تبليغاتX
. . . بزن به سیم آخر

به نام صبورترین

دلم به اندازه بزرگی این دنیا غم داره.

می خوام که بعد مدت ها خودم رو دلداری ندم. میخوام خودمو توبیخ کنم.نمی خوام لبخند دروغی بزنم.

می خوام که به این فکر نکنم که کار خدا بی حکمت نیست ،  که مطمئن باش یه چیزی هست که این جوری شد.

امروز تلخ بود...نه شیرین بود....نه..اصلا نمی دونم.

ولی روزآخر بود روزی که من باورش نداشتم اما انگاری حقیقت داشت و من نبودم.

نبودم تا برای شاید (!!!) آخرین بار با کسانی که دو سال باهاشون زندگی کردم ، تلخی دیدم...زیبایی و خوشی دیدم و .....، بگیم و بخندیم و تو سرو کله هم بزنیم.

وقتی غرق خوابی و برات پیام بیاد " جات خالی بود، حیف شد نیومدی.." حتی اگه تو خونسردی و بی خیالی روی منم سفید کرده باشی ، این جا دیگه می بری.

از دستم رفت بدون این که متوجه بشم..این قدر ، غرق باور خودم و کار خودم بودم که.....این روزها رو دوست ندارم.

مثلا تموم شد ..اما حالا

کنکور

کار اگه با شرایط بدتر از هفت خوان رستم آقای پدر پیدا بشه.

تو خونه موندن

دختربودن...دختر بودن.... دختربودن......خیلی سخته دخترباشی و تو این جامعه بخوای زندگی کنی..می فهمی زندگی..نه اینکه اداش رو دربیاری

امروز 30ام بود....فردا 31 تیر و شش روز بعد آن 6 مرداد.

می گن حافظت خوبه ، آره خب.   خیلی قشنگه بیاد داشته باشی تولد عزیزانت رو (وقتی زنگ میزنی و با صدای تو تبریک تولدشون رو می شنون ، شنیدن خوشحالیشون به اندازه دنیا می ارزه) ، روز های موفقیت خودت و دوستانت و اعضای خانوادت و ...اما خدا صبوری بده وقتی به یاد میاری روز هایی که دنیات دگرگون شد اما بعدش... روزی که شعری سروده شد... روزیکه دوستی رسید..روزی که از اون طرف خطوط ارتباطی بشنوی که زندگیت...

آه ... زندگی ،

منم که با همه پوچی از تو لبریزم

نه بر آنم که رشته پاره کنم و نه بر آنم که از تو بگریزم.

زندگی ادامه دارد....

+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 20:8 توسط رها |

یا حق

5- باورم کن .

 

داشتم  « باور کن » با صدای « حامی » را گوش میدادم. (... پر وسوسه مثل سفر ، مثل غربت صادقانست....) ..این برام خیلی جالب بود..«مثل غربت صادقانه» . تو یه لحظه کلام ها و اثراتشون و عمری که گذروندم تو ذهنم مرور شد.تا حالا دقت کردی؟؟؟

که احساست منفی  مثل غربت ، ناراحتی ، دوست نداشته شدن ، ترد شدن و ...چه قدر حقیقی هستند و  با تمام صداقت و حقیقی بودنشون تلخند (البته نه برای بعضی که اصلا به زمین و زمان و خودشون شک دارند و همیشه برداشت منفی دارند). اما درمورد واژه های مثبتی مثل دوست داشتن ، خوب بودن و ...چنین صداقتی ، اگه شانس بیاری وجود داره.

همیشه  برای اینکه ثابت کنی که خوبی، دوست داری ، از پس کاری بر میای و تواناییش رو داری ، اراده داری و ..  باید تقلا کنی . باید به درو دیوار بزنی تا بتونی اطرافیانت رو قانع کنی ، اما برای بد بودن و خرد کردن یا خرد شدن همیشه زمینه آماده هست. همه مستعد پذیرشش هستند ، حتی مستعد ایجاد این حس.

حالا می فهمم چرا میگن « حقیقت تلخه »

کاش بتونم درک کنم که در مقابل هر واژه و کلامی که به کار می برم چه مسئولیت بزرگی به گردن دارم.همون طور که توی طراحی ، برای کشیدن هر خطی باید جوابگو باشم.

باور کن..با صدای حامی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 12:9 توسط رها |

6- برگ ریز دلتنگی .

