خوشی اگه گرونه , بخند...بخند و ارزونی کن , بزن به سیم آخر , قیامتو به پا کن .
*هوالمحبوب*
در صبح آشنایی شیرینمان تو را
گفتم که " مرد عشق نئی " باورت نبود
در این غروب تلخ جدایی هنوز هم،
می خواهمت چو روز نخستین ولی چه سود؟
می خواستی به خاطر سوگند های خویش
در بزم عشق ، بر سر من ، جام نشکنی
می خواستی به پای صفای سرشک من
این گونه دل شکسته به خاکم نیفکنی
پنداشتی که کوره سوزان عشق من
دور از نگاه گرم تو خاموش می شود؟؟
پنداشتی که یاد تو ، این یاد دلنواز
در تنگنای سینه فراموش می شود؟
تو رفته ای ، که بدون من ، تنها سفر کنی
من مانده ام ، که بدون تو، شبها سحر کنم
تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی
من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم
روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور
من ، شب چراغ عشق تو را نیز می برم
عشق تو ، نور عشق تو ، عشق بزرگ توست ،
خورشید جاودانی دنیای دیگرم.
فریدون مشیری-خورشید جاودانی
« بسم رب الحق »
جرالدین دخترم ، اکنون تو کجا هستی ؟ در پاریس روی صحنه تئاتر ؟ این را میدانم . فقط باید به تو بگویم که در نقش ستاره باش و بدرخش . اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر گل هایی که برایت فرستاده اند به تو فرصت داد ، بنشین و نامه ام را بخوان . من پدر تو هستم . امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد . به آسمان برو اما گاهی هم به روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن . زندگی آنان که با شکم گرسنه و در حالی که پاهایشان از بینوایی میلرزد ، هنرنمایی میکنند . من خود یکی از آنها بوده ام . جرالدین دخترم ، تو مرا درست نمی شناسی . در آن شبهای بس دور ، با تو قصه ها گفتم . آن داستان هم شنیدنی است . داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه میگیرد ، داستان من است . من طعم گرسنگی را چشیده ام ، من درد نابسامانی را کشیده ام و از اینها بالاتر ، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزند و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمیکند ، چشیده ام
. با این همه زنده ام و از زندگان هستم . جرالدین دخترم ، دنیایی که تو در آن زندگی میکنی ، دنیای هنرپیشگی و موسیقی است . نیمه شب آن هنگام که از تالار پرشکوه تئاتر شانزلیزه بیرون می آیی ، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن . حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل میرساند ، بپرس . حال زنش را بپرس . به نماینده ام در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرج های تو را بدون چون و چرا بپردازد اما برای خرج های دیگرت باید صورتحساب آن را بفرستی .
دخترم جرالدین ، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و به مردم نگاه کن و با فقرا همدردی کن . هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد ، دو پای او را میشکند . وقتی به این مرحله رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی ، همان لحظه تئاتر را ترک کن . حرف بسیار برای تو دارم ولی به وقت دیگر می گذارم و با این آخرین پیام ، نامه را پایان میبخشم . انسان باش ، پاکدل و یکدل . زیرا گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست بودن و بی عاطفه بودن است .
پدر تو ، چارلی چاپلین
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کمتر کسی پیدا میشه که نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش رو نخونده باشه. نامه ای که درکشور ما سی سال دست به دست چرخید . در مراسم رسمی و نیمه رسمی بارها و بارها از پشت میکروفن خونده شد و مردم کوچه و بازار با هر بار خوندن اون به لبخند غمگین چاپلین فکر کردن که جهانی از معنا رو در خود داشت . اگر بعد از این همه سال بهتون بگن این نامه جعلی است چی میگین ؟؟! لابد عصبانی میشید و از سادگی خودتون خنده تون میگیره . حالا اگر بگن نویسنده واقعی این نامه سی ساله که فریاد میزنه این نامه رو من نوشتم نه چاپلین و کسی باور نمیکنه چه حالی بهتون دست میده ؟ فکر میکنید واقعیت داره ؟
خیلی ها مثل شما سی ساله به فرج ا... صبا نویسنده واقعی این نامه همینو میگن : واقعیت نداره !!!!!
.......... ماجرا برمیگرده به یه روز غروب در تحریریه مجله روشنفکر .
