هو المحبوب
سلام دوباره
نمی دونم دقیقا از کجا باید شروع کنم.
حقیقت اینه که دیروز قسمت دیگه ای از سریال شهریار پخش شد. اما نمی دونم چرا هیچ جوری نمی تونم قبول کنم که کار شهریار درست بوده.
شهریار که با آن همه اشتیاق و علاقه برای محبوبش شعر می گفت و علاقه ش و شور عشقش بر کسی پنهان نبود ، بعد از این که با خبر می شه رقیبش که محبوبش رو ازش گرفت ، دیگه نیست و می تونه به محبوبش برسه ، به جای این که بره جلو تا رسیدن به آرزوی دیرینه ش رو لمس کنه می گه :
" آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟ "
یادمه یه روز یکی از بچه ها می گفت :
" عشق و دوست داشتن واقعی تو این دنیا وجود نداره. اگر هم باشه عاشق و معشوق هیچ وقت به هم نمی رسند "
سند گفته هاش هم سرگذشت مجنون و لیلی و فرهاد و شیرین بود که هیچ وقت به هم نرسیدن. روزی جایی خوندم که شاید اگر مجنون به لیلی اش می رسید و فرهاد هم به شیرینش هیچ وقت جاودانی نمی شدن. شاید بعد از این که به هم می رسیدن تازه چشمهاشون باز می شد . تازه متوجه تفاوت هاشون می شدند شایدم نه. از کنار هم بودن و با هم بودن خوشحال بودن و از هر لحظه ی با هم بودنشون ، خاطره ها می ساختن.
ولی من این که " عشق و دوست داشتن واقعی تو این دنیا وجود نداره. اگر هم باشه عاشق و معشوق هیچ وقت به هم نمی رسند "
رو قبول ندارم.مگه غیر از اینه که عشق و علاقه ی زمینی می تونه پایه ی عشق حقیقی باشه؟
مگه غیر از اینه که عشق حقیقی همون محبت و علاقه به خداست و بس؟؟
مگه غیر از اینه که هر کس حقیقتا عاشق و شیفته ی خدا باشه روزی به لقاء الله می رسه؟؟؟
مگر غیر اینه که خوب و بدمون بالاخره بر می گردیم به سوی خودش. اما از بین ما اونی که شیفته و دلدادشه ، شاده و باقی افسوس می خورن که به قول زمینی ها چه گوهری رو از دست دادن. تازه برامون روشن می شه که با هر نفسی که می کشیدیم او دوستمون داشته اما ما حتی نگاهش هم نکردیم.
وقتی عشق حقیقی حتی محبت و علاقه ی یک طرفه ی خدا ، نتیجش وصاله ، چرا کسی که ادعای عشق زمینی داره و راهش بازه تا به وصال برسه جلوی پای خودش سنگ می ذاره ، وقتی کسی دیگه نیست تا براش مانع ایجاد کنه؟.
توی متنهایی که در نتیجه ی جستجوی زندگی نامه ی شهریار به دست آوردم خوندم که "شهریار در سال های آخر عمرش دیگر به نوعی شیفتگی و شیدایی معنوی رسیده بود."
شاید هم اگر به وصال محبوبش می رسید به این مرحله نمی رسید.
نمی دونم. اما یک عمر رنج رو خودش به خودش تحمیل کرد.
شایدم دارم اشتباه می کنم. اما هنوز هم نمی تونم این کارش رو درک کنم.
.
.
.
. 
.
.
.
.
اصلا به من چه. صلاح مملکت خویش خسروان دانند.
یا رحمان
یادمه وقتی روی اولین شماره ی نشریه با بچه ها کار می کردیم ، صحبت از عجایب هفتگانه شد. از بین اون هفت ها ، اسم باغ های معلق بابل برام جالب بود. کنجکاو شدم. خیلی دلم می خواست بدونم چرا اسمش باغ معلق بود؟ یعنی واقعا درختهاش وارونه بودن؟
دنبالش که رفتم شنیدم که این باغ در طبقات ساخته شده بوده و چون چنین اتفاقی در آن زمان خیلی عجیب بوده نامش رو گذاشتن باغ معلق. ![]()
گذشت تا همین چند وقت پیش. تاریخ معماری جهان رو می خوندم. رسیدم به عنوان باغ های معلق بابل.