یا ذالجلال و الاکرام

سلام.

از همین اول بگم . تو این پست اصلا انتظار لبخند و خنده و شوخ و شنگی نداشته باشید. چون فقط می خوام غر بزنم. کلی هم حرف دارم.بنابراین خیلی طولانیه.ممکن هم هست اثر منفی تو روحیتون بذاره. پس اگه به امید لبخندی  یا سوژه ای واسه خنده اومدید یا حوصله ی خوندن یه متن طولانی رو ندارید ، خودتون رو خسته نکنید. از همین الان خداحافظ.

کلی گله دارم. از خودم. از سادگیم ، از آدم ها ، از درون و برون متفاوت آدمها.اول می خوام از دوستام بگم .نه ، بهترش اینه که بگم می خوام از ارتباطم با آدمها بگم.دکتر باربارادی آنجلس تعبیر و مثال قشنگی از ارتباط آدم ها با هم داره.به نظر ایشون ارتباط آدم ها تو زندگی ، خصوصا اونهایی که به هم نزدیکترند، مثل سرنشینان یه قایق روی آب می مونه که برای حرکت قایق باید هر دو تلاش کنند و پارو بزنند تا قایق جلوتر بره.(البته مد نظرش ، بیشتر زوج ها بود ولی من در مورد ارتباط دوستانه و رفاقت گونه میان افراد می گم) . خب حالا فرض کن تو جلو نشستی و رفیقت پشت و هر دو پارو می زنید. یه لحظه تصمیم می گیری پارو رو کنار بذاری و خستگی در کنی . اما همین که از پارو زدن دست بر می داری ، می بینی که قایق ایستاده و حرکتی نمی کنه. بر می گردی می بینی دوستت ، هم سفرت ، رفیقت راحت لمیده و بی خیال ، از همراهی تو و زیبایی ای که به سبب همراهی با تو نسیبش شده تنهایی لذت می بره و در تمام این مدت تنها تو بودی که تلاش می کردی و پارو می زدی..تنها این تو بودی که برای بهبود روابط دوستانتون تلاش می کردی ، می فهمی تنها تو بودی که رفاقت براش ارزش داشت ، می فهمی تنها تو بودی که برای ارتباط قشنگتون و صمیمتتون احترام قائل بودی و برای بهتر شدن و پیشرفتش سعی و تلاشت رو به کار می بردی ، تنها تو ......

قرض از این همه روده درازی این بود که می خوام بگم دیگه خسته شدم. از اینکه تو ارتباطم با دوستان و اطرافیان خصوصا عزیزان همه ی تقلا ها و تلاش ها را من بکنم (البته این تعداد افراد کمه..اما به قدری عزیزند که رسیدن به این فکر و نتیجه درموردشون خیلی آزار دهندست..خیلی) شنیدین که میگن اگر کسی رو دوست داری ترکش کن ، اگر دوستت داشته باشه میاد سراغت؟؟؟؟

من هیچ وقت تو ارتباطم با دوستانم این کار رو نکردم. با این که کلی ضربه خوردم اما شهامت این کار را نداشتم . حتی فکر چنین ریسکی که ممکنه اون دوست رو دیگه نبینم آزارم میده(این طور هم نبوده که بخوام خودمو تحمیل کنم.طرف مقابلم به نظر من آزاده). یادمه قبل عید به شدت از عده ای از رفقا دلگیر بودم. حس کردم برای هیچ کدومشون اهمیت ندارم و همه ی احساس دوستی و صمیمیت و محبت من یک طرفه ست. به خودم گفتم :

خسته نشدی؟؟؟؟ تا کی می خوای فقط تو پارو بزنی ؟؟؟برای یه بارم شده وایسا. صبر کن. ببین اونی که بهش می گی دوست و رفیق ، دست به کار می شه یا نه؟؟؟؟

این کار رو کردم . تا یک ماه بی خیال همه شدم. 20 روز گذشت هیچ خبری نشد.دیگه کاملا به خودم حق می دادم. اما هفته ی آخر انگاری معجزه شد. غافلگیر شدم کسانی سراغمو گرفتن ، که اصلا انتظار نداشتم و بالعکس کسانی که آرزو می کردم فقط یه خبر کوچولو ازم بگیرند ، اصلا انگاری ....

خلاصه امتحان خوبی بود. فهمیدم هنوزم پیدا می شن کسایی که اگه میگن تو واسمون ارزشمند و قابل احترامی و دوستت داریم ، جز حقیقت نمی گن .دوستای واقعیمو شناختم.

