگه چیزی خواست و کاری داشت ، بهش حال اکید بده . خوش به حال اون گدایی که بلد باشه چی بخواد و چطور بخواد که طرف با جیب خالی برگرده خونه ....

خدا : ماه رمضون انگار می کنم که حضرت حق حکمش حکم همون معلم عاشقه ، همون که لبخند رو لبشه ، همون که به خلایق رو میده ، همون که .... . و نقلش نقل همونیه که الکی الکی حالش خوشه ، دنبال نگاته که ته تهش یه چیزی بخونه و بهت بده .... . جیب خدا که هیچ وقت خالی نمیشه ؛ ما رعایت چی رو میکنیم نمیدونم !!! بگذریم ....

روی سنگ مزار علی حاتمی نوشته : آیین چراغ خاموشی نیست .... ؛ میگم حالا که اینطوره ، چراغ اول واسه دل خودم روشن شد .

 یا علی ، شروع کنید ....

این دو خط هم از عارف رومی داشته باشید تا بعد ...

«چنان که گدا عاشق کریم است ، کریم هم عاشق گداست ! اگر گدا را صبر بیش بود ، کریم بر در او آید و اگر کریم را صبر بیش بود ، گدا بر در او آید . اما صبر کمال گداست و نقص کریم. »

« یا عشق »

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11:23 توسط سپیده |

« هو المحبوب »

سکندری خوردیم و هری افتادیم تو خواستنت به مولا ، به قول این جوجه اجنبیه فال این لاو ( fall in love ) بی آژان و آژان کشی ......  !

بعد یه عمر کفتر بازی و آسمون گردی و الواطی ، روزا کافه گردی و میخونه و رقاص بازی ، شبا سیاه مستی و تو کوچه ها رباعی خوندن ، ببین چه جوری پاخال ناز چشای خمارت شدیم عشقی (!) ...

قصه سر دراز داره ، بر ما حکایتی گذشته از خواستنت ، آره عشقی . بلا روزگاریه عاشقیت . تو یه تیکه عاشقونه ی محضی ، یه گالن آب شنگولی مامان ؛ ناب ناب . آخ که چقد دلم میخوادت خره !!!!!!!!!!!

دانم ، مقام معشوق به از این صوبتاس . عذر خواهی میکنم دختر ارباب ، خره خودمم.

خرتم عشقی .

راس می رفتیم ، راس میومدیم بی دروغ و کلک ، سرمون تو کلامون بود و یادمون داده بودن که اونقدی بالا رو نیگا نکنیم که باد ببرتش ، اما لاکردار گیسات بلند بود و خودت بالا ، بالا بلند .

حالا خیال که اومده باشی پای پنجدری که چاقو رو بدی داش کوچیکت که برسونه به ما ........ . اون روز اونی که قربونی حاجی شما شد من بودم ، نه اون قوچی که از صالح آباد اومده بود تا سرش بریده بشه . همچی بی سروصدا سر ما رو بریدی عشقی. حالیته ؟؟؟! اونجا سر ما رو بریدی .

سرتو درد نیارم . حاجی اومد ، مراد ما بود . گفتم و گیر سه پیچ دادم که ما رو بفرست بریم کشتارگاه اونجا کار کنیم . چه میدونم بریم وایسیم دم حجره ، اصلا بریم فعله گی . گفت نه ؛ شما بمون همینجا کار زیاده . تو کار مارو زیاد کردی . روی سرخ و سفیدمون پلاسید زرد شد . ننه هه گفت عشقه ! با کله رفتیم تو دیفال . دیگه کسی به رومون نیوورد . داری که !؟ دارم تعریف میکنما ! عشقی ! حکم بازی کردیم باختیم ، نرد باختیم . بیس یک ، رو سه و نیم خوابیدیم . حیرت چه حکایتیه ، هر کی عاشقه بازندس ! همیشه ، همه جا ، پله ایی نموند که ازش نخوریم زمین ، سقا خونه ای نموند که شمع ما توش روشن نشه . امن یجیب مضطری ما شدی . - حالا نفله تو اون هیرو ویری تو چرا تاقچه ( طاقچه ؟) بالا گذاشته بودی جواب سلام ما رو پرت میکردی رو خاک ؟ -  نفله هه خودمم . نفلت شدم دیگه . مگه نه ؟؟!

