
حالیا مصلحت وقت در آن می بینم
که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم
یعنی از کار جهان پاک دلی بگزینم
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم
تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو
گر دهد دست که دامن ز جهان برچینم
**** ****
6 خرداد هم تولد " بزن به سیم آخر..." هستش
. یه پست مفصل بهش اختصاص داده بودم . اما ...
خلاصه اش کردم تو همین دو جمله :![]()
" بزن به سیم آخر..." یک ساله شد. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اما اگه هنوزم " باورم کن " بود و رونق داشت ، مدتی بود که از دو سالگیش می گذشت.![]()
***** *****
برام دعا کنید.
(شیش کیلو شیش کیلو
)
سپیده خواهد بود.......![]()
تا بعد.![]()
یا علی![]()
سریال شهریار تموم شد.

چه زود تموم شد. تازه می خواستم از شکایت دخترش از این سریال بگم و از گفته های پسرش "سید هادی بهجت تبریزی" که همون اول گفته هاش با ملایمت این جمله رو گفت که :
" کلیت سریال درسته و منطبق بر واقعیت ، اما خب در جزئیات دست کارگردان باز هست. چون ساخت یک فیلم یا سریال یک هنره و در هنر خلاقیت وجود داره ، و اگر قرار باشه دقیقا آنچه بوده به تصویر کشیده بشه که دیگه هنر محسوب نمی شه"
که رسانه ها طوری برداشت کردن که " پسر شهریار گفت که سریال منطبق با آنچه اتفاق افتاده ساخته شده"
می خواستم بنویسم که برای یه لحظه تونستم درک کنم اون رفتار شهریار رو.(گله ای که تو چند پست قبل داشتم رو می گم)
.
.
.
یاد اون روز به خیر که خبر ساخت فیلمی از زندگی شهریار را به دوستان دادم.
یاد اون روز به خیر که وقتی برای شاید هزارمین بار وقتی از مقابل ویترین مغازه ی تابلو فروشی رد می شدم و برای هزارمین بار به چهره ی شهریار که روی تابلو فرش نقش شده بود زل زده بودم. اما این بار برای اولین بار متوجه چیزی شدم که تو این هزار بار دیدن ، ندیده بودم.
مات و مبهوت مونده بودم. من بارها و بارها مدتها به این تابلو فرش نگاه کرده بودم و اون وقت اشک شهریار رو ندیده بود؟؟؟؟
یا لطیف
سلــــــــــــــــــــــــــــــــام. همچین گـــــــــــــــــــــــــــرم !!!!
می بینم که بازار بازی های وبلاگی گرمه
. ما رو که کسی دعوت نکرد اما از آنجا که خود ساخته و مستقل می باشم
خودم ، خودمو بازی می دم.![]()
![]()
بنابراین دلم می خواد
1: تمام اعضای خانوادم سلامت باشن و موفقیت و خوشبختی برادرهام رو هم ببینم.
2:زودتر عدالت حاکم بشه
که این قدر به احساس تافته ی جدا بافتگی به سبب مونث بودن بهم دست نده ، چون که بیشتر مواقع (حدودا 99% ) احساس خیلی خیلی خیلی بد
، با بار به شدت منفیست
. (بهتره بگم امنیت و عدالت و نگاهی به مراتب ، بازتر و واقع بینانه تر و نزدیک تر به هویت و شخصیت و ارزش زن ( نگاهی ، جز مانند نگاه به دستمال کاغذی![]()
) )
3 : معمار قابلی بشم.![]()
![]()
4: ..................
(این یکی خصوصیه ، اما نه طوری که نشه گفت. اگر عواقب خارج نت برام نداشت حتما می نوشتمش![]()
)
5 : آرزوهای خوب همه برآورده بشه.
6: تمام دوستانم موفق باشن.
7: با صندوقچه ی پر از سکه هم کاری ندارم. اصولا از مال باد آورده خوشم نمی یاد ، نه برکت داره نه آرامش باهاشه.
خب. این ازاین.
یه موضوعی به ذهنم رسید دلم می خواست مطرح کنم و در موردش صحبت کنیم. اما جایی مثل کلوب را می طلبید. ولی خب با دیدن این بازی های وبلاگی گفتم این جوری بحث رو راه بندازم.![]()
موضوع بحث و سوالم اینه :
" خودتو دوست داری؟ از خودت خوشت میاد؟ چرا؟ از چه ویژگی های خودت خوشت میاد؟ "
اول می خواستم بنویسم بعد پیش خودم گفتم بقیه چی می گن؟ نمی گن این دختره چه از خود متشکره
؟ چه قدر واسه خودش نوشابه باز میکنه؟ اصلا کارخونه زده.![]()
این جوری شد که دیگه پشیمون شدم
، اما چند ساعت بعد که مشغول مطالعه ی یک عدد مجله بودم با این تیتر و نوشته برخورد کردم.