اما حالا ، بازم خسته شدم.خسته از اینکه نقش یه بهیار رو بازی کنم. از این که تلاشو تقلا کنم برای زنده نگه داشتن زنده های مرده، کسانی که به ظاهر نفس می کشن ، بین من و شما هستن و زندگی می کنن ، اما انگاری نیستند. این که از دم و باز دم وجودم مایه بذارم تا ریه هاشون از کار نیفته ، خسته شدم. این کار منو فرسوده میکنه. از زنده های مرده متنفرم. که هر چه قدر هم از آتش محبت و گرمای صمیمیت و دوستیت مایه بذاری ، فایده نداره و همچنان کبود و سرده ، بی امید و ...

هیچ وقت شهامت اینو نداشتم که دوستی رو فراموش کنم یا بذارم کنار حتی فکرش هم آزارم می داد. اما حالا به این نتیجه رسیدم بعضی فراموش کردن ها و کنار گذاشتن ها ، بهترین درس زندگیه. درسی که شاید تا آخر عمری که همراه بعضی ، هستی یاد نگیری.

شناخت آدم ها سخته خیلی سخت. وقتی کسی که به اندازه ی لحظه لحظه زندگیش کنارت بوده ، هنوز نمی شناستت و با خلق و خوی و منش و رفتارت آشنا نباشه ، چه انتظاری از غریبه می شه داشت؟؟؟؟

به قول استاد قلی وند که معتقد بود ، آدم ها باید خودشون باشند. کاش آدم ها خودشون بودن. هر کی همون طوری که هست واقعا ، نشون می داد.اگه خوبه............اگه بده.............

امروز یه اتفاق جالبی برام افتاد.کسی رو شناختم که اگه اجحاف نباشه ، عین خودم.یکی از دوستانی که حدودا سه ترم هست که می شناسمش و کامپیوتر می خونه. تنها ارتباط ما سلام و علیک و یه گپ کوچولو بود .اما به لطف امتحان ها ، فرصت خوبی شد تا بیشتر با هم آشنا بشیم . هر چه بیشتر پیش می رفتم با دلیل و ایمان بیشتری به این نتیجه می رسیدم که او حقیقتا مثل منه.هم من خوشحال بودم هم او. یافتن یکی عین خودت جزو محالاته. خیلی دلم می خواد که بیشتر با هم باشیم. چون مطمئنم که با او ،  تو پارو زدن تنها نمی مونم و حسابی از قایق سواری و صدای آب و زیبایی ها لذت می برم ، اما روزگار....ته دلم یکی نهیب زد دل خوش نکن. دل نبند ، بذار خدا به رسم خودش برات رو به راه کنه و مثل همیشه تنها چاره صبوریست و توکل.

هنوزم فریاد دارم .می خوام داد بزنم از دست آدم هایی که خودشون کاری رو انجام می دن اما نوبت به دیگری که می رسه سنگ می ندازن جلوش.

آخه آدم حسابی رطب خورده کی منع رطب کند؟؟؟؟

خدایا عظمتت را شکر

امروز مهدی منو از تصمیم جدیدش مطلع کرد. با دلیل و منطق سعی کردم  منصرفش کنم یا شایدم یه پنجره جدید برای دیدن بهش نشون بدم ، اما ته دلم ، دل گیر شدم.

کاش می شد ما آدم ها به کارهامون و اثری که روی آرزو ها ، آرمان ها ، خواسته ها و زندگی اطرافیانمون می ذاره توجه کنیم.حتی اگه اون کار شخصی به نظر بیاد. ما در جامعه انسانی زندگی می کنیم  مسلما هر تصمیمون ولو موضوع شخصی ، تو جامعه هم اثر می ذاره.

هنوز غر هام تموم نشده ولی خب تا همین جا هم نوشتن ، آرومم کرد.

اما اگه این غر ها و گله ها و دل گیری ها و دل تنگی ها و...نباشه پس چه جوری بفهمیم خنده چه مزه ای داره؟؟؟ اصلا لبخند چه شکلیه؟؟؟

هیچ می دونی وقتی می خندی مثل همون غنچه ی نو شکفته ی بالای دفترم می شی؟؟؟

پس اگه تو این غر ها و بی مهری ها ، نا رفیقی ها و.... خوشی گرونه ، تو بخند...بخند...بخند.

