هو المحبوب
سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــام علیکم.![]()
بیاییدتو تا بگم چراخوشحالم.![]()
برای ورود دق الموشواره بفرمایید.![]()
سلام![]()
خوشحالم اساسی. ![]()
![]()
چرا ؟![]()
دیگه دیگه....![]()
![]()
![]()
یا حق
![]()
1-ماجراهای کارگاه زندگی .
تو این مدت داشتم به " بزن به سیم آخر..." فکر می کردم. و خیلی برنامه ها براش...
گفتم حذفش کنم. یاد این جمله افتادم :
" هیچ وقت اجازه نده که ترس از شکست مانع شرکت تو در مسابقه بشه."
پس موندنش حتمی شد
. اما اینکه آیا بازهم می تونم به اون راحتی که در آغاز می نوشتم ، بنویسم یا نه ؟ سوالیه که نمی ذاره آپ کنم. خدا می دونه تا الان چند پست آپ نشده دارم.![]()
به این نتیجه رسیده بودم که بهتره چند تا از آیتم ها رو ادغام کنم. اما حالا که نگاه می کنم می بینم اون روزهایی که به فکر برنامه ریزی و سازمان دهی هویت و هدف " بزن به سیم آخر.. " بودم خیلی چیز ها و شاید همه نکات (که اون روز ها وجود داشت و قابل توجه ) رو در نظر گرفته بودم![]()
به جز یه مورد...موردی که اون روزها نبود و حالا هست.![]()
اما خب... شاید درون هر موضوع یا اتفاق ناخوشایندی ، مطلب خوشایندی پنهان شده.
خوشحال بودم که عزیزی شهامت این را پیدا کرد که بیاد و فریاد بزنه که اگه توی این دنیا هر اتفاقی بیفته من " فقط نگاه می کنم " و حالا تویی که با من زیر همین سقف زندگی می کنی تو چی کار می کنی مثل من نگاه می کنی؟؟![]()
عصبانی می شی و داد می زنی
یا به یه خنده ریز و مبهم بسنده می کنی
؟؟ شایدم نه نگاه می کنی ، نه عصبانی می شی و نه حتی پوزخندی خرجش می کنی...
یعنی ندیده ، می گذری؟![]()
از شهامتش درس گرفتم شایدم حضورش برام یه پشتوانه ی گرم بود. که چی؟؟![]()
خب..که من هم از میون اون جمع دوست داشتنی چندین و چند دوست مجازی و بعضأ حقیقی سرم رو بلند کنم و به جای نجوا و زمزمه در گوشی ، داد بزنم که من زدم به سیم آخر.... که دنیا همش شوخیه. بهش بخند. با صدای بلند بخند
. آن قدر بلند که غمهایی که پشت در هستن شهامت جلو اومدن نداشته باشن. ...آره.. می دونم... می دونم که سمج تر از غم و غصه و مصیبت وجود نداره . میدونم اگه در و پنجره رو بروش ببندی و خونه ات دودکش هم نداشته باشه از درز ها و شکاف ها میاد تو. اگر پنجره هات دو جداره باشن و تمامی منافذ رو هم بسته باشی ، خودشو زیر کتت قایم می کنه و میاد تو. ![]()
میاد تو خونه ات. ...اما اگه تو بهش رو ندی ، اگه فقط بهش به عنوان یه شوخی نگاه کنی ، یا یه بازی ... اگه صدای خنده ات رو از ته دلت بشنوه ، قدرت این رو پیدا نمی کنه که وارد خونه ی دلت بشه. تو همون خونه از جنس بتن و آجر و سیمان ، اون قدر می مونه تا عمرش تموم بشه (البته اگه تا اون موقع از پس تو بر اومده باشه و قبلش تو بیرونش نکرده بشی.)
"پیش ازاین خنده به جز واشدن نیش نبود![]()
جزئتی داد به من شکل دگر خندیدن![]()
بهترین خنده همین است که من می گویم![]()
یعنی آن گریه که پنهان شده در خندیدن![]()
![]()
گر زمین هم خوردی باز در آن حال بخند![]()
خنده دار است به هر حال دمر خندیدن![]()
![]()
در جهان هشت هنر را متمایز کردن![]()
هست از جمله ی این هش هنر خندیدن "![]()
صدای فریادم به قدری بلند بود که حتی کسانی که فکر میکردند من رو می شناسن هم ، صدامو شنیدن و شناختن.