فرج ا... صبا اینطور میگه : " سی و چند سال پیش در مجله روشنفکر تصمیم گرفتیم به تقلید فرنگی ها ما هم ستونی راه بیندازیم که در آن نوشته های فانتزی به چاپ برسد . به هر حال می خواستیم طبع آزمایی کنیم . این شد که در ستونی ، هر هفته ، نامه هایی فانتزی به چاپ میرسید . آن بالا هم سرکلیشه فانتزی تکلیف همه چیز را روشن میکرد . بعد از گذشت یک سال دیدم مطالب ستون تکراری شده . یک روز غروب به بچه ها گفتم مطالب چرا اینقدر تکراری اند ؟ گفتند : اگر زرنگی خودت بنویس ! خب ، ما هم سردبیر بودیم . به رگ غیرتمان برخورد و قبول کردیم . رفتم توی اتاق سردبیری و حیران و معطل مانده بودم چه بنویسم که ناگهان چشمم افتاد به مجله ای که روی میزم بود و در آن عکس چارلی چاپلین و دخترش چاپ شده بود . همان جا در دم در اتاق را بستم و نامه ای از قول چاپلین به دخترش نوشتم . از آن طرف صفحه بند هم مدام فشار می آورد که زود باش باید صفحه ها را ببندیم . آخر سر هم این عجله کار دستش داد و کلمه "فانتزی" از بالای ستون افتاد . همین شد باعث گرفتاری من طی این همه سال . "
بعد از چاپ این نامه است که مصیبت شروع میشه :" آن را نوار کردند ، در مراسم مختلف دکلمه اش میکردند ، در رادیو و تلویزیون صد بار آن را خواندند ، جلوی دانشگاه آن را میفروختند ، هر چقدر که ما فریاد کشیدیم آقا جان این نامه را چاپلین ننوشته کسی گوش نکرد . بدتر آنکه به زبان ترکی استانبولی ، آلمانی و انگلیسی هم منتشر شد .
حتی در چند جلسه که خودم نیز حضور داشتم باز این نامه را خواندند و وقتی گفتم این نامه جعلی است و زاییده تخیل من ، ریشخندم کردند که چه میگویی ؟ ما نسخه انگلیسی اش را هم دیده ایم !!!! " ![]()
زندگی در کلوزآپ تراژدی است و در لانگ شات کمدی .
چارلی چاپلین ( این یکی دیگه واقعیه !
)
« یا عشق »
م. آدامز / لادن خضری
پسرک ما یک شب به آشپزخانه رفت و کاغذی را به مادرش که مشغول آشپزی بود داد.
مادر دستهایش را خشک کرده و کاغذ را گرفت و فهرست بلند بالایی را روی آن دید.
برای زدن چمنها : 5 دلار
برای تمیز کردن اتاق : 1 دلار
برای خرید از مغازه : 50 سنت
برای نگهداری از بچه : 25 سنت
برای بردن آشغال ها : 1 دلار
برای گرفتن کارت صد آفرین : 5 دلار
برای تمیز کردن حیاط : 2 دلار
جمع : 14/75 دلار
جانم به شما بگوید که این مادر قلمی برداشت و پشت کاغذ پسرک نوشت :
برای نه ماهی که تو را در شکمم حمل کردم : بدون هزینه
برای تمام شب هایی که بالای سرت بیدار نشستم و از تو پرستاری کردم : بدون هزینه
تمام دورانی که برایت تقلا کردم و به خاطرت اشک ریختم: بدون هزینه
تمامی شبهایی که به خاطر تو دلهره و اضطراب را تحمل کردم : بدون هزینه
خریدن اسباب بازی : بدون هزینه
پختن غذا : بدون هزینه
پاک کردن بینی تو : بدون هزینه
جمع : بدون هزینه
و نهایتا قیمت عشق حقیقی : بدون هزینه![]()
پسرک اینها را خواند ، حسابی اشکش در آمد
. قلم را از دست مادرش گرفت و زیر همه آن ها نوشت :
(( تمامی هزینه ها پرداخت شد. ))![]()
**** **** *****
چند روز پیش تلویزیون یک فیلم سینمایی نشون داد (فکر کنم کره ای بود
) با نام "آشپز بزرگ". جمله ی قشنگی از شخصیت اصلی داستان شنیدم که خیلی خوشم اومد.
" به تعداد مادران دنیا ، غذای خوب و تک و خوشمزه وجود داره "
یاد کاراکتر فیلم "راتاتویل " افتادم. همون آقای منتقد.![]()
شما رو نمی دونم اما من از این آدم هایی هستم که (شایدم بودم!!!!
) وقت شام و نهار که میشد عزا می گرفتم
. نه این که غذایی که مامانم می پخت بد مزه باشه ها..نه.( اتفاقا دستپخت مامان جونم زبان زده و هر که چشیده معترف به خوشمزگی غذای ایشون هست
.)
من کلا از غذا خوردن خوشم نمی اومد. وقت خوردن هم به اندازه ای می خوردم که تا وعده ی بعدی غش نکنم.
