تبليغاتX
. . . بزن به سیم آخر

In the name of God

به نام یگانه ی بی همتا

سلام. یه سلام همه گیر به قول داآش مهدی.

خلاصه و مفید این که متن زیر یکی از کامنت هایی بود برای یکی از پست های " باورم کن " که رفیق شفیق عزیز ، " آقا میثم " زحمتشو کشیده بودند ( حق دوستان و عزیزان  در تمامی نقل قول ها و زحماتی که برای " بزن به سیم آخر..." می کشند ، محفوظ است ) به نظرم زیباتر از اون بود که در میون کامنت های یه وبلاگ حذف شده باقی بمونه و حالا در آیتم " لیلی نام همه ی دختران ایران زمین " تقدیم می کنم به تک تک لیلیان ایران زمین.

 

 ((  And The God Created The Woman
و خداوند زن را آفريد                 

God created Woman out of the left side of man
خداوند زن را از پهلوي چپ مرد آفريد     و خداوند زن را آفرید...

not from his head to be above him
نه از سر او تا بر او مسلط گردد

not from his foot to be trampled by him
نه از پاي او تا لگد كوب اميال او گردد

but from his side to be equal with him
بلكه از پهلوي او تا برابر او باشد

and from under his arm to be supported by him
و از زير بازوي او تا در حمايت او باشد

and from nearest to his heart
و از نزديكترين نقطه به قلب او

to be loved by him.
تا مورد عشق او باشد ))

 

دلم می خواد از تمام فرهادان ایران زمین بپرسم که :

آیا از جایگاه و شان و مقام خودشون خبر دارند؟

هیچ می دونند خدا ، یگانه صاحب و پادشاه دو عالم ، چه مقام و مسئولیت قشنگ و ارزشمند و در عین حال فوق العاده حساسی رو  بهشون داده؟

ما هممون میدونیم که انسان اشرف مخلوقاته و خالق یکتا به خاطر آفرینش انسان به خودش تبریک گفت .

 

فرهاد ایران زمین :

 و خدا آنقدر تو را ارج و قرب داد که ، برای ظریفترین مخلوقش از میون اشرف مخلوقاتش ،

تو حامی و تکیه گاه باشی ، 

  در زیر سایه ی پر نعمتش.

 

و لیلی ، با تو می گویم :

 که چنان عزیز و گرانقدری نزد حق تعالی ، که برایت حامی و تکیه گاهی همسان خودت آفرید. چرا که هیچ مخلوقی لایق این مقام نبود.( چنان که  برای علی همسری لایق ، جز فاطمه نبود و برای فاطمه نیز ، چنین )و به او قدرت داد و شهامت و شجاعت و دلی نترس  و محبتت را در دلش جای داد.

 

و نیز تو را تنها آرامش دهنده ی او ، در آن هنگام که از نیرنگ و بی رحمی این دنیا دل خسته است.

 

خداوند به تو دلی مملو از عشقی پاک و محبت و نرمی و لطافت و ظرافت عطا کرد تا با آنها ،  تحمل سردی و سختی و سنگینی بار مسئولیت را بر او آسان کنی.

هر دو ، بر جایگاه زیبای خود واقف باشید .

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 23:53 توسط رها |

یا حق

 

      only HAMI

 موسیقی ای که هم اکنون از وبلاگ " بزن به سیم آخر ..." می شنوی از آلبوم هنرمند موندنی "حامی" عزیز با عنوان    فقط نگاه می کنم " هست. اولین ترانه ی این آلبوم ، به نام " شب نقاشی "  که آهنگ سازیش را  فردین خلعتبری که مطئنم با نامشون آشنایی داری ، انجام دادند. و البته ، البته ترانه ی شب نقاشی دل سروده ی  دکتر افشین یداللهی هستش که می دونم با نام و کارهای دیگشون غریبه نیستی( مثل شعر تیتراژ پایانی سریال " شب دهم" و "مدار صفر درجه"). تنظیم هم با همیاری بامداد بیات و علی بیرنگ به نتیجه رسیده.اگر اهل سینما و فیلم هم باشی که دیگه حتما فهمیدی که این ترانه ، تیتراژ پایانی فیلم سینمایی " گل یخ " میباشد.