خوشحال بودم از شناخته شدن. فرصت قشنگیه برای خیلی صحبتها و آشنایی با عقاید و نظرات که شاید حتما امکانش در دنیای حقیقی وجود نداشت و نداره.فرصت خوبیه برای شناختن و شناخته شدن.
اما هیچ وقت به عواقبش فکر نکردم.
به این که روزی شاید عزیزی خودش رو به قدری به زحمت بندازه تا با طرح داستانی که تنها چند دقیقه بعد از شنیدنش به صحتش شک می کنی و کمتر از بیست روز بعد به کذب بودنش مطمئن می شی ، بخواد بگه...خانومی..حواست رو جمع کن. حسابی هم جمع کن.![]()
آقا صابر (در جواب کامنتتون در پست قبلیم )
فکر می کنید همه ی اطرافیانتون ، اونهایی که باهاشون هر روز رو به رو می شید. باهاشون زندگی می کنید . برای صرف غذا سر یک میز می نشینید ، همگیشون شما را می شناسند؟؟؟
واقعا ؟؟؟ حقیقتا می شناسند؟؟؟![]()
آهان...خب آره.... می دونند شما آقا صابر ( و یا با نام دیگه ای) هستید . 21 سالتونه . مذکر هستید و شاید یه کم بیشتر در رابطه با خانواده و تحصیل و شغل و ...(مخاطبم آقا صابر نوعی هستش...یعنی من ، او ، و حتی شمایی که الان این پست رو با حوصله نشستی و می خونی).
خب؟؟.. همین؟؟؟...دیگه چی؟؟ مگه شناخت فقط همینه؟؟ ![]()
مگه سن و چهره و جنس و نام و هویت شناسنامه ای ، من و شما رو کامل به هم معرفی می کنه.
مگه ما آدمها تو دنیای حقیقی که هم رو می بینیم و صدای هم رو می شنویم ،می تونیم صدای دل هم رو هم بشنویم؟؟؟
می تونیم شخصیت واقعی و روح طرف مقابلمون رو ببینیم؟؟![]()
![]()
توی دنیای حقیقی نمی شه. به ندرت می شه. اما تو کوچه پس کوچه های این دهکده ی جهانی چیزی هست که من پیداش کردم. چیزی که شاید (شاید) تو هیچ کدوم از خیابون های این دنیای حقیقی ، تو هیچ شهر و کشوری نتونی پیدا کنی.
می شه تو کوچه ها و راه ها ی این دنیای مجازی قدم زد ، دوید ، با صدای بلند گریه کرد
، جیغ زد ، خندید
، حتی به هر خونه ای مهمون شد
، بدون اینکه شناخته بشی ، اما بشناسنت.
حقیقتی که پیداش کردم و بهش ایمان دارم اینه :
" می شه شناخته شد بدون اینکه شناخته شد ،
می تونی بشناسی بدون اینکه بشناسی"
قبل از اینکه زن باشیم یا مرد ، دختر باشیم یا پسر ، انسانیم و روح یک خدا در وجودمون دمیده شده.اینجا می شه بی واسطه حرف زد. زبانی در کار نیست تا حیله کنه. تویی و کلمات. و اینکه چه قدر صادقی. اینجا مجبور نیستی باشی (تولدت دست خودته مرگت هم با اختیار خودت)، مجبور نیستی جواب پس بدی ، مجبور نیستی مواظب خیلی نباید ها و باید ها باشی ، می تونی خودت باشی.(البته اگه برات داستانی تعریف نکنند و به همین دلیل بهت حق میدم که بخواهی هویت شناسنامه ایت نا شناخته بمونه).
من می گم توی دنیای مجازی روح آدمهاست که با هم ارتباط داره . روح آدمهاست که وبلاگ رو می سازه. آدم می تونه به دنبال آرزو ها و خواسته هاش باشه. می تونه با انسان های دیگه ( نه گرگان با نقاب انسان
)همنشین باشه. بی دغدغه . بی حرف و حدیث. ![]()
این رو هم قبول دارم که نباید به هر سردری توی این دهکده اعتماد کرد. همون طور که تو دنیای حقیقی نباید.
همون طور که راه سفر حج هم بی راهزن نیست. راهزن مال و راهزن ایمان و عقیده.