اما مدتیه که دیگه اینطور نیست. نه این که حالا پر خوری کنم ها.....نه. اصلا.![]()
به همان اندازه سابق غذا می خورم، اما از خوردن غذا لذت می برم
. البته رو طعم غذا حساس هم شدم(کامنت مهدی رو می دونم از الان چیه: " نه این که حالا لوبیا پلو رو با لوبیاهاش می خوری؟؟؟
"). ولی خداییش مامان جونم خوشمزه می پزه.
یکی از اساتید گرانقدرمون حرف قشنگی زد او می گفت "من غذا رو می خورم و از خوردنش لذت می برم. اما همسرم غذا رو می خوره که احساس گرسنگی اش رو رفع کنه. به همین دلیل من چاق شدم و او رو فرمه "![]()
جدیدا متوجه شدم که مامانم چلومرغ رو چه قدر خوشمزه درست می کنه.(خدا خیرش بده عروس خانوم رو
. توجه او به چگونگی روش مادر خانومی برای طبخ مرغ مرا به این مهم آگاه ساخت-بعد از چهارده سال و چند ده ماه
). و اینکه برای طبخ همون چلو مرغ که هر ایرانی به تعداد هفته های عمرش خورده شونصد تا ایده و روش داره. (این قدر گفتم ، هوس کردم.)![]()
دلمه هایی هم که می پزه محشره ، خصوصا دلمه ی گوجه فرنگی و فلفل سبز ![]()
![]()
![]()
.
ترشی هاش رو که دیگه نگــــــــــــــــــــــــــــو.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بسه دیگه زیاد تعریف کردم. دل خودم آب شد.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اما هنر مامان جونم فقط آشپزی نیست. قلاب بافی رو از مادرخانومی یاد گرفتم![]()
.
بافتنی و گل سازی و گل دوزی هم هست که من علاقه ای نداشتم.(البته عروسک سازی فرق فوکوله
) و خیاطی. (که دیگه برای هر آشنایی مسلمه که لباسی که تن من هست هنر دست مادر خانومیه......کلی خوش به حالمه.مگه نه؟؟؟؟؟![]()
)
.
.
.
.اما همه ی این هنر ها به کنار. بزرگترین هنر مادرم عشق پاک و خالصانش به خانواده و فرزندانشه
. خصوصا من که یکی یه دونه ام و عزیز دردونه![]()
(خدا به دادم برسه. مهدی اگه بخونه![]()
). تازه کلی هم براش ناز دارم![]()
(خب من خودمو لوس نکنم کی لوس کنه؟؟؟
)
.
.
.
موسیقی متن ترانه ی "بوی بهشت " با صدای حامی هستش. ![]()
قریه نبود ، گندم نبود ، گریه نبود ، مردم نبود
فانوس و کار و کشت نبود ، طاووس و مار زشت نبود
ساده و پوست کنده بگم : حتی بهشت ، بهشت نبود
فرشته گفت : آدم چته ؟
" دلم گرفته می دونی؟؟"
فرشته گفت : توی بهشت ، اونهم روزهای مهمونی!!!
هزاره اول خاک ، گندم و سیب ، دشنه و تاک
حوا می گه: چه گندمی ، آدم :می گه کوه طلا
فرشته با خودش می گه: بی چاره خیلی مبتلاست.
.
.
فرشته می گه : نوش جون ، حاصل کار و کشتته
یه لقمه نون قیمت جون ، بهار سرنوشتته
آدم می گه : طعنه نزن ، زن که نبود بهشت نبود
وقتی بهشت کنارته چی می گی ، از بهشت چه سود؟
اونی که ما رو آفرید ، طاووس و مار رو آفرید
از سود و بود و توشه زار پس نگرفت هر چه که داد
حوا بهشت آدمه ، آدم ، ولی ، آدم کمه
وقتی که چشمه رود می شه ، دنیا همون که بود می شه
یه روزی خوبی کشت میشه دنیا بازم بهشت می شه
.
.
ختم کلام هم اینکه ، روز مادر مبارک. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
( می دونم یه کم زوده. اما خب .اومدیم و سپیده هم خواست آپ کنه ....