اینهم متنش :

دکمه ی ماهو وا کن ، پیرهن شب رو در آر          رو تن صبح با بوسه نشون آفتاب بذار

با اسب باد بهارو   بیار به آشیونه                     چارقد نو رو وردار از گیسوی شبونه

دوباره با ستاره خوابو چراغونی کن                    خوشی اگه گرونه  بخند و ارزونی کن

حریر آسمونو بکش رو وهم غبار                         آینه ی دریا رو از میون مه دربیار

یه لحظه با سکوتت جنونو سر به راه کن              بزن به سیم آخر قیامتو به پا کن

با تیغ رنگین کمون بزن به بغض ابرا                   برکه رو نقاشی کن  جای چشای صحرا

شیشه ی عمر یخو پر کن از آب چشمه              برس به داد دنیا فقط با یک کرشمه

از امـیــــــــــــــــــــرخان هم ممنونم که برای براه کردن موسیقی وبلاگ خیلی کمکم کردن.

انشاءالله که زودتر آلبومت بیاد بیرون. رفقا یادت نره.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 11:4 توسط رها |

یا حق

سلام.

اول از همه عذر می خوام که خودم این قدر دیر آپ می کنم.

حقیقتش چند بار هم نوشتم تا آپ کنم اما وقتی باز خوانی کردم ، جز غر غر و انرژی منفی ندیدم. دلم نیومد شمای عزیز که لطف می کنی و میای سرمی زنی ، شکوفه ی لبخند رو لبت با غرغرهای من ، نا شکفته پژمرده بشه.

در مورد آقای پور مزد ، همان طور که به دوستان به صورت حضوری و غیر حضوری گفتم ، با شناختی که از ایشون دارم چنین پستی بعید بوده و هست .برای ایشون پیام گذاشتم که خودشون جوابگوی خواننده ها باشند اما تا به امروز جواب هیچ کدوم از پیام های منو ندادن.

به هر حال من ترجیح می دم به جای قضاوت عجولانه ، کمی صبر کنم .امکانات ایشون هم محدود هست، درصورتی که خبری نشد و توجهی نکردن ......

 

                      ***********************************

 

یکی دو هفته پیش  یه سفر کوچولو رفته بودیم طرف های شمال کشور. روستایی به نام " دونا " بعد از " پل زنگوله ". البته "پل زنگوله " هم بعد از تونل "کندوان" ـــه .

خب ، می دونی که بروبچ معماری ، دوربین چشم سومشونه. منم که دست به نقد.

چند تا تصویرکاملا مستند .ببین ، بعد بگو ببینم شما هم به نتیجه ی  داآش مهدی می رسی یا نه؟؟؟

(البته به خاطر این که برای قالب وبلاگ مشکلی پیش نیاد و همچنین عکس ها زودتر لو'د بشه ، حجمشون رو کم کردم.)

 

ترکیب خشونت تنه درخت با ظرافت گل های کوچک زرد و سفید ، کنار رنگ های خنثی و حس سرد سنگ ها ، وقتی نسیم  صورتت رو با خنکای رودخانه آشنا می کنه و همزمان نغمه ی رودخانه ، گوش جانت رو نوازش میکنه ...............

                    

مخمل سبز دشت ( پر سخاوت و بخشنده) کنار کوه محکم و استوار

           

به نقطه گریز توجه کن.آسمون ، دشت ، کوه ، مزرعه ...(این همه عظمت تو یه کادر؟؟؟)

 

          

 

خداییش کیف می کنی ویو رو (view) ؟؟؟؟ (خورشید ظهر)

 

           

 

                             *****************************

 

 

          

                

 

          

 

غروب.......   (کوه ، درخت ، آسمان .. . . . . . و خورشید که همیشه  تو قصه

 ها ی مادر بزرگ شنیدیم " روز که تموم می شه می ره پشت کوه تا بخوابه "

 

          

 

 

           

 

             

خواب نیم روزی کنار جاده ، آی حال می ده ، آی حال می ده (همون کیف می دهد منظور است(( بسیار دلچسب است)) )

 

          

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 0:50 توسط رها |

اوستا پور مزد

 

 

 

 

یه کرمی بود ، یه سیبی بود             یه باغ دلفریبی بود

این کرم ناز سرمایی         یه شب خوابید بی لالایی

خواب یه پروانه می دید        که یک دفعه از خواب پرید

صدای گریه ای شنید         یک کمی از سیبش رو خورد

سرشو از سیب در آورد       اوه اوه اوه ! چه سرده کی بوده گریه کرده؟

 یک شته ی زبروزرنگ  هم گوشتالو هم شوخ و شنگ

گفت : عنکبوت زرزرو         حرف تو سرش نمی ره فرو

از صبح کله ی سحر          این منو کرده جون به سر

گریه رو بس نمی کنه        رحمی به کس نمیکنه

 کرمه کمی خزید جلو        خودشو کرد رو سیب ولو

: ((بچه عنکبوت کوچولو                 لپات مثال خرمالو

گریه کنی آخه چرا؟           واسه چی نمی گی به ماها؟))