بخند تا ارزون بشه.

بزن به سیم آخر، قیامتو به پا کن.

مثلا نمی خواستم تا آخر تیر آپ کنم ها...

ولی امان از دست بعضی مدیر گروه ها...

ولی خب ، این میان پست بود..این قدرم غر زدید طولانیه طولانیه ، که آیتم هایی که تو یه پست می ذاشتم تیکه تیکه شد.

شاخه گل سرخی تقدیم شمای عزیز که تا این جا صبورانه تحملم کردی ممنونم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 12:4 توسط رها |

سلام.

من به شدت به کمک و راهنمایی نیاز دارم.

تقصیر من چیه؟؟؟ من هر کاری می کنم خب بهم ریخته می شه. قالب وبلاگ رو می گم.اولیه که بهم ریخته بود ، به قولی می رفت رو اعصاب.بعدیشم که دیر لود می شد.

الآنم شونصدتا قالب امتحان کردم.

اگه ممکنه راهنمایی کنید ، وگرنه تا آخر تیر تحمل کنید(لطفا  )

با تشکر فراوان و ویژه از رفیق شفیق قدیمی آقا محمد خان هاشمی از تبار آریایی

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 1:3 توسط رها |

سلام.

دیشب کلی سعی کردم که بنویسم و آپ کنم.

اما انگاری قسمت نبود. چون هر چی نوشته بودم پرید

من و مهدی نداریم که

میلاد با سعادت حضرت زهرا (س) ریحانه ی نبی را تبریک میگم.

مادر مهربونم  روزت مبارک

             

خیلی دوست دارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 11:39 توسط رها |

یا لطیف

1-ماجراهای کارگاه زندگی .

اول سلام.

ببخشید که دیر آپ کردم....از الان هم خبر بدم که تا آخر امتحانات و تحویل پروژه ها (30 تیر ماه) فکر نمی کنم بتونم آپ کنم. من باب ماجراهای .....

به دلیل وبلاگ زدن برادر مهدی (داآش مهدی) باید حواسم باشه که پاستوریزه ، هموژنیزه و استریلیزه بنویسم....

آخه چرا ....؟؟؟؟!!!!!

من تازه می خواستم با تموم شدن یونی (البته تو این مقطع) از شیطنتهامون بنویسم.....

و اما در جهت بالابردن مهارت در نویسندگی و علاقه وافرم به نوشتن در زمینه طنز  (!!!!!!!) خیلی دلم می خواست که تو کلاسهای طنز نویسی فرزانه جون (ف.ح)...( مهسا جون ببخش که کامل اسمشو ننوشتم....چون اگه می نوشتم بعید نبود که نیمی از دوستان دیگه سراغم رو هم نمی گرفتن !!)   شرکت می کردم. اما به دلایل زیر نشد.

1- کمبود بودجه

2- دور بودن محل تشکیل کلاس

3- تداخل داشتن تحویل پروژه ها با نیمی از جلسات اولیه

4- خوردن کفگیر به ته دیگ

5- مورد شماره 1

6 – کارتی شدن بنزین (همون کارت هوشمند)

7- همون شش تا بود.

خلاصه قسمت فرزانه جون نشد که من شاگردش باشم دیگه ...!(تو این گرما نوشابه چه مارکی باشه بهتره؟؟؟)

و اما.....من باب عزیزانی که لطف بسیار فرموده به این وبلاگ سری زده، اندک مطالعه ای فرموده و کامنت گذاشتن با این مضمون:

وبلاگت جالب بود....اما طولانی بود نشد تا تهش بخونم و .....

البته عده ای نیز حضوری به این نکته اشاره داشتن.حالا بماند که برخی دوستان(دقت فرمودید؟؟؟ دوستان) سر می زنند تا آخرش هم می خونند اما قابل نمی دونن که.....

خب علت تمام این ها از چند حالت بیشتر خارج نیست :

1- واقعا دست به قلمم روم به دیوار ، افت....   است.

2- اصلا جالب نیست.(که در این صورت میزان جراحی بینی باید بالا رفته باشه....چون احتمالا عزیزانی که گفتن «جالب بود» به سرنوشتی همانند پینوکیو دچار شدن.)

3- به قول محمد آقای هاشمی تنبلی نمی ذاره.

