« آگاه باشیم امام حسین را منتظرانش کشتند .... »
... این روزها مشغول درس خواندنیم (عینهو چی ... ! ) ، استرس تمام وجودمان را فراگرفته است ، ترس از وقت کم آوردن برای بستن درسها ، ترس از عدم آمادگی در روز موعود ( که میخوام صد سال سیاه بهش نرسم !) و اضطراب ناشی از همه ی اینها باعث شده کمرمان خم شود ! چهره مان تکیده شده و گرد پیری بر موهایمان نشسته است ! روزگار بس غریبی است ....
اما این روزها چندان هم بهمان بد نمیگذرد ؛ تحصیل در محیطی مناسب با اساتیدی مجرب و اخفن (صفت تفضیلی بر وزن افعل ) و باحال و در کنار دوستانی خل تر و تعطیل تر از خودمان بسیار عالی است. اکنون تنها دردمان این است که آیا قبول میشویم یا همچنان در زمره ی گاوهای عباس آباد (به قول بابا جون *) باقی میمانیم ؟! ....![]()
کمی اعتماد به نفس برایمان بیاورید لطفا ....
چند روز پیش مشاور اعظم * کوبیدمان به دیوار
، بسی به ما ناسزا گفت که چرا رتبه ی زیر هزار نیاوردیم . مدام رقیبان اهوازی را به رخمان میکشد و مردگانمان ( رحم الله و من یقرا ... ) را جلوی چشمانمان می آورد !! ![]()
بابا جون به ما میگوید که میتوانیم در گوش رشته ی مورد علاقه مان بزنیم اما مشاور اعظم مدام ما را تضعیف روحیه میکند ( ما هم که حساس ) .... !![]()
خلاصه اینکه روزگار عجیبی شده است ؛ دکی * که به ما امیدی ندارد . میگوید عینهو آمار همه مان میرویم در جوب !!!
میبینید ؟؟! همه دست به دست هم داده اند که ما را دیوانه کنند !
غلاف کنید لطفا ! بس است ، ما را کافی است ...
( بدجوری بهت احتیاج دارم ، کمی حمایت لطفا !)
« ارادت داریم ، ما را فراموش نکنید »
راستی ! پنبه مرد ، اون هم به طرزی فجیع !!! ![]()
* استاد فیزیکمون
* مشاور آموزشگاه معروف به نیکی
* استاد شیمی مون
8 / 8/88 گذشت. عیدتونم با تاخیر مبارک.
این تاریخ برای خیلی های تاریخ به خصوصی بود. خیلی ها منتظرش بودند. تو همین جمع دوست و آشنای خودمون خیلی از بچه ها روز عقدشون بود. ازهمه مهمتر یکی ازدوست های عزیز خودم که بعد سه سال بالا و پایین و سختی به محبوبش رسید. به کسی که تنها مدعی نبود. پای حرفش هم ایستاد. مردانه. الهی که خوشبخت بشید.
ما هم یعنی و من و سپیده ، به یک مراسم عقدی دعوت شده بودیم که عروس و داماد هم سالها انتظارش رو کشیده بودند.الهی که ان دو هم خوشبخت بشن.
روز 8 /8/88 برای من و مهدی یه روز دیگه ای بو.د.یه روزموعود از پیش تعیین شده. مهدی رو نمی دونم اما من و دوستام چیزی حدود 5 سال پیش یا شاید 6-7 سال پیش ، تو دوره دبیرستان قرار این روز گذاشته بودیم. که 8/8/88 جلو در مدرسه ، همه جمع بشیم. کلی ذوق داشتم .واسه اون روز. ولی خب ساعت قرار عصر بود و من باید می رفتم عقد کنون. ساعت 23:30 شب قبل با بچه ها واسه یازده صبح 8/8/88 هماهنگ کردیم. شب تا صبح خوابم نبرد. تا یازده کارهامو کردم. یه بنده خدایی رو هم پیچوندم. که دلش شکست و چوبش رو خوردم. با کلی ذوق رفتم سر قرار. اما هیشکی نبود. گفتم شاید رفتن توی پارک جلوی مدرسه. اما.نه.بازم کسی نبود. زنگیدم سمیرا. گفت ده دقیقه دیگه می رسم. و اومد. قبل رسیدنم هم فاطمه اس ام اس داده بود که تا نصفه شب مهمون داشتم نمیتونم بیام.
خلاصه. من و بودم و سمیرا ، دو تایی جای تک تکشونو خالی کردیم.
نرگس که کلی لاغر کرده بود. اندیشه دانشجو زبان بود ، فاطمه که بعد 5 سال عقد تازه تابستون امسال رفته بود خونه خودش ، زینت که