بچه عنکبوت قصمون         اشکی می ریخت مثل بارون

کرم و شته دستاشو دست گرفتن ،

با هم پیش خر رفتن :

(( ای خر خوب گاریچی

تو می دونی ، بچه عنکبوت ، گریه می کنه واسه چی؟

خر به اطرافش نیگا کرد                  بعد خرکی صدا کرد:

شما که از من خرترین ،                 از دنیا بی خبر ترین .

باید همه گریه کنن ،         اگه نکنن پس چه کنن؟

دنیایی که نداری  توش یه چاردیواری

که توش پر از علف باشه    بی جا  پای طرف باشه

نه جنگ باشه ، نه دود باشه ،

نه التماس به شخص بی وجود باشه ،

نه درد باشه ، نه دام باشه نه عشقا بی دوام باشه

نه بمب باشه ، نه بهونه                نه یک تکون ، صد بی خونه

نه حاکم ابله باشه            نه قبولی به 10 باشه

نه کودکی گریون باشه       نه جوجه ای بریون باشه

نه بی کسی ، یه درد بی درمون باشه        

هر چی می خوای همون باشه

نه غم باشه ، نه گشنگی  این میشه اونوخ زندگی ))

کرم و شته با عنکبوت       با چشم گرد کردن سکوت

از پیش خر که رفتن           هیچی به هم نگفتن

تا عنکبوت یادش اومد        اون فکر ناشادش اومد

دوباره گریه سر داد

شته (ناراحت) : پس آقا خره اون همه پند به خر داد ؟

رفتن پیش آقا خروس         خروس پر اخم و عبوس

یه جایی پشت یک درخت از خروسه سوالاشونو پرسیدن

(( خروس کاکل پیچ پیچی ،

تو می دونی بچه عنکبوت گریه می کنه واسه چی؟؟

خروس گلوشو صاف کرد                 نیگا تو هر شکاف  کرد

گفت : اون که گریه میکنه ، حتما یه چیزی می دونه.

اون که چیزی نمی دونه                 خوشبخت و شاد و خندونه

دون می چینه شب و روز   خوشحاله تو تب و سوز

می گه چرا گریه کنم  ،                  وقتی میشه دون بچینم ؟

به من چه که ده خرابه           خانوم مرغه سیاپوش جوجه کبابه

منو سننه که غم خورم          دون زیاده ، پس چرا اونو کم خورم؟

گربه که روی دیواره

دعا کنم ، یه دست غیب بیرون میاد نمی ذاره

که گربه هه منو بگیره

اگر گرفت هم چه کنم ؟این سرنوشت و تقدیره

آره ! صدای ناشناس         اینه که بدبختی ماس

برای اینه بعضیا                گریه غذاشونه به خدا

یه روز میون مشتی خر      جوجه من زد و بال و پر

وقتی که بوش دراومد        صدای عرعر اومد

اونوقت یه مرغ خوش خیال مانتو کوتاه زد پرو بال

اومد جلو گفت : آق خروس

چه غم خوری ، چه نخوری آخر یه روز می ذارنت لای پلو

آره صدای ناشناس           گریه ی من از دست زندگی میون الاغاس !

کرم و شته با عنکبوت                   با چشم گرد کردن سکوت

رفتن و رفتن تا اینکه               یک هو رسیدن به برکه

وقتی به اونجا رسیدن                   یک ماهی آزادو دیدن

از ماهی هم سوالاشونو پرسیدن

(( ماهی بهتر از کاچی

تو می دونی بچه عنکبوت گریه می کنه واسه چی؟))

ماهی سر از آب در آورد                 با چشمای بی حالتش

نگاهی به دور و بر کرد:

(( دنیا پر کثافته                لبریز ضد آفته

آدمی از دست پشه          صد جور کلک زد همیشه

تا کک به تنبون افتاد          ما تحت به جنبون افتاد

سوسکو پکوند با دمپایی

که واسه چی بی اجازه به خونه ی ما میایی؟

اونوقت خودش بی انصاف   جنگل و کوه ، کرده صاف

می ره به دشت و صحرا    

می گه : پیف پیف ! چه قدر جونور داره اینجا

ماهی رو زنده می فروشه

خوش به حالتون ندیدین خرچنگی زنده بجوشه!