تمام این ها رو گفتم فقط برای این جمله :
" من دوست دارم من رو با عقاید و افکار و ویژگی های شخصیتی خودم بشناسن و قبول داشته باشن تا با مشخصات شناسنامه ای.با قبول اینکه ریشه و تربیت خانواده ، در شکل گیری عقاید و افکار نقش زیادی داره."![]()
2- شیطنت روزگار .
میایم . می ریم. اگر که اومدن و رفتن دست ما نیست اما خیلی شیطونی های دیگر بین این اومدن و رفتن دست ماست.
روز های اول آبان داداش مهدی و روز های آخر آبان عطیه جون دوست خوبم متولد شدن. البته اتفاق های دیگه ای هم افتاد. ولی ترجیح می دم تو پست بعدی در موردشون بگم. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
3-گوشواره های زیر خاکی .
امروزت دیروز میشه اما معلوم نیست که فردایت حتما امروز بشه. (؟ ) ![]()
4- لیلی نام همه ی دختران ایران زمین .
تا حالا یا بهتر بگم تا چندی پیش پوشش خانوم ها به سه دسته (احتمالا) تقسیم می شد.
1- پوشش چادر
2- پوشش مانتو (ساده و معمولی)
3- پوشش مانتو ( به قول قدیمی ها سانتی مانتال)
چند روز پیش یکی از بچه ها تعریف می کرد آقا پسری به مادرش گفته بود دوست دارم همسرم چادری باشه. البته چادر ایرانی ![]()
.
جالب شد. حالا به انواع پوشش دقت کنید :
1- پوشش چادر ( چادر ایرانی )
2- پوشش چادر(چادر عربی با پوشیه و روبنده)
3- پوشش چادر (چادر عربی بدون پوشیه و روبنده)
4- پوشش چادر (چادر ملی جلو باز )
5 - پوشش چادر (چادر ملی جلو بسته – ترجیحا با زیپ مخفی بسته بشه نه دکمه
)
6- پوشش مانتو (ساده)
7- پوشش مانتو ( همچین شیک و اساسأ رنگین(این واژه دارای آرایه ی ایهام است
))
یاد تصورات دوران طفولیت یه گل پسر(م.ط) افتادم که می گفت :
" من همیشه فکر می کردم برای انتخاب همسر ، دخترا تو یه جایی مثل مغازه یا بوتیک های امروزی با ژست ها و لباس های مختلف می ایستادن و بعد پسرا می اومدن نگاه میکردن و هرکدوم رو که می پسندیدن باهاش ازدواج می کردن."![]()
5- باورم کن .

6- برگ ریز دلتنگی .
نصف پائیز رفت. ولی همش دوهفته ست که برگ ریزون برگ های خشک و زرد شروع شده. کی وقت برگ ریز دلتنگیه؟؟؟![]()
![]()
« یا رب »
قصد فردا نکنی کودک من*
تو به فردا و به دیروز میندیش دگر
لحظه را قدر بدان
من تو را میخواهم که در این لحظه کنارم باشی
با من از فرداها لحظه ای حرف مزن
آخر ای کودک دلبند و گلم
چه کسی میداند ؟!
شاید این فرداها هرگز از ره نرسد
لحظه را قدر بدان
قدر این لحظه ی سبز
قدر این صبح دل انگیز بهار
قدر این ظلمت شب
قدر این ماه پر از وهم و گمان
همه را کودک من قدر بدان
من دلم میخواهد تا که هستم با من
مهربانتر باشی و اگر شد گاهی
تن تنهایم را تنگ در آغوش کشی
به خدا معجزه ها خواهد کرد
یک دل پر احساس
یک لب پر لبخند
و کلامی که در آن عاطفه میبارد
لحظه را قدر بدان
یک نوازش میتواند
حتی بشکند فاصله هایی راکه
به اندازه ی فردا دور است
و به هم وصل کند دو نگاهی را که
مثل سرما سرد است
لحظه را قدر بدان و به امروز
به این صبح ، به این لحظه بیندیش
که شاید او را ، که همه ی خوبیها
خصلت مطلق اوست لحظه ای
پاس بداری و بگویی " خدایا شکرت "
« سهراب سپهری »
* به خودتون نگیرید ، به هیچ وجه منظور شما نمیباشید
کودک مجاز از همه ی انسانها میباشد .
« عشقتان جاوید ، خاطراتتان خوش »