در مورد ساختمانش نوشته بود : " این باغ از سکوهایی تشکیل شده بودند که اختلاف سطح داشتند. روش آبیاری خاص آن ها در زمان خود خارق العاده بوده."![]()
اما این بار چیزی که بیشتر برام جالب بود و توجهم رو جلب کرد علت ساخت این باغ بود .
" پادشاه بابل ، بخت النصر دوم این باغ های معلق را در نزدیکی قصرش در شمال شرقی بابل و در سواحل رود فرات در وسط دشتی معمولی برای شادی همسرش ، آمیتیس ، از طایفه ی ماد ، ساخت. که دچار دلتنگی برای کوه های جنگلی سرزمین مادریش شده بود. " ![]()
![]()
![]()
وقتی این جمله را خوندم ته دلم احساس آرامش عجیبی داشتم
. یه احساس خیلی خیلی خوب.
شاید روزی منم بتونم دور از دسترس رو در دسترس بیارم. قابل لمس.![]()
![]()
یا خدا
سلام.
تا حالا دقت کردی چه کشورجالبی داریم؟ بین شهر ها تنها چند کیلومتری ، فاصله هستش اما به هر شهر و استانی که بری با گویش جدید ، رسم و رسوم خاص خودشون ، پوشش خاص خودشون و ....رو به رو می شی. جالبه . نه؟؟
تو این پست می خوام جواب سوالی که بیش از ده سال ذهنمو مشغول کرده بود با شما در میون بذارم. البته من فکر می کنم جوابمو پیدا کردم .
بی مقدمه :
از بچگی یا بهتره بگم که از وقتی که یادمه همیشه یه جبهه گیری علیه آذری زبان ها می دیدم. ولی چرایش رو نمی فهمیدم.
همیشه برام سوال بود که چرا؟
من که بدی ای ازشون ندیده بودم. البته خودمون آذری زبان نیستیم تو کل فامیل هم یکی از اقوام سببی آذری زبان بودن که هم خودشون دوست داشتنی بودن و هم اقوامشون که توی بعضی جمع های فامیلی می دیدم. خونگرم و مهربون و خوش برخورد. من که نکته ی منفی ای ازشون ندیدم. وقتی هم که با مهسا آشنا شدم که مهر امسال وارد یازدهمین سال دوستیمون می شیم این سوال پر رنگ تر شد. تو تمام این سال های دوستی هم همین طور.
خب آخه می دیدم که برخی ویژگیهایی که جبهه ی مقابل آذری زبان ها ، برای آن ها قائل بودن در غیر آذری زبان هم وجود داره. به قول آقای پدر بسیاری از افتخارات ایران آذری زبان هستند.
نمونه اش آقای رضا زاده ، علی دائی که با تمام حرف و حدیث ها و بی احترامی هایی که نسبت بهش شد و بعد این همه مربی های خارجی و اون ور آبی سرانجام مربی گری تیم ملی فوتبال به ایشون سپرده شد.مصداق کامل " آب در کوزه و ما تشنه لبان گرد جهان می گردیم " و یا مرحوم موذن زاده اردبیلی که نه تنها من و هم سن و سال هام که پدرو مادرم هم از اذان ایشون خصوصا تو ماه مبارک رمضان خاطره ها دارن.
خلاصه . . . . . این سوال موند و موند و موند و مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــوند تا این که ....
چندی پیش داشتم زندگی نامه ی استاد شهریار رو جستجو می کردم که با این متن که از زبان یکی از دوستان ایشون نقل شده رو به رو شدم.
احساس می کنم که جواب سوالم رو گرفتم.
البته شعر دوم که به زبان آذری هست رو نمی دونم که دقیقا مرتبت با این مطلب هست یا نه. چون به زبان آذری تنها در حد یک جمله آشنایی دارم. اما خب ، چون در متن اصلی در ادامه ی متن آمده بود ، گفتم شاید بی ارتباط نباشه.
دوستان آذری زبان اگر شعر رو خواندید ممنون می شم که معنایش را برام کامنت بذارید.