من مات ام از کار آدم         هر چند یه ماهی آزادم

وقتی رفیق به توره

شادی از ماهی آزادا به دوره ، به دوره ، به دوره !

کرم و شته با عنکبوت       با چشم گرد کردن سکوت

که یک دفعه عنکبوته به حرف اومد

به قدرتی خدا ، تو ماه تیر برف اومد ، تگرگ اومد

گفت : می دونین ای رفقا  من می کنم گریه چرا؟

کرم و شته سر جنبوندند    یعنی که هیچ نمی دونند

(( چون که شما گیاه خوارین           از درد من چه خبر دارین؟

من نمی خوام گوشت خوار باشم   

شب از صدای گریه ی زندانیام بیدار باشم

اما بابام می گه :"خره           عنکبوت نمی شه که گوشت نخوره

اون وقت دیگه قد نمی کشه           کوتوله میمونه همیشه "

کاشکی می شد توی دلم             پر بشه از نون و کلم

شما می گین من چه کنم؟؟          گریه تا کی باید کنم؟

کرم و شته تا که اینو شنیدن          زودی جلو پریدن

عنکبوت گیاهخوارو توی آغوش کشیدن

قصه ما به سر رسید

قصه به این تخماتیکی نه می شه گفت ، نه می شه شنید

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 19:41 توسط |

 

 

اون که غم بغضمو دید ، اون که به دادم نرسید

رفت و تو خواب قصه مرد ، حرمت فریادمو برد

پرده ی آخر تگرگ ،کوچ تو بود و بغض بعد

قصه ی عشقی که هنوز، دلگیره و ترانه سوز

رو آسمون ها بنویس ، نای پریدن دیگه نیست

تو چشمای قاصدکها ، شوق رسیدن دیگه نیست

تو ای همیشه همسفر ، دوباره بچگی نکن

با این شکسته بال و پر ، دیگه غریبگی نکن

 حادثه ی هق هق من ، حیفه که نا تموم بشه

طلوع بی وقفه ی تو ،به دست من حروم بشه

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 19:35 توسط رها |

سلام . بعد یه هفته تاخیر  اومدم با دست پــــــــــــــر.

تو این پست می خوام دو عزیز را که به من افتخار همکاری دادند  را معرفی کنم. خب ..بنا به اصول فرست لیدی ، از سپیده خانوم شروع می کنم.

                                                    سپیده جون دختر خاله من هستند. متولد 8/اسفندماه/1370 . سپیـــــــــــــــــــــده جون(اگه تو کامنت ها دقت کرده باشی دو تا سپیده داشتیم. یکی سپیده با "جون" یکی سپیده بدون "جون" (یعنی همون سپیده جلب). ایشون سپیده از نوع با "جون" هستند.)

 فعلا تا خود سپیده بیاد( چون الان مسافرته) مطلب زیادی نمیتونم بگم تا خودش بیاد .اما از خودم و سپیده بگم که با وجود شش سال تفاوت سنی رابطه صمیمانه و نزدیکی داریم. شاید علایق و نکات مشترک بسیاری که داریم تونسته  دوری احتمالی ناشی از فاصله سنی رو مغلوب کنه. سپیده هم شیفته کارهای هنری و البته البته البته شعــــــــــــر هست. خیلی ماهـــــــــــــــــــه. تنهـــا اشکالی که وجود داره اینه که استقـلالیـــــــــــــــــــــــــــــــــه. تو این مورد هیچ وقت به تفاهم نمی رسیم.

 

آقای اوستا پور مزد دوست جدید من  هستند که افتخار دادند تا مقالاتشون

به پست های  "بزن به سیم آخر..." حال و هوای خاصی بده .

از نوع اوستایی. اوستا پور مزد

ایشون مسلمان هستند ، متولد 17/مهرماه/1357 و دانشجوی مقطع دکتری مدیریت صنعتی در دانشگاه آزاد اسلامی.

"10 ساله که حرفه ای گیتار می زنم. البته برای دل خودم.

فكر مي كنم حتماً بايد در اين زمان خاص از زندگي این اتفاق می افتاد که به عنوان نویسنده میهمان در " بزن به سیم آخر..." حضور داشته باشم،

حتی اگر این حضور کوتاه باشه اما بی اهمیت نیست ،

مصلحتی بوده حتما.

هر آدمی رسالتی به گردنشه که باید درست انجام بده

و مسیرش رو تا پایان ادامه بده."