"به خود عشق بورزید.
از همین حالا به خود عشق بورزید.صبر نکنید تا مثلا حال روحی یا جسمیتان بهتر شود یا به تناسب اندام برسید یا شغل جدید پر درآمدی پیدا کنید یا درگیر یک ارتباط عاطفی خوشایند شوید.در این زمینه تعلل نورزید.از همین حالا به خود عشق بورزید و از صمیم قلب عاشق خود باشید."
باعث شد که تصمیمی که داشتم رو عملی کنم. اما این پستم طولانی شد. در مورد خودم اگر عمری بود ، توی پست بعدی می نویسم{ اینکه خودمو دوست دارم یا نه ؟و چرایش رو تو ادامه مطلب بخونید.}. اما همین الان تمامی عزیزان و دوستانی که در " بزن به سیم آخر..." لینکشون کردم رو دعوت می کنم به شرکت در این بازی.فکر کنم کمک کنه تا خودمون رو بهتر بشناسیم. از خودمون تشکر کنیم. اصلا شاید تا حالا به این فکر نکرده باشیم که آیا خودمون رو دوست داریم؟؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یا حق
دختر با ظاهري ساده و نه مذهبي در حال عبور كردن از خيابان بود پسري از پياده رو داد زد سيبيييلو چطوري؟ دختر كاملا خونسرد تبسمي كرد و جواب داد وقتي تو زير ابرو بر مي داري من سيبيل مي زارم تا اين جامعه يه مرد هم داشته باشه. پسر سرخ شد و چيزي نگفت.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اول خدا

داشتم وبلاگ برو بچ و دوستان رو می خوندم که پست یکی از این وبلاگ ها برام جالب بود. می گفت :
"کاش زندگی این امکان را داشت که یه لحظه stop رو بزنی و بعد برگردی به عقب و خطاها رو جبران کنی و درست کنی. بعد دوباره ادامه بدی.پرسیده بود تا حالا شده تو زندگی تون چنین خواسته ای داشته باشید؟"
.
.
.
.
اگر بگم که برای من پیش نیومده که یه وقت هایی، به این نتیجه رسیدم که کاش تو اون شرایط و فلان موقعیت یه طور دیگه ای برخورد می کردم اون وقت الان اوضاع یه جور دیگه بود ، دروغ گفتم.
اما حسرت نخوردم و نخواستم هم که زمان برگرده عقب.البته مطئن نیستم هـــــــــــــا. اما خب ، درصد احتمالش خیلی خیلی پائینه.شاید هم در موارد جزئی اتفاق افتاده باشه.
اما هربار که چنین موقعیت هایی پیش اومد ، خودمو دوباره گذاشتم تو اون شرایط و تجربه و بینش و طرزتفکر و دیدی که نسبت به اون مسئله و مورد های مربوط بهش ، در اون موقع داشتم.
به خودم حق دادم. به این نتیجه رسیدم که اگر بارها و بارها اون شرایط پیش بیاد و من همون شرایط را به لحاظ فکری و دیگر مسائل داشته باشم ، همون تصمیم را می گرفتم.
و اگر الان احساس ناراحتی می کنم از اون تصمیم ، دقیقا به این دلیله که الان تجربم بیشتر شده ، دید و فکر و منطقم نسبت به اون مسئله پخته تر شده ،
صد البته که اگر اون موقع ، تو اون زمان من چنان تصمیمی نمی گرفتم ،
به طورحتم تجربه و پختگی الآنم رو نسبت به اون مورد نداشتم.
اگرهم که صحبت سر این باشه که خب ، اگر اون تصمیم رو نمی گرفتی یا اون کار را نمی کردی این مدت اذیت نمی شدی، می تونستی از یه راه دیگر این تجارب رو بدست بیاری یا....
اینجاست که به خودم می گم :
"رها خانوم ، هرکه طاووس خواهد جور هندوستان کشد"
.
.
.
____________________________________
بعدا نوشتم :
گاهی میشه که برای انجام ندادن کاری هزار و یک دلیل داری و خودتو قانع می کنی که اون کار رو انجام ندی.
انجامش نمی دی و بهای گزافی هم بابت انجام ندادنش می پردازی.
زمان که می گذره، مهم نیست چه مدت زمانی. بالاخره می گذره،
موقعی که کمی تفکرت متحول شد ، دیدت بازتر شد ، سطح فکر و منطقت رشد کرد ، موقعی که تونستی دنیا رو جوردیگه ای ببینی ......