شهريار و انگيزه شعر تهران و تهراني
سال 1366 ، روزي زنگ در منزل استاد را زدم ، شخص ناشناسي در را به رويم باز كرد . دو خانم ديگر به اتفاق همان شخص به خدمت استاد رسيده بودند و مدام عكس ميگرفتند . بعد از رفتن انها استاد گفتند : «اين هادي هر كه را كه ميخواهد بدون ملاحظة حال من با خود ميآورد ببين خودش هم با آنها رفت :»خيلي ناراحت بودند . سخت ناراحت شدم . نه در دل توان دارم و نه قلم ياري مي كند كه آن وضع درد آور استاد شهريار را آن طوري كه ديدم شرح دهم . حافظ بزرگوار گوياي زبان حال من است :
سيل است آب ديده و هركس كه بگذرد
گر خود دلش ز سنگ بود هم زجا رود
خواستم از خدمتشان مرخص شوم اما رخصت ندادند . دو سه ساعت نشستم زنگ در خانه به صدا در آمد بلند شدم كه در را باز كنم ولي استاد مرا از رفتن باز داشتند نشستم شروع كردند و از خاطرات گذشته برايم صحبت كردند با اينكه بي حال و حوصله بود تقاضا كردم اگر ممكن باشد كمي از انگيزة شعر ( تهران و تهراني ) سخن بگويند چهره شان حاكي از بي ميلي به جواب سوال من بود . عرض كردم : «استاد ممكن است مختصري در باره آن بفرماييد ؟ »
اندكي بعد سرشان را بلند كردندو گفتند :«شهريور 1320يادت مي آيد كه ايران از طرف همسايگان شمال و جنوب اسغال شده بود ؟«عرض كردم»بلي سيزده ساله بودم . گفتند:« سقوط حكومت دمكرات ها يادتان ميايد ؟ » گفتم: «بلي در سال 1324 بود.»ادامه دادند : «بعد از سقوط دموكرات ها در آذربايجان شياطين شروع كردند بين ترك و فارس اختلاف انداختن يك ديگر را تحقير نمودن و اهانت به هم ديگر كردن كار به آنجا كشيد كه گاهي زدو خرد هايي هم به وجود ميامد. آن موقع در تهران بودم . دوستي همشهري داشتم كه از منسوبين ما هم بود به نام سرهنگ شقاقي . خيلي قوي بود . دو سه نفر حريفش نمي شدند . روزي به اتفاق شقاقي و علمداري در محفلي با چند نفر فارس بگو مگو شد آقاي علمداري هماني است كه يك بار به اتفاق مرحوم بهار به كرج رفتيم و مرحوم بهار يك رباعي گفته كه ديده و شنيده ايد: ناگهان ديدم آقاي شقاقي پاية يكي از ميز ها را شكست و به دست گرفت مثل اين كه رستم در ميدان مي جنگد آنها را به سختي كوبيد بالاخره عده اي جمع شدند و غايله خوابانده شود من از اين واقعه اسف انگيز بسيار ناراحت شدم كه چرا ملتي كه 6000 سال تاريخ دارد اين طور آلت دست نيات بيگانگان ميشود و آنها از ما به نفع خودشان سوء استفاده ميكنند و اين چنين در صدد تفرقه اندازي برميايند . خيلي ناراحت بودم . شب براي اينكه به مردم آگاهي دهم شعر« تهران و تهراني» را از زبان يك سرباز ساختم . در مدت جند روز نه تنها در تهران بلكه اكثر شهر هاي ايران به زبان ها افتاد
چو خواهد دشمني بنياد قومي را براندازد
نخست آن جمع را از هم پريشان و جدا سازد
چو تنها كرد هر يك را به تنهايي بدو تازد
چنان اندازدش از پا كه ديگر سر نيافرازد
تو بودي آنكه دشمن را نداستي فريب و فن
آلا تهرانيا انصاف ميكن خر تويي يا من ؟
حيدر بابايه سلام
حيدر بابا ايلدريملار شاخاندا
سئللر سولار شاقيلديوب آخاندا
قيزلار اونا صف باغليوب باخاندا
سلام اولسون شوكتوزه ائلوزه
منيمده بير آديم گلسين ديلوزه
حيدر بابا كهليك لرون اوچاندا
كول ديبينن دوشان قالخيب قاچاندا
باغچالارون چيچكلنوب آچاندا
بيزدنده بير ممكن اولسا ياد ائله
آچيلميان اوركلري شاد ائله
بايرام يئلي چارداخلاري ييخاندا
نوروز گولي ،قارچيچكي ،چيخاندا
آغ بولوتلار كوينكلرين سيخاندا
بيزدنده بير ياد ائليين ساغ اولسون
دردلريميز قوي ديكلسين داغ اولسون
حيدر بابا گون دالووي داغلاسين
اوزون گولسون بولاخلارون آغلاسين
اوشاخلارون بير دسته گول باغلاسين
يئل گلنده،وئر گتير سين بويانا
بلكه منيم ياتميش بختيم اويانا
این هم لینک ماخذ ، برای من که جالب بود این که محمد حسین بهجت تبریزی چه طوری تخلص شهریار رو انتخاب کرد.
شعر زیر درد دل گفتگو و زمزمه عاشقانه شهریار با معشوقه خویش در روز سیزده بدرمی باشد
پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم . . . .( شهریار )
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحب نظرم
من که با عشق نراندم به جوانی هوسی هوس عشق و جوانی است به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت پدر عشق بسوزد ، که درآمد پدرم
عشق و دلدادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا ! هیچ نیارزید که بی سیم و زرم
هنرم ، کاش ! گره بند زر و سیمم بود که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم
تا به در و دیوارش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم
تو از آن دگری رو مرا یاد تو بس خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا ! چکنم لعلم و والا گهرم!
شهریار
هو العلیم
يكشنبه __________________3/10/1385_________________11:54
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟............ذهنم پره از اين علامتهاي سوال.
كي به جواب مي رسم خدا داند.
خدايا دوست دارم.و در عجبم از خلقت و آفرينش خودم و بقيه آدمها.و واقعا كه ما چه قدر پيچيده ايم. اميدوارم روزي رها بشم. 3/10/1385
23:57
رها
ای نام تو بهترین سر آغاز
سلام. سلام بهاری 1387 ی .![]()
دلم می خواد در مورد یه موضوعی بنویسم یعنی بگم. یعنی...اصلا خیلی مطلب پیش پا افتاده و ساده ایه ها. اما نمی دونم چرا ولم نمی کنه تا نگم
.از پارسال تا حالا همین که می شینم پای تلویزیون ذهنم درگیرش می شه.
من فیلم و سریال خیلی دوست دارم. یا بهتره بگم دوست داشتم. یادمه تا پارسال تمام فیلم های سینمایی ویژه تعطیلات عید و نوروز رو می دیدم. اما پارسال دو –سه روز که نشستم پای فیلم های تلویزیون خسته شدم. ![]()
امسال هم علاقه و رغبتی به دیدن فیلم ها ندارم. بعضیشون هم که مال سینمای خودمونه و قبلا دیدم تو تلویزیون با کلی سانسور فاحش نشون می دن که ترجیح می دم اصلا نبینم. حقیقتش تازه دارم درک میکنم کسانی که می گن ازبرنامه های تلویزیون خوششون نمیاد. اما من در این مورد کلی نگرنیستم. بگذریم. می خواستم درمورد فیلم هایی بگم که اگه ده بار دیگه هم ببینم سیر نمی شم. ![]()
فرار از شائوشنگ با بازی تام هنس
اگه می تونی منو بگیر با بازی تام هنس و دی کابریو(فکرکنم)
شعبده باز
متاسفانه نام کارگردان یا بازیگران دیگر رو به یاد ندارم. اما چیزی که در این سه فیلم وجود داشت و باعث می شه که فراموششون نکنم غافلگیری بود. بهتره این طور بگم که تا آخر فیلم قضیه و داستان لو نمی رفت. یا بهتر تره که بگم خوب کلک زدن
. شخصیت های اصلی داستان برای رسیدن به هدفشون کاملا منطقی و با دو دو تا چهارتا کردن پیش رفتن و تا به مقصودشون نرسیدن کارگردان به بیننده نشون نداد که چه شد.جالب اینه که بیننده هم متوجه نمی شه و آخر فیلم غافلگیرمی شه.![]()
چیزی که تو فیلم های ایرانی و خصوصا هندی نیست. آخرشون معلومه . یاد دختر و پسره به هم می رسن
. یا آدم بده دستگیر میشه یا کشته میشه
. حق به حق دار میرسه و ..
اما سال 86 یک سریال مناسبتی ای پخش شد که....
یادمه بعد چند قسمت اولیه ی این سریال وقتی برای تماشا می نشستم پای تلویزیون تا تیتراژ آغاز تموم بشه ، به خودم میگفتم. خب. خوبه آخرش معلومه دیگه. دختره به محبوبش می رسه. حرص خوردن هم نداره. فقط این وسط معلوم می شه که چه اتفاقاتی افتاده تا این دو به هم برسن
. { سریال رقص پرواز به مناسبت دهه فجر با بازی مهدی هاشمی در نقش دکتری غرغرو(غرغر؟؟قرقر؟؟
) و با لهجه و لحن کلامی خاص و بازی شهاب حسینی و لاله اسکندری و ..} داستانش در دو زمان می گذشت. دوران جنگ و زمان حال.
ولی قسمت آخر .....![]()
معلوم شد که تمام آن صحنه ها و سکانس های متعلق به دوران حال ، فقط خواب بوده.
شاید بقیه تونستن ازهمون اول یا اواسط سریال بفهمن که خواب و خیاله یا ...اما من نه. حسابی جا خوردم.
البته برای من که فوق العاده حساسم و در لحظات مختلف فیلم احساساتم تغییر می کنه این موضوع خوب بود چون با فکر این که آخرش مثل فیلم های دیگه به خوشی تموم میشه بی هیچ ناراحتی ای سریال رو دنبال کردم.(سریال نرگس یادتون؟؟؟؟ یادم نمی ره سکانس های بازی آقای پورشیرازی در نقش "شوکت " رو که چه قدر حرص و جوش خوردم. یادمه یه شب به قدری عصبانی شدم که فردا شبش مهدی نمی ذاشت سریال رو ببینم.البته نقشی که بازی می کرد شخصیتی داشت که من به شدت ..... نقش یه مرد مستبد که حرف فقط حرف خودش بود. یه دیکتاتور
. چند وقت پیش هم سریال "پدر سالار " رو میداد. دوست داشتم سریال رو دنبال کنم و ببینم اما سکانس هایی که " اسدا..خان " عصبانی می شد و زور می کرد که حرف خودش به کرسی بشینه از شدت ناراحتی اصلا نمی تونستم به چهره ی آقای کشاورز نگاه کنم. )
خلاصه این که قسمت آخر "رقص پرواز " غافلگیر شدم. اما همون لحظه به این فکرکردم که تا حالا تو فیلم و سریال ایرانی ندیده بودم چنین پایانی. ![]()
این برام خیلی جالب بود.
حقیقتش از غافلگیر شدن خوشم میاد. چون معمولا از قبل خیلی احساست یا قضایا رو حس می کنم. به همین دلیل خیلی غافلگیر نمی شم. میگن حس ششم متولدین آذر قویه
. گاهی خوبه گاهی بد.![]()
خوبیش که معلومه. خوبه دیگه. اما بدیش اینه که ............ این طوری بگم بهتره. من خیلی وقتها روی دریافت های حس ششمم حساب باز نمی کنم
. خصوصا در مورد موضوعات حساس. آدم حسابگر و منطقی ای هستم. اصلا دلم نمی خواد روزی خودم رو به خاطر پی گیری فکر و خیال دخترانه سرزنش کنم
. هرچند که حس ششم قدرتمند تر از خواب و خیال پردازیه. اما در موارد حساس ترجیح میدم موضوع کاملا علنی و صریح گفته و بیان بشه تا این که بخوام احساسش کنم
. نمونه ی بارزش نظر اساتید درمورد کارهام. کچلشون می کنم تا دقیقا اون چه که تو ذهنشونه رو بهم بگن.![]()
دیگه دیگه
. . . . . . این هم از پست اول سال 1386.![]()
اینم یه گوشواره ی زیر خاکی از آندره ژید :
برای من خواندن این که شن ساحل ها نرم است کافی نیست . دلم می خواهد پای برهنه ام این نرمی را حس کند.