تبليغاتX
. . . بزن به سیم آخر
یا حق

 

عجب...................!!!!!!

دوستای با مرام برام دعا کنید. جایی ایستادم که دورنمایی ازآیندم رو تعیین میکنه. برام دعا کنید.

نمیدونم...اما فکرکنم بدجوری روحیم ، سرنوشتم  و همه چیزم به این مدت و اتفاقات مهمی که توش می افته بستگی داره.

امیدوارم بدی هام رو ببخشید و دعای خیرتون ر و بدرقم کنید.

از اون خبر ها هم نیست.فکرها منحرف نشه

                        ***                              ***

نگاه می کنم
به قلبم
اثر انگشتت
را می بینم....             ( این شعر تزئینی ست - حق کپی اش هم محفوظه)

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 23:33 توسط رها |

« یا دادر حق »

گر دست رسد در سر زلفین تو بازم / چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم

زلف تو مرا عمر درازست ولی نیست / در دست سر مویی از آن عمر درازم

                                                    

عزیز دل ؛

هفته ها آمدند و رفتند و من حالا دیگر کودک نیستم . بزرگ شده ام . اکنون زنجیره اشکانم مرا پایبند درگاه امید انتظارت کرده . ای کاش میشد بزرگ نمی شدم . ای کاش کودک مانده بودم و در همان حال و هوای کودکی آمدنت را به انتظار می نشستم .

یادم می آید وقتی همه ما انسانها کودک بودیم ، روز رفتن تو به دورت حلقه زدیم .... . تو به چشمان اشکبارمان چشم دوختی و گفتی عصر جمعه می آیی و ما همه شاد و سرمست وعده ی دیدارت خندیدیم و به بازی مشغول شدیم تا بیایی .

وقتی کمی دیر شد دیگر آنقدر بزرگ شده بودیم که توان محاسبه روزها و تقویم به دست گرفتن را داشتیم . دور هم نشستیم و تقویم را باز کردیم . دوباره چشمانمان پر از اشک شد . خودت میدانی چرا ... ؛ وقتی هزاران جمعه در تقویم دیدیم مضطرب شدیم . همه آه کشیدیم و دست گزیدیم که چرا نپرسیدیم آخر فدایت شوم کدام جمعه ؟!!

حالا دیگر بزرگ بزرگ شدیم و در انتظار آن جمعه ی دور از دسترس اما نزدیک ، همه حیران می گرییم و می گرییم .

جانم فدایت ، سالهاست آمدن بهار زندگی ات را به امید هوای دل انگیز بهار موعود به جشن می نشینیم . اما ای بهار آمدنی به گمانت کمی دیر نشد ؟!

آدمیت فرسود ، پس کو دم مسیحائیت ؟

دستم به دامنت ، من تو را می خواهم ...

دلم بهانه گرفته ، چرا نمی آیی ؟!

.... یادم هست آن روز که دورت حلقه زده بودیم و تو وعده دیدار دادی ، بالهایت را گشودی تا پر بکشی .... ، همان هنگام یکی از میان ما از ته دل فریاد زد :

گاهی عزیز دل یادی ز ما بکن ....

و من سالهاست بعد از رفتنت به این می اندیشم که آیا تو صدایش را شنیدی یا نه؟!!

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 13:50 توسط سپیده |

یا حق

باید حرف دلمو گوش کنم

غم دنیا رو فراموش کنم

دستمو بلند کنم به آسمون

 خودم و رها کنم از این و اون

دلمو جدا کنم از آدمها

سینمو پرکنم از یاد خدا

دیگه بسه ،  دیگه بسه انتظار

ابر رحمت به سر دنیا ببار

شب تار ،  شب تار ، شب تار

آسمون خورشید و بردار و بیار

 

 

عیدتون مبارک

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 19:50 توسط رها |

 

 

به نام حق

اگه گفتی تو این گرمای شونصد درجه چی می چسبه؟؟؟

      بیا اینجا تا ببینی!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 13:48 توسط رها |

«هو العشق»

سلام دوستای گل خودم . چطورید ؟ چه خبر ؟!!