ایشون از سال 81 طنز می نویسند(طنز سیاه)

" البته با موضوعات اجتماعی بیشتر و تا الآن نزدیک به 250 صفحه مطلب دارم.

گاهي مطالبم كمي غير مودبانه هست

اما اميدوارم منو ببخشيد . گاهي لازمه"

 

خودم هم که پیشاپیش معرف حضورتون هستم.

تا بعد. یا علی

+ نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 23:27 توسط رها |

با دیدن عکس یاد چی می افتی؟

 

...!!!?؟!!!!!!.....

 

من رو که یاد این موضوع می ندازه که شاید خیلی چیز ها جای خودش نیست.

مهندس مملکت نشسته پشت رول و مسافر کشی می کنه ، اونی هم که دیپلمشم به زور گرفته به پشتوانه ی مالی که داره  می سازه و می فروشه . حالا هر چی شد. خریدار که میاد ساختمان رو ببینه چه می فهمه آیا واقعا دیوارش 20 سانتیه یا...؟؟؟

ولی خب شاید تو این قوری چایی خوب دم نمی شد ، ولی گل زیبایی رو بتونه پرورش بده.

کار رئیس که بی حکمت نیست. هست؟؟؟

حوصله داشتی یه نگاه به این بنداز

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 12:17 توسط رها |

کاش مي شد که کسي مي آمد

اين دل خسته ما را مي برد

چشم ما را مي شست

راز لبخند به لب,مي آموخت.

کاش مي شد که کسي مي آمد

باور تيره ما را مي شست

و به ما مي فهماند

دل ما,منزل تاريکي نيست کاش........کاش...........کاش

اخم بر چهره بسي نازيباست

بهترين واژه همان لبخند است

که ز لب هاي همه دور شده است

کاش مي شد که به انگشت, نخي مي بستيم

تا فراموش نگردد که هنوز انسانيم

قبل از آني که کسي سر برسد

ما نگاهي به دل خسته خود مي کرديم

شايد اين قفل به دست خود ما باز شود

کاش در باور هر روزه مان

جاي ترديد نمايان مي شد

و سوالي که چرا سنگ شديم؟

و چرا ,خاطر دريايي مان خشکيده است؟

کاش مي شد که شعار

جاي خود را به شعوري مي داد

کاش پيدا مي شد

دست گرمي که تکاني بدهد

تا که بيدار شود, خاطره آن پيمان

و کسي مي آمد و به ما مي فهماند

ازخدا دور شديم

کاشکي...

کاشکي واژه درد آور اين دوران است

کاشکي جامه مندرس اميدي است

که تن حسرت خود پوشانديم

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 12:11 توسط رها |

یا حق                          

                                                  

                                                                             

                                                                                   

                                                                      

                                                                                  

                                                       

                                                                                    

                                                                               

                                                            یا علی

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 18:1 توسط رها |

هو العلیم

دانش آموزی پای ورقه ی امتحانی خود نوشته بود :

(قابل توجه تصحیح کنندگان اوراق ) ُ مطالب بالا نظریه ی شخصی اینجانب است و ممکن است با مفاد کتاب وفق ندهد . انشاءالله که می بخشید.

یاد برگه خودم سر امتحان مدیریت تشکیلات کارگاهی افتادم.

" با توجه به این نکته مهم که تکه بزرگی از آسفالت با سر استاد معظم بر خورد نموده ولی خوشبختانه (!!!) دچار صدمه جدی نشدند ُ من ......

باقیش بد خط بود نمی شه خوند.

به خدا عین جزوه نوشته بودم ..ببینید جزوه رو

خود استاد تاییدش کرد. مگه نه آرزو؟؟؟؟؟

متن تصویر رو تو ادامه مطلب می تونید ببینید.

جزوه ِ مورد تایید استاد. حتی سر جلسه هم گفت تو خوب نت بر می داشتی ببینم حالا چه می کنی.

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 23:27 توسط رها |

یا حق

تولدتون مبارک

تو این ماه، مرداد  ، روز گار شیطونی زیاد داشت.

1/5/...: اول مرداد که تولد دوست گلم سعیده خانم نیکبخت بود. زنگیدم بهش. از اونجا که منتظر یه تلفن خاص بود کلی سورپرایز شد واسش.

4/5/...: چهارم مرداد هم که تولد آقا معین گل بود. مبارکه آقا.. امیدوارم هر چه زودتر کارت دعوت جشنتون به دستم برسه. آرزومند زیبایی روزهات کنار خانم گلت هستم.