4- داشتن علاقه وافر به مطالعه وبلاگ ها  (وقتی آدم شونصد تا صفحه باز می کنه و می خواد همشون رو هم بخونه ، تازه کل کامنت ها رو هم بخونه و نظر بده خب مسلمه حوصلش نمیاد تا آخر چنین پست هایی رو بخونه .)

5- همون سومیه...

امروز که داشتم به آپ کردن وبلاگ فکر می کردم و اینکه چی بنویسم...به آیتم شیطنت روزگار  که رسیدم ، یاد این افتادم که میون اطرافیان و دوستان من ، هم نام زیاده...چه بسا که در فامیل هم ، هم نام من چند مورد هست...حتی نام کامل..با این تفاوت که نام پدر و شماره شناسنامه متفاوته.

به قول عمو پسر (آقا رضا) ، همزاد دارم.{ توجه : عمو پسر همون پسر عمو  است.مانند خاله پسر ...خاله دختر..دایی دختر و...}. تو همین ترم آخری سر کلاس طراحی معماری برای گروه بندی ها دو نفره ، دو یا سه تا گروه ، نام هر دو اعضا یکی بود..یعنی جالب تر اینکه هر سه گروه ، هر دو تا اعضا نامشون الهام بود. به قول الهام .ت «...استاد تو این کلاس از هر دو نفر یکیشون الهامه!!!...»

خداییش راست می گفت تو یونی (همون دانشگاه) یکی سراغ الهام می گرفت فقط یه ربع باید اسم و فامیل همه ی الهام ها رو می گفتیم تا برسیم به سوژه.بد شانسی این بود اگه طرف نام خانوادگی الهام را نمی دونست واااااااااااااای.

حالا اینجا من اگه بخوام به اسم بنویسم که قاطی می شه...فکر کردم به این نتیجه رسیدم که علامتی بذارم...مثلا اولین حرف نام خانوادگی  یا اصطلاحی که مناسبش باشه یا برگرفته از ماجرایی!!(مثلا سپیده جلب...چه طوره سپیده؟؟؟)

 

2- شیطنت روزگار .

تو تیر ماه.....دو تا الهام متولد شد...24 و 25 تیر ماه.

انگاری تو این دنیا حلوا خیرات می کنند.تند تند الهام میاد..اونم یکی امروز یکی فردا...

الهام.د  24/4/؟136   و     الهام.ت  25/ 4/ ؟136

تولدتون مبارک....

فکر کنم تنها هدف خدا برای خلق الهام.ت  فقط و فقط سرکار گذاشتن باقی بنده هاش باشه....  به هر حال دوست داشتنیه. الهام.د  هم که سرکار رفتنش ملسه...

یکی از اون شیطنت های روزگار که هنوزم تو کفش موندم ، عروس شدن دو تا خواهر ه...که انشاءالله تا آخر تیر .....بله دیگه...

ولی موندم این دو تا که ...    آخه چه طور راضی شدن؟؟؟ اونهم دو تا با هم...(این جاست که باید گفت :جل الخالق)

3-گوشواره های زیر خاکی .

گوش کردن را یاد بگیر ، فرصت ها گاه با صدای آهسته در می زنند.

4- لیلی نام همه ی دختران ایران زمین .

چند تا سوال از همه ی لیلی ها ؛؛؛

لیلی اگه مجنون تو  حرفی یا موضوعی داشته باشد که نخواد آن  را با تو در میان بذاره ، ناراحت می شی؟؟
اصلا بین تو مجنونت حریم شخصی ای وجود داره؟

این خط قرمز را برای مجنونت کجا قرار دادی؟
اگر این حریم رو بشکنه چه برخوردی به نظرت شایسته و درسته ؟

 شده که تو هم حریم مجنونت رو نادیده بگیری ؟

در مورد موبایل، کامپیوتر، ایمیل ، حساب بانکی و .... چی ؟

یه سری به پشت دیوار انتظاربزن و بگو.....

5- باورم کن .

               سروده ی آرزو (معمارانه)            

6- برگ ریز دلتنگی .

زندگی یعنی یک سار پرید.

از چه دلتنگ شدی؟؟ دلخوشی ها کم نیست.

مثلا این خورشید ، کودک پس فردا...کفتر آن هفته..

یک نفر دیشب مرد.

و هنوز هم نان گندم خوب است.

و هنوز آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند.

قطره ها در جریان، برف بر دوش سکوت ،

و زمان روی ستون فقرات گل یاس .

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 20:19 توسط رها |