خاک !! ما دهن همه رو آسفالت کرده بودیم . خاک نمیشناختیم که .... !! .... هه .... میگم .... کم واست از این و اون نخوردیما . نه ؟! هر ناکسی رسید ما رو خاک کرد . این خاکو داشته باش تا آخرش بگم برات .

تو تکیه ....  دخترای محل ، سقاخونه ، طوق ، بازارچه ، سبزه میدون ، زورخونه ، خرمنکوب ، ناموس ما بودن . آبجی ما بودن . سر و صدا بود تو تکیه ..... تنای عرق کرده و داغون ، صورتای خیس ، پاچشای گود افتاده ، سینه های سرخ شده ..... . میون هیاهو  وقتی دستت از پرده میومد تا سینی چایی رو بدی دست دردونه ی حاجی ، صدای به هم خوردن النگو هات کرم میکرد . زنگش می پیچید تو گوشم . آره عشقی !  زنگ رحیل رفتنی ما اونجا به صدا در اومد . الحق که کارت بیس بود ، بگو بیس یک . نقص نداشت . طوبی ناکارمون کردی ......

نقل چشاتم قشنگه ...... عاشقیه دیگه ،بذار بگم ، کوتاهه ....

چشات طوبی ، بی معرفت بود ، قبول کن بی مرام بود .... ، نه تیر داشت نه کمون ، نه غمزه و کرشمه و عشوه و از این دست فیس و افاده های جوجه مزلفای ادبیاتی . چشات قمه داشت تو سیاهیاش (!!!!!) . کشید و ناغافل زد آشو لاشمون کرد و رفت سی خماری خودش خلاص !

داره تموم میشه .... ، تو تموم همه چیزی . آخر آخرین های همه ی نسخه های اصل. مث فروغ .... تو آخر عشقی ..... رو دس نداری به مولا . مگه بعد فروغ کسی شعر گفت ؟ مگه بعد بهروز کسی بازی کرد ؟ مگه بعد آقا تختی کسی کشتی گرفت ؟ مگه بعد عارف کسی ترانه نوشت ؟ مگه بعد قمر کسی آواز خوند ؟ آوازت تو گوشمه ..... ختم کلمه : بعد تو هم کسی عاشقی نمیکنه عشقی !

آخر همه ی عشق و عاشقیا هم همینیه که سر ما اومده . اینجور قصه ها زود تموم میشن . آخر آخرش اینه که تو خونه ی محبوب زخم بخوری و علی علی .... . حالا یا کارت درسته ؛ مث اونیکه رو دستش مرد نیومد تو محراب ، یا مث من سگ رو سیاه که کارام همه غلط و غلوط بود و همش خیطی بار آوردم اینجا ، تو پس کوچه ی شما . خیالیه عشقی ؟ خیالی نی که ؟؟! .....

گفت اگر شراب خوری جرعه ایی فشان بر خاک . واس خاطر همه هم پیاله هایی که الان اسیر خاکن ظاهرا و شایدم افلاک ؛ همشو میریزم که رسم کرم هم به جا بیاد ، نذر سیاه مستی رفیق ، .... که خاکیمون کردی . رفیقمی عشقی ...!!!

خلاصی از این چار دیواری گریه زاری نداره ، گل ریزون داره . که اینجا حبسه و اون ور دست و بالم تنگه . همین ! فاتحه ..........

                                    « از نوشته های جناب آقای مسعود کرمی »

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 13:54 توسط سپیده |