5/5/...: پنجم مرداد هم که تولد ندا خانم بود. خسیس خانم قرار بود جشن بگیری پس چی شد؟؟؟

6/5/...: ششم مرداد هم که.....گذشته از این که روز میلاد حضرت علی (ع) و روز پدر بود ، روزیه که هیچ وقت فراموشش نمی کنم. هیچ وقت.

15/5/....: پانزدهم مرداد هم تولد دختر خاله جان،  سعیده خانم گله. خانمی تولدت مبارک.. کنار همسرت روز های زیبایی را برات آرزو دارم.

16/5/..: شانزدهم هم که تولد دوست عزیزم زهره خانم گله...بالاخره روز تولدت رو درست بهت تبریک می گم. من از خرداد ماه هر 16 ام رو بهش تبریک گفتم.

 

17/5/...: هفدهم هم که پسر دایی عزیز ، آقا رازمین گل به دنیا اومده.

23/5/...: بیست و سوم هم که تولد رفیق شفیق عزیز ، آقا محمد خان هاشمی از تبار آریایی می باشد.پسر خوب منتظرم تا هر چه زود تر تاریخ جشنتون رو بشنوم. کنار خانم گلت زندگی زیبایی داشته باشی.

28/5/...: بیست و هشتم هم که تولد مامان جون خودمه. مامانی تولدت مبارک.

اگر شما هم فرزند مردادی تبریک ...تبریک...تبریک.

می گم بچه های مرداد هم از اعجوبه های خلقتند هاااااااااااااا.

تقدیم به دوستان عزیزم

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 19:18 توسط رها |

هو المحبوب

نمی دونم امروز عصر فیلم سینمایی کانال 2  رو دیدید یا نه. به نام " از شنبه تا پنجشنبه "

مکالمه ی جالبی بین سعید ( فرهاد قائمیان) و بیژن (حمید رضا پگاه) پیش اومد که خیلی منو به فکر برد.

سعید : پس می شه از نابودی به آرامش رسید.

بیژن : اگر نابودش کرده باشن و تو بی تقصیر باشی .......آره.

قضیه ی سعید و بیژن مفصله . اما آنچه که می خوام بگم اینه:

درسته. همیشه ما آدمها هستیم که شکست و موفقیت خودمون رو می سازیم. اما گاهی هست که از اشتباهی درس گرفتی اما هر چه قدرم تلاش کنی تا ازش استفاده کنی اونی که باید ، بهت فرصت نمی ده.

شایدم گاهی فرصت دادن به دیگری برای جبران ، مساوی با پذیرش اشتباه خودمونه.

پذیرش اشتباه شهامت می خواد. هر کسی نداره.

میگن پرسیدن عیب نیست ، ندانستن عیب است. حقیقتا ندانستن عیبه. اما امیدوارم هیچ وقت نرسی به جایی که بپرسی و جوابت رو نگیری و بعد توبیخ بشی به خاطر ندانستن.

راستی روز میلاد حضرت علی (ع) رو به همه ی شیعیان تبریک می گم.

از خصیصه های حضرت علی عدالت ، شهامت ، بخشش و بزرگ منشی ، زبان زده.

این روز را به همه آقایون تبریک می گم. به مرد های واقعی.......به پدران واقعی.

همان طور که زن های واقعی می شن مادران واقعی. همان فرشته هایی که مرد های واقعی را تربیت می کنن.

این تصویر گوشه ای از باغچه کوچیک خونمون و نتیجه زحمات پدرمه.

گل ها..........گل ها.........گل ها.........

تقدیم به پدرم

+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 21:59 توسط رها |

1-ماجراهای کارگاه زندگی .

یا الله

سلام علیکم. احوال شما؟؟

خوبید شما؟؟؟

غرض از مزاحت (البته ما مراحمیم) اینه که قصد دارم یه پست مفصل اختصاص بدم به وبلاگ. یعنی هر آنچه مربوط به وبلاگ " بزن به سیم آخر.. " ه

اما مدت هاست که قصد دارم موسیقی توش بذارم ، بعد این کار رو بکنم. اما به مشکل برخوردم. موسیقی رو تو پرشین گیگ آپلود کردم ولی نمی دونم چرا کدش رو در اختیارم نمی ذاره.

اگه ممکنه راهنماییم کنید.

می گم عجب ماجراهایی داره ها.... این کارگاه زندگی.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 21:5 توسط رها |