عید قشنگتون مبارک . صد سال به این سال ها (  الان هم نه ؟؟ پس کی باید بگم ؟ ) . میدونم این اس ام اس هزار بار براتون اومده . ولی برای خالی نبودن عریضه لطفا یه بار دیگه هم تحمل بفرمایید ...

عرشیان امشب زمین را لاله باران می کنند

خاک را خوشبو تر از زلف نگاران می کنند

آفرینش فیض از دیدار احمد می برد

کعبه امشب سجده بر خاک محمد می برد

در کل صد سال به این سالها و عیدتون مبارک .

                                                   

مطلب زیر رو  _ که برای خودم هم فوق العاده جالب بود _ از شماره ی 722 روزنامه ی ورزشی گل صفحه ی 5 برداشتم . نمیدونم شما هم باور می کنید یا نه .... !!!!

المپیک ریشه ایرانی و آریایی دارد !!!

اگر تا امروز همگان فکر میکردند که المپیک جدید و باستانی به عنوان نخستین رویداد ورزشی بشر متعلق به یونانی هاست و طراح این بازیها ، اهالی آتن باستان هستند ، اما مورخان آلمانی با توجه به تحقیقاتی پیرامون کتیبه آریامنه متوجه این موضوع شدند که این لوح زرین دارای اسرار تکان دهنده و شگفت آوری است و ادعای یونانی بودن ریشه المپیک را رد میکند !!!! تحقیقات پیرامون این لوح زرین در موزه برلین پرده از این راز برداشت که در دوره ی مادها رقابت هایی بین ملل مختلف شبیه مسابقات المپیک یونان ، حدود 2700 سال پیش در هگمتانه یا  شهر همدان کنونی برگزار می شده است .

به گزارش فرانکفورت تایمز رقابت های المپیک جدید از سال 1896 در آتن آغاز شده و یونانی ها به یاد " زنوس " الهه بزرگ خود و در نزدیکی کوه المپیا در یک استادیوم 400 متری ، بازی ها را از سر گرفتند . اما بررسی دقیق لوح زرین آریامنه به ابعاد 12 در 8 س.م که دارای 10 سطر به خط میخی است می گوید : به طور حتم المپیک منشاء ایرانی دارد ، طراحی آن اولین بار در مرزهای آریایی انجام گرفته و بعدها از آن الگو برداری  شده است اما این موضوع تا کنون فاش نشده است .

..... در شبه المپیکی که در ایران باستان برگزار میشد ، مشعل ابتدا در کوه دیاکو الوند همدان روشن میشد و در یک دوره آن 121 تن از چهار کشور ، رقابت در رشته های مختلف مثل کشتی ، وزنه برداری ، دویدن و تیراندازی را تجربه می کردند . اولین دوره این رقابت ها با حضور کشورهای باستانی یونان ، روم ، مصر و ایران برگزار شد و طول این مدت بازیها در تیرگان ماه که یکی از ماه های زرتشتی است قرار می گرفت .

الیور هافمن شرق شناس معروف آلمانی میگوید در یکی از سرهای لوح طلایی آریامنه آمده است که رشته هاش ورزشی مانند غارنوردی در مسافت های نزدیک و دور ، کشتی با ببر (!!) ، پرتاب اسب کوچک (!) ، تیر و کمان ، چوگان با اسب و فیل ، پرتاب نیزه آتشین ، سوارکاری سرعت همراه با پرتاب نیزه و یک بازی شبیه هفت سنگ در هگمتانه برگزار شده است . نکته جالب دیگر اینکه رقابت های فوق به فاصله هر دو سال در هگمتانه برگزار میشد ، همچنین پادشاه یونان و امپراطور روم نیز از این رقابت ها دیدن کرده اند .

                                                     

اما آخرین مطلبی که مدتی هم برای خودم سوال بود و بالاخره جوابشو پیدا کردم در مورد ساعته ...

اگر دقت کرده باشید روی اکثر تابلوها و بروشور های تبلیغاتی مربوط به ساعت و یا حتی تو ساعت فروشی ها وقت روی 10:10 دقیقه تنظیم شده . در واقع این تایم به خصوص زمان انفجار بمب اتمی آمریکا در ژاپن رو یادآور میشه .

