تبليغاتX
. . . بزن به سیم آخر

 

« آگاه باشیم امام حسین را منتظرانش کشتند .... »

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 17:46 توسط سپیده |

... این روزها مشغول درس خواندنیم (عینهو چی ... ! ) ، استرس تمام وجودمان را فراگرفته است ، ترس از وقت کم آوردن برای بستن درسها ، ترس از عدم آمادگی در روز موعود ( که میخوام صد سال سیاه بهش نرسم !) و اضطراب ناشی از همه ی اینها باعث شده کمرمان خم شود ! چهره مان تکیده شده و گرد پیری بر موهایمان نشسته است ! روزگار بس غریبی است ....

اما این روزها چندان هم بهمان بد نمیگذرد ؛ تحصیل در محیطی مناسب با اساتیدی مجرب و اخفن (صفت تفضیلی بر وزن افعل ) و باحال و در کنار دوستانی خل تر و تعطیل تر از خودمان بسیار عالی است. اکنون تنها دردمان این است که آیا قبول میشویم یا همچنان در زمره ی گاوهای عباس آباد (به قول بابا جون *) باقی میمانیم ؟! ....تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

کمی اعتماد به نفس برایمان بیاورید لطفا ....

چند روز پیش مشاور اعظم * کوبیدمان به دیوار تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com ، بسی به ما ناسزا گفت که چرا رتبه ی زیر هزار نیاوردیم . مدام رقیبان اهوازی را به رخمان میکشد و مردگانمان ( رحم الله و من یقرا ... ) را جلوی چشمانمان می آورد !! تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

بابا جون به ما میگوید که میتوانیم در گوش رشته ی مورد علاقه مان بزنیم اما مشاور اعظم مدام ما را تضعیف روحیه میکند ( ما هم که حساس ) .... !تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

خلاصه اینکه روزگار عجیبی شده است ؛ دکی * که به ما امیدی ندارد . میگوید عینهو آمار همه مان میرویم در جوب !!!

میبینید ؟؟! همه دست به دست هم داده اند که ما را دیوانه کنند !

احساس خنگ بودن میکنیم !!! تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

غلاف کنید لطفا ! بس است ، ما را کافی است ...

( بدجوری بهت احتیاج دارم ، کمی حمایت لطفا !)

                                                                               « ارادت داریم ، ما را فراموش نکنید »

راستی ! پنبه مرد ، اون هم به طرزی فجیع !!! تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

* استاد فیزیکمون

* مشاور آموزشگاه معروف به نیکی

* استاد شیمی مون

+ نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت 13:52 توسط سپیده |

 

« انا لله و انا الیه راجعون»

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 13:56 توسط سپیده |

یا رئوف

8 / 8/88 گذشت. عیدتونم با تاخیر مبارک.

این تاریخ برای خیلی های تاریخ به خصوصی بود. خیلی ها منتظرش بودند. تو همین جمع دوست و آشنای خودمون خیلی از بچه ها روز عقدشون بود.  ازهمه مهمتر یکی ازدوست های عزیز خودم که بعد سه سال بالا و پایین و سختی  به محبوبش رسید. به کسی که تنها مدعی نبود. پای حرفش هم ایستاد. مردانه. الهی که خوشبخت بشید.

ما هم یعنی و من و سپیده ، به یک مراسم عقدی دعوت شده بودیم که عروس و داماد هم سالها انتظارش رو کشیده بودند.الهی که ان دو هم خوشبخت بشن.

روز 8 /8/88 برای من و مهدی یه روز دیگه ای بو.د.یه روزموعود از پیش تعیین شده. مهدی رو نمی دونم اما من و دوستام چیزی حدود 5 سال پیش یا شاید 6-7 سال پیش ، تو دوره دبیرستان قرار این روز گذاشته بودیم. که 8/8/88 جلو در مدرسه ، همه جمع بشیم. کلی ذوق داشتم .واسه اون روز. ولی خب ساعت قرار عصر بود و من باید می رفتم عقد کنون. ساعت 23:30 شب قبل با بچه ها واسه یازده صبح 8/8/88 هماهنگ کردیم. شب تا صبح خوابم نبرد. تا یازده کارهامو کردم. یه بنده خدایی رو هم پیچوندم. که دلش شکست و چوبش رو خوردم. با کلی ذوق رفتم سر قرار. اما هیشکی نبود. گفتم شاید رفتن توی پارک جلوی مدرسه. اما.نه.بازم کسی نبود. زنگیدم سمیرا. گفت ده دقیقه دیگه می رسم. و اومد. قبل رسیدنم هم فاطمه اس ام اس داده بود که تا نصفه شب مهمون داشتم نمیتونم بیام.

خلاصه. من و بودم و سمیرا ، دو تایی جای تک تکشونو خالی کردیم.

نرگس که کلی لاغر کرده بود. اندیشه دانشجو زبان بود ، فاطمه که بعد 5 سال عقد تازه تابستون امسال رفته بود خونه خودش ، زینت که حالا یه دخترکوچولوی ناز داره ، مهدیه که مهندسی شیمی رو گرفت و دنبال کاره ، ندا که هنوز دانشجوئه ،زینب که همون دوره پیش دانشگاهی ازدواج کرده بود و حالا مدتی بود جدا شده بود، نگین که اونم نامزد کرده بود و به هم زده بود و درس هم که ... راضیه که یزد بود و دلش اینجا پیش ما ، و..... از بین بچه ها سه تا ازدواج کرده بودند و تقریبا همشون تحصیلات دانشگاهی داشتند.

یاد اون روزهای مدرسه بخیر. چه قدر شیطونی می کردیم.

با کلی دلخوری از دوستان با مرام ، از سمیرا جدا شدم. ( تا من باشم دل کسی رو نشکونم )

اومدم خونه. مهدی تازه رسیده بود. کلی تعریف کرد. " هر کی یه شکلی شده بود. یکی چاق شده بود. یکی لاغر ، یکی دماغ عمل کرده بود اون یکی ابرو برداشته بود ، یکی تیپش این قدر عوض شده بود اصلا نشناختیمش ، یکی شده بود شبیه دست فروش های تو خیابون و ...می گفت حدود بیست نفر جمع شده بودیم. و..... "

یاد حرف سمیرا افتادم. " پسرا تو این قرار مدارها خیلی باحالند. پایه اند"

ولی من قبول ندارم. مرام به جنس نیست. به آدمش بستگی داره.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 19:31 توسط رها |