)
یا حق
آدمک ابرها سیاهن آدمها چه بی پناهن
همشون مثل مسافر توی نیمه های راهن
لب ها بسته چشم گریون همه جا رنگ زمستون
تا دلت بخواد پرنده همه زخمی همه بی جون
شبامون یه تخت سنگه ، آسمون کبودی رنگه
می دونی ؟ فاصله ای نیست توی سینه دل تنگه
یه طرف درهای بسته ، یه طرف بغض شکسته
توی کوچه ها خزیدن با بالهای زخمی و خسته
آدمک گلها بی گلدون ، خونه ی درخت ها ویرون
باغچه ها مثل کویرن ، لبهاشون تشنه ی بارون
آدمک ابرها سیاهن ، آدمها چه بی پناهن
همشون مثل مسافر ، توی نیمه های راهن
لب ها بسته چشم گریون همه جا رنگ زمستون
تا دلت بخواد پرنده همه زخمی همه بی جون
آدمک فایده نداره ، پشت در، بگن بهاره
وقتی پروانه روی گل ها حس پر زدن نداره
توی این همه هیاهو منم این جا نگرونم ،
جای دست مهربونش دست پاییزه رو شونم
ادمک گلها بی گلدون ، خونه ی درخت ها ویرون
باغچه ها مثل کویرن ، لبهاشون تشنه ی بارون
.
. 
.
.
.
.
.
.
.
ترانه ی "آدمک" با صدای "حامی شریف"
هو العلیم
سلام
همین چند دقیقه ی پیش ، شاید ده دقیقه هم نشه مادر خانومی تیتری رو خوند که دلم لرزید.
" خواندن ذهن انسان ها با استفاده از ام.آر. آی .....!!!!!!!!!!!!!!!!
یک متخصص برجسته مغز و اعصاب هشدار داد که سرویس های نظامی و اطلاعاتی بزودی قادر خواهند بود تا با ام.آر.آی و تکنیک های رایانه ای ، با خواندن ذهن افراد ، وارد حریم خصوصی فکری انسان ها شوند."
مثلا به قول خودم قرار بود تا مدتی وبلاگ نویسی رو تعطیل کنم و بسپرم دست سپیده اما این رو که شنیدم طاقت نیاوردم.
شما رو نمی دونم اما من بدجوری دلم لرزید. راستش بغضم گرفت. تنها دلخوشیم این بود که حد اقل این بشر دو پا نمیتونه ذهن من رو بخونه.
وااااااااااااااااای. خدای من. آخه این بشر کار دیگه ای نداره که گیرداده به همنوعش؟؟؟ آخه کنجکاوی (!!!!!) تا چه حد؟؟؟؟ لابد اگه مردها باشن می گن مخترع این مهم ، خانوم بوده (....)
با تصاویر ماهواره ای و این همه تجهیزات ، هیچ جای دنیا نمی تونی بگی جای خصوصی توئه و هیچ کسی جز خودت و خدا با خبر نیست. وقتی براحتی می شه با فشردن یک دکمه ................ ای عجب.
رفتم دنبال متن این خبر :
" به گزارش فارس به نقل از دیلی تلگراف ، دانشمندان با استفاده از دستگاه های ام.آر.آی عادی که در بیمارستان ها استفاده می شود ، موفق به شناسایی دروغگویی ، نژاد پرستی و حتی عکسی که افراد در ذهن مجسم می کنند ، شده اند.این شیوه این امکان را در اختیار انسان قرار می دهد تا رویاها یا ذهن افراد دیگر را ببیند.
پروفسور "گرنیت ریس" از اساتید دانشگاه لندن در این زمینه گفت :اگر چه رازهای بیماران بیمارستانی و داوطلبان انجام این آزمایشها کاملا محفوظ است ، اما بحث کنونی بر این محور است که آیا کارفرمایان اجازه ی استفاده از این روش برای رمزگشایی مغز و بررسی عملکرد شغلی را دارند یا خیر.
این روش همچنان برای افشای پیش داوری های ناخودآگاه کاربرد دارد."
یکی دو سال پیش یکی از اقوام (شایدم سپیده ی خودمون بود...یادم نیست دقیق) تعریف می کرد که خواهر یکی از دوستانش این قدرت رو داشت که وقتی وارد اتاقی می شد در حالی که قبل از او شخص دیگری در اون اتاق حضور داشته ، میتونست افکار اون شخص قبلی رو بفهمه. به هر چیزی که فکر کرده بوده ، او میتونست پی ببره. که البته بعد از این که مادر می شه این قدرت رو از دست میده ، یادمه بعد ازشنیدن این صحبت ،تا مدت ها از این که در جمع فکر کنم دوری می کردم. (بگم!!!هیچ فکر بدی نمی کردم ها.)![]()
می دونم که این هم یک پیشرفت دیگر بشر در علم هستش ، به این مهم هم معترفم که هر یافته ای یا اختراعی در کنار فوایدی که داره بدی هم داره.
اما به نظرم این خیلی مهمه. ذهن انسان دیگه آخرین جاییه که می تونه بهش اعتماد کنه، میتونه راحت حرف هاشو بزنه ، میتونه ..... البته اگر که چشمانش بهش خیانت نکنند.
داره سخت می شه؟ یا من دارم سخت می گیرم؟؟؟؟
کی می شه آقا (عج) بیاد ؟؟؟؟؟
![]()