هو المحبوب
نمی تونستم باورکنم.غرق در داستان فیلم بودم که متن زیرنویسش توجهم رو جلب کرد.تعجب کردم.از مادر خانمی پرسیدم ، خبر رو تائید کرد.
" بازیگر پیشکسوت سینما و تلویزیون ایران ، به دیار باقی شتافت."
.
.
.
.
.
.
.
آخه.................آخه همین دیشب وقتی گوشهام به دنبال صدایی برای شنیدن می گشت ، انگشتم بی اختیار و بدون تصمیم قبلی روی کاست " سهراب " نشست. کاستی که پر بود از صدای "خسرو شکیبایی " ، که دلسروده های سهراب رو زمزمه می کرد.
یادش بخیر چهارشنبه شبها و " خانه سبز ".
وقتی برق ها میرفت ، برای دیدن خانه سبز تلویزیون به دست می رفتیم تو ماشین تا برق لازم رو از باطری ماشین تامین کنیم.
اون لحظه ها ، خانه سبز ما ، اتومبیل آقای پدر بود. جایی برای شیطنت های فرید گونه نداشتیم ، امـــــــــــا ..................گرم بود.
یادم نمی ره اون صحنه ای که آقای رضای خانه ی سبز تو دل شب پنجره رو باز کرد و از ته دل فریاد زد :
" من خوشبختـــــــــــــــــــــــــــــــــــــم "

روحش شاد و قرین رحمت الهـــی

ای خــدا Hard دلم Format نما از فریــــــب ناکســــــان راحـــت نــــــــما
جمله ویروســند این مـــــردان دون استــــعیــــــــذا... ممـــــــا یفتـــــــرون
File عشقت را Copy کن در دلم deltree کــــــــن شاخـــــه های باطلـــم
User درگــــاه رحمانیــــم کـــــن رهــــــــــرو راه مسلمانیــــــــم کـــــــــن
Jumper روح خلایق Set نــــــما گامــهاشــــان در رهـــــت ثابـــت نــــــما
گر ز انفاست دلـــــی Scan شود از شــــــرور دیــــو و دد ایمــــــن شــــود
بهــــر روی زرد سیمین تن فرست بـــهر دلـــــهای پر آتش Fan فرســــــت
ای خدا File غذابـــت Run مکــن با ضعیفــــــان هیچ جـــز احسان مکــــن
از همان صبحی که اول گل دمید بــــی نیــــــاز از Cad خدایــش آفریــــــد
کارگـــــاه آفرینش Cad نداشـت Ram نبود و Mouse ها هم Pad نداشت
عشق گل ، حق در دل بلبل نهاد بـــــر شقـــایق داغ چــــون Lable نهــاد
سیستـــم عشقش مبرا از Error گوهــــــر مهرش در سینـــه همچــــو در
عشق، نرم افزار راه انداز ماســت عشـق ، Password وصـــال کبریـــاست
خالی از عشق محبت دل مبــــاد بــی صفا چـــــون ای اس Intel مبـــــاد
بهتـــر ان باشد سرودن ول کنـــم
زین تن خاکی دمــــی Dosshell کنــــم
هوالحق
استادي درشروع کلاس درس ، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟
شاگردان جواب دادند 50 گرم ، استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمي دانم دقيقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي خواهد افتاد ؟
شاگردان گفتند : هيچ اتفاقي نمي افتد، استاد پرسيد خوب ، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي مي افتد؟
يکي از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد ميگيرد.
حق با توست . حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد ديگري جسارتا" گفت : دست تان بي حس مي شود عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند . و مطمئنا“ کارتان به بيمارستان خواهد کشيد و همه شاگردان خنديدند.
استاد گفت : خيلي خوب است . ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييرکرده است؟
شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود ؟ درعوض من چه بايد بکنم؟
شاگردان گيج شدند. يکي از آنها گفت : ليوان را زمين بگذاريد.
استاد گفت : دقيقا" مشکلات زندگي هم مثل همين است اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد اشکالي ندارد. اگر مدت طولاني تري به آنها فکر کنيد، به درد خواهند آمد اگر بيشتر از آن نگه شان داريد، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود.
فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است. اما مهم تر آن است که درپايان هر روز و پيش از خواب، آنها را زمين بگذاريد به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرند هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هرمسئله و چالشي که برايتان پيش مي آيد، برآييد.
دوست من ، يادت باشد که ليوان آب را همين امروز زمين بگذاري زندگي همين است.
بعضی وقت ها یه پست کپی پیستی که اشکالی نداره. داره؟؟؟؟![]()
*هوالمحبوب*
در صبح آشنایی شیرینمان تو را
گفتم که " مرد عشق نئی " باورت نبود
در این غروب تلخ جدایی هنوز هم،
می خواهمت چو روز نخستین ولی چه سود؟
می خواستی به خاطر سوگند های خویش
در بزم عشق ، بر سر من ، جام نشکنی
می خواستی به پای صفای سرشک من
این گونه دل شکسته به خاکم نیفکنی
پنداشتی که کوره سوزان عشق من
دور از نگاه گرم تو خاموش می شود؟؟
پنداشتی که یاد تو ، این یاد دلنواز
در تنگنای سینه فراموش می شود؟
تو رفته ای ، که بدون من ، تنها سفر کنی
من مانده ام ، که بدون تو، شبها سحر کنم
تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی
من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم
روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور
من ، شب چراغ عشق تو را نیز می برم
عشق تو ، نور عشق تو ، عشق بزرگ توست ،
خورشید جاودانی دنیای دیگرم.
فریدون مشیری-خورشید جاودانی
« بسم رب الحق »
جرالدین دخترم ، اکنون تو کجا هستی ؟ در پاریس روی صحنه تئاتر ؟ این را میدانم . فقط باید به تو بگویم که در نقش ستاره باش و بدرخش . اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر گل هایی که برایت فرستاده اند به تو فرصت داد ، بنشین و نامه ام را بخوان . من پدر تو هستم . امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد . به آسمان برو اما گاهی هم به روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن . زندگی آنان که با شکم گرسنه و در حالی که پاهایشان از بینوایی میلرزد ، هنرنمایی میکنند . من خود یکی از آنها بوده ام . جرالدین دخترم ، تو مرا درست نمی شناسی . در آن شبهای بس دور ، با تو قصه ها گفتم . آن داستان هم شنیدنی است . داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه میگیرد ، داستان من است . من طعم گرسنگی را چشیده ام ، من درد نابسامانی را کشیده ام و از اینها بالاتر ، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزند و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمیکند ، چشیده ام
. با این همه زنده ام و از زندگان هستم . جرالدین دخترم ، دنیایی که تو در آن زندگی میکنی ، دنیای هنرپیشگی و موسیقی است . نیمه شب آن هنگام که از تالار پرشکوه تئاتر شانزلیزه بیرون می آیی ، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن . حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل میرساند ، بپرس . حال زنش را بپرس . به نماینده ام در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرج های تو را بدون چون و چرا بپردازد اما برای خرج های دیگرت باید صورتحساب آن را بفرستی .
دخترم جرالدین ، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و به مردم نگاه کن و با فقرا همدردی کن . هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد ، دو پای او را میشکند . وقتی به این مرحله رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی ، همان لحظه تئاتر را ترک کن . حرف بسیار برای تو دارم ولی به وقت دیگر می گذارم و با این آخرین پیام ، نامه را پایان میبخشم . انسان باش ، پاکدل و یکدل . زیرا گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست بودن و بی عاطفه بودن است .
پدر تو ، چارلی چاپلین
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کمتر کسی پیدا میشه که نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش رو نخونده باشه. نامه ای که درکشور ما سی سال دست به دست چرخید . در مراسم رسمی و نیمه رسمی بارها و بارها از پشت میکروفن خونده شد و مردم کوچه و بازار با هر بار خوندن اون به لبخند غمگین چاپلین فکر کردن که جهانی از معنا رو در خود داشت . اگر بعد از این همه سال بهتون بگن این نامه جعلی است چی میگین ؟؟! لابد عصبانی میشید و از سادگی خودتون خنده تون میگیره . حالا اگر بگن نویسنده واقعی این نامه سی ساله که فریاد میزنه این نامه رو من نوشتم نه چاپلین و کسی باور نمیکنه چه حالی بهتون دست میده ؟ فکر میکنید واقعیت داره ؟
خیلی ها مثل شما سی ساله به فرج ا... صبا نویسنده واقعی این نامه همینو میگن : واقعیت نداره !!!!!
.......... ماجرا برمیگرده به یه روز غروب در تحریریه مجله روشنفکر .
فرج ا... صبا اینطور میگه : " سی و چند سال پیش در مجله روشنفکر تصمیم گرفتیم به تقلید فرنگی ها ما هم ستونی راه بیندازیم که در آن نوشته های فانتزی به چاپ برسد . به هر حال می خواستیم طبع آزمایی کنیم . این شد که در ستونی ، هر هفته ، نامه هایی فانتزی به چاپ میرسید . آن بالا هم سرکلیشه فانتزی تکلیف همه چیز را روشن میکرد . بعد از گذشت یک سال دیدم مطالب ستون تکراری شده . یک روز غروب به بچه ها گفتم مطالب چرا اینقدر تکراری اند ؟ گفتند : اگر زرنگی خودت بنویس ! خب ، ما هم سردبیر بودیم . به رگ غیرتمان برخورد و قبول کردیم . رفتم توی اتاق سردبیری و حیران و معطل مانده بودم چه بنویسم که ناگهان چشمم افتاد به مجله ای که روی میزم بود و در آن عکس چارلی چاپلین و دخترش چاپ شده بود . همان جا در دم در اتاق را بستم و نامه ای از قول چاپلین به دخترش نوشتم . از آن طرف صفحه بند هم مدام فشار می آورد که زود باش باید صفحه ها را ببندیم . آخر سر هم این عجله کار دستش داد و کلمه "فانتزی" از بالای ستون افتاد . همین شد باعث گرفتاری من طی این همه سال . "
بعد از چاپ این نامه است که مصیبت شروع میشه :" آن را نوار کردند ، در مراسم مختلف دکلمه اش میکردند ، در رادیو و تلویزیون صد بار آن را خواندند ، جلوی دانشگاه آن را میفروختند ، هر چقدر که ما فریاد کشیدیم آقا جان این نامه را چاپلین ننوشته کسی گوش نکرد . بدتر آنکه به زبان ترکی استانبولی ، آلمانی و انگلیسی هم منتشر شد .
حتی در چند جلسه که خودم نیز حضور داشتم باز این نامه را خواندند و وقتی گفتم این نامه جعلی است و زاییده تخیل من ، ریشخندم کردند که چه میگویی ؟ ما نسخه انگلیسی اش را هم دیده ایم !!!! " ![]()
زندگی در کلوزآپ تراژدی است و در لانگ شات کمدی .
چارلی چاپلین ( این یکی دیگه واقعیه !
)
« یا عشق »
م. آدامز / لادن خضری
پسرک ما یک شب به آشپزخانه رفت و کاغذی را به مادرش که مشغول آشپزی بود داد.
مادر دستهایش را خشک کرده و کاغذ را گرفت و فهرست بلند بالایی را روی آن دید.
برای زدن چمنها : 5 دلار
برای تمیز کردن اتاق : 1 دلار
برای خرید از مغازه : 50 سنت
برای نگهداری از بچه : 25 سنت
برای بردن آشغال ها : 1 دلار
برای گرفتن کارت صد آفرین : 5 دلار
برای تمیز کردن حیاط : 2 دلار
جمع : 14/75 دلار
جانم به شما بگوید که این مادر قلمی برداشت و پشت کاغذ پسرک نوشت :
برای نه ماهی که تو را در شکمم حمل کردم : بدون هزینه
برای تمام شب هایی که بالای سرت بیدار نشستم و از تو پرستاری کردم : بدون هزینه
تمام دورانی که برایت تقلا کردم و به خاطرت اشک ریختم: بدون هزینه
تمامی شبهایی که به خاطر تو دلهره و اضطراب را تحمل کردم : بدون هزینه
خریدن اسباب بازی : بدون هزینه
پختن غذا : بدون هزینه
پاک کردن بینی تو : بدون هزینه
جمع : بدون هزینه
و نهایتا قیمت عشق حقیقی : بدون هزینه![]()
پسرک اینها را خواند ، حسابی اشکش در آمد
. قلم را از دست مادرش گرفت و زیر همه آن ها نوشت :
(( تمامی هزینه ها پرداخت شد. ))![]()
**** **** *****
چند روز پیش تلویزیون یک فیلم سینمایی نشون داد (فکر کنم کره ای بود
) با نام "آشپز بزرگ". جمله ی قشنگی از شخصیت اصلی داستان شنیدم که خیلی خوشم اومد.
" به تعداد مادران دنیا ، غذای خوب و تک و خوشمزه وجود داره "
یاد کاراکتر فیلم "راتاتویل " افتادم. همون آقای منتقد.![]()
شما رو نمی دونم اما من از این آدم هایی هستم که (شایدم بودم!!!!
) وقت شام و نهار که میشد عزا می گرفتم
. نه این که غذایی که مامانم می پخت بد مزه باشه ها..نه.( اتفاقا دستپخت مامان جونم زبان زده و هر که چشیده معترف به خوشمزگی غذای ایشون هست
.)
من کلا از غذا خوردن خوشم نمی اومد. وقت خوردن هم به اندازه ای می خوردم که تا وعده ی بعدی غش نکنم.
اما مدتیه که دیگه اینطور نیست. نه این که حالا پر خوری کنم ها.....نه. اصلا.![]()
به همان اندازه سابق غذا می خورم، اما از خوردن غذا لذت می برم
. البته رو طعم غذا حساس هم شدم(کامنت مهدی رو می دونم از الان چیه: " نه این که حالا لوبیا پلو رو با لوبیاهاش می خوری؟؟؟
"). ولی خداییش مامان جونم خوشمزه می پزه.
یکی از اساتید گرانقدرمون حرف قشنگی زد او می گفت "من غذا رو می خورم و از خوردنش لذت می برم. اما همسرم غذا رو می خوره که احساس گرسنگی اش رو رفع کنه. به همین دلیل من چاق شدم و او رو فرمه "![]()
جدیدا متوجه شدم که مامانم چلومرغ رو چه قدر خوشمزه درست می کنه.(خدا خیرش بده عروس خانوم رو
. توجه او به چگونگی روش مادر خانومی برای طبخ مرغ مرا به این مهم آگاه ساخت-بعد از چهارده سال و چند ده ماه
). و اینکه برای طبخ همون چلو مرغ که هر ایرانی به تعداد هفته های عمرش خورده شونصد تا ایده و روش داره. (این قدر گفتم ، هوس کردم.)![]()
دلمه هایی هم که می پزه محشره ، خصوصا دلمه ی گوجه فرنگی و فلفل سبز ![]()
![]()
![]()
.
ترشی هاش رو که دیگه نگــــــــــــــــــــــــــــو.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بسه دیگه زیاد تعریف کردم. دل خودم آب شد.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اما هنر مامان جونم فقط آشپزی نیست. قلاب بافی رو از مادرخانومی یاد گرفتم![]()
.
بافتنی و گل سازی و گل دوزی هم هست که من علاقه ای نداشتم.(البته عروسک سازی فرق فوکوله
) و خیاطی. (که دیگه برای هر آشنایی مسلمه که لباسی که تن من هست هنر دست مادر خانومیه......کلی خوش به حالمه.مگه نه؟؟؟؟؟![]()
)
.
.
.
.اما همه ی این هنر ها به کنار. بزرگترین هنر مادرم عشق پاک و خالصانش به خانواده و فرزندانشه
. خصوصا من که یکی یه دونه ام و عزیز دردونه![]()
(خدا به دادم برسه. مهدی اگه بخونه![]()
). تازه کلی هم براش ناز دارم![]()
(خب من خودمو لوس نکنم کی لوس کنه؟؟؟
)
.
.
.
موسیقی متن ترانه ی "بوی بهشت " با صدای حامی هستش. ![]()
قریه نبود ، گندم نبود ، گریه نبود ، مردم نبود
فانوس و کار و کشت نبود ، طاووس و مار زشت نبود
ساده و پوست کنده بگم : حتی بهشت ، بهشت نبود
فرشته گفت : آدم چته ؟
" دلم گرفته می دونی؟؟"
فرشته گفت : توی بهشت ، اونهم روزهای مهمونی!!!
هزاره اول خاک ، گندم و سیب ، دشنه و تاک
حوا می گه: چه گندمی ، آدم :می گه کوه طلا
فرشته با خودش می گه: بی چاره خیلی مبتلاست.
.
.
فرشته می گه : نوش جون ، حاصل کار و کشتته
یه لقمه نون قیمت جون ، بهار سرنوشتته
آدم می گه : طعنه نزن ، زن که نبود بهشت نبود
وقتی بهشت کنارته چی می گی ، از بهشت چه سود؟
اونی که ما رو آفرید ، طاووس و مار رو آفرید
از سود و بود و توشه زار پس نگرفت هر چه که داد
حوا بهشت آدمه ، آدم ، ولی ، آدم کمه
وقتی که چشمه رود می شه ، دنیا همون که بود می شه
یه روزی خوبی کشت میشه دنیا بازم بهشت می شه
.
.
ختم کلام هم اینکه ، روز مادر مبارک. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
( می دونم یه کم زوده. اما خب .اومدیم و سپیده هم خواست آپ کنه ....
)