دیگه عرضی ندارم ، جز سلامتی شما ...

         « حرفی نمونده باقی ، سکوت حرف آخر »

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 18:50 توسط سپیده |

یا هو

تا حالا شده از خودت بپرسی چه کاری انجام داده ای که شایسته ی داشتن چنین شرایطی باشی ؟

یا ، چرا خدا اجازه می دهد این طور چیزها برای تو اتفاق بیفتد ؟

هر مسئله ای را میتوان از چند جهت تحلیل کرد . این یکی رو امتحان کنید :

دختری با غصه از مادرش پرسید چطور همه چیز برای او اشتباه  پیش می رود؟

مثلا او در امتحان پایان ترم قبول نشده و تازه ، نامزدش هم او را ترک کرده است!

در همین حال مادر دانای او دقیقا می داند دخترش به چه چیزی نیاز دارد .

-          من برایت یک کیک خوشمزه درست می کنم.

و دست دخترش را گرفته و او را به آشپزخانه می برد، در حالی که دختر تلاش می کند لبخند بزند.

در حالی که مادر وسایل و مواد لازم را آماده می کند و دختر مقابل او نشسته ، مادر می پرسد : عزیزم یه تکه کیک می خوای؟

-          آره مامان . تو که میدونی من چه قدر کیک دوست دارم.

-          بسیار خب ، مقداری از روغن کیک رو بخور.

دختر با تعجب جواب می دهد : چی ؟!! نه ، ابدا!!

-          نظرت درمورد خوردن دو تا تخم مرغ خام چیه؟؟؟

در مقابل این حرف مادر ، دختر جواب می دهد : شوخی میکنین ؟

-          یه کم آرد ؟؟؟

-          نه مامان ، مریض میشم.!!

مادر جواب داد : همه ی این ها نپخته هستند و طعم بدی دارند ، اما اگر آنها را با هم استفاده کنی ، تبدیل به یک کیک خوشمزه میشن.

خدا هم همین طور عمل میکند. هنگامی که از خودمان می پرسیم چرا او ما را  در چنین شرایطی قرار داده ، در حقیقت ما نمی فهمیم تمام این وقایع کی و کجا ، چه چیزی را به ما می بخشد.

فقط او می داند و او هم نخواهد گذاشت که ما شکست بخوریم. نیازی نیست ما در عوامل و موقعیت هایی که هنوز خام هستند فرو برویم.

به خدا توکل کنیم و چیزهای فوق العاده ای را که به سوی ما می آیند ، ببینیم.خدا ما را خیلی دوست دارد.

او درهر بهار گل ها را برای ما می فرستد.او هر صبح طلوع خورشید را به ما هدیه میکند و هر وقت شما در هرکجا نیاز به حرف زدن داشتید ، او برای شنیدن آنجاست.

 

متن بالا رو از روزنامه ی "ایران " چاپ تاریخ پنجشنبه /23 مرداد 1387/ صفحه 16 برداشت  کردم.

وقتی که این متن رو خوندم انچه به ذهنم رسید این بود :

( کیکی که خدا برای من می پزه چه طعمیه؟؟ دستور پختش که خیلی سخته.گاهی شکری که توش می ریزه طعم تلخی داره.)

 اون روزها روزهای بدی رو می گزروندم. خیلی بد.چیزی نمونده بود که دوباره برم ته سیاهی. اما .به قول استادمون که هیچ چیز اتفاقی نیست.

این متن خیلی خیلی کمکم کرد.

اون روز ها نشد که آپ کنمش.نمیدونم چرا.اما نشد. ولی حالا انگاری وقتشه.

تقدیمش می کنم به عزیزی که روزهای سختی را داره پشت سر می زاره.

یا بهتره بگم که عزیزان . امیدوارم همشون بخونن.

گرامی اگه این پست رو خوندی بهش بگو که بخونه.تنها و دلشکسته تو دیار غربت خیلی سخته. خیلی سخت.

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 19:44 توسط رها |