اون موقع است که برای انجام دادن اون کار ، هزار و یک دلیل قانع کننده داری و خودتو به در و دیوار میزنی تا شرایطی فراهم کنی که بتونی اون کار رو انجام بدی ، شرایطی که قبلا داشتی و خودت نخواستی که ازش بهره بگیری (با هزار و یک دلیل قانع کننده برای خودت) و حالا اون شرایط نیست.
خیالی نیست اگر که فراهم کردن شرایط فقط به خودت بستگی داشته باشه ،
امــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
چی بگم اگر که فراهم کردن اون شرایط به کس دیگری بستگی داشته باشه؟؟؟
ولی خب ، به قولی :
" خدا به تنهایی برای ما کافیست "
*****************************
خودمونیم ها.... جای سپیده خالیه![]()
قول داده تابستون جبران کنه![]()
آدم از خواب که بیدار شد ، دید ،یک قلب توی رختخوابش
افتاده بلند شد قلب را برداشت واز خانه بیرون رفت
سرراهش شیری را دید که توی سینه اش جای یه قلب
خالی بود شیر که او را دیدآرام جلو آمد و نشست
آدم قلب را توی سینه شیر گذاشتچند لحظه بعد شیر غرید
وبا تمام قدرتش غرید .پنجه هایش را به زمین می کوبید
وبه خودش می پیچید که قلب از توی سینه ش بیرون پرید و
شیر که از درد رها شده بود آرام گرفت .
آدم در جنگل می رفت تا صاحب قلب را پیدا کند
یک درخت را دید که توی سینه اش خالی بودجلو رفت
وقلبی که تو دستش بود توی سینه ی درخت گذاشت
برگهای درخت شروع کردند به زرد شدن و آدم قلب را از
سینه درخت بیرون آورد . آدم می رفت که عقابی را در آسمان دید
وروی سینه ی عقاب یک جای خالی بود و عقاب از اوج آسمان
پائین آمد و نشست.آدم قلب را درسینه عقاب گذاشت عقاب بالی زد
وبلند نشده بود که بالهایش جمع شد و روی زمین افتاد
آدم قلب را ازسینه عقاب برداشت عقاب چشمهایش را باز کرد
بالی زد و اوج گرفت و رفت. آدم از کنار دریا گذشت نهنگ
بزرگی یک جای خالی توی سینه اش داشت کنار ساحل آمد و
آدم قلب را در سینه نهنگ گذاشت و نهنگ تمام دهانش را بازکرد
استخر بزرگی از آب در دهانش درست شد بعد دهانش را بست
وبا یک نفس تمام آبها را از سوراخ های سرش خالی کرد
وچنان صدائی داد که آدم هم گوشش را گرفت و قلب از سینه
نهنگ بیرون آمد .آدم قلب را برداشت و رفت .
آدم سرش پائین بود و چشم هایش پر اشک بود . او سرراهش
به بیابانی رسید دید تو سینه ی زمین یه جای خای ست
وقلب را در سینه ی زمین گذاشت و زمین لرزید ترک برداشت
آدم قلب را از سینه ی زمین برداشت وزمین آرام شد .
روز هفتم بود و خورشید می رفت تا جای خودش را به ماه
وستارگان بدهد آدم خسته بود . زیر درخت کهنسالی ایستاد
خم شد زانو زد . و قلب را تو رودخانه آب فرو کرد
با دو دستش قلب را گرفته بود و نگاهش می کرد توی آب خودش
را دید که توی سینه اش یک جای خالی بوددستهایش بالا آمدند
و قلب را در سینه ی آدم گذاشتندآدم نشست و به درخت تکیه داد
مثل یک کیسه برنج روی زمین پهن شده بود قلب شروع کرد
به تپیدن و تالاپ تولوپ .هر لحظه سرعت تپیدن قلب بیشتر می شد
حالا همه ی بدن آدم گرم شده بود و چشمهای درشت آدم باز بود
آب چشمهایش توی تاریکی شب با نور ماه مهربان می درخشید
آدم می خندید . فریاد می کشید . می چرخید .دستهایش را مثل
بال پرندگان بالا و پائین می برد و از صدای چرخیدن و بالا پائین
پریدن دستهایش آهنگی دلنشین به گوش می رسید ماه قصه ی آدم
را برای زمین گفت آنها که آن شب بیدار بودند و ساکت بودند
صدای ماه را شنیدند قلبهایشان را برداشتند و توی سینه ی خود گذاشتند
آن شب همه شاد بودند و هیچ کس از صدای پایکوبی آنها بیدار نشد
سحر بود و همه در سکوت بودند و از پروردگار بخشنده مهربان
سپاسگذار
این پست کپی پیستی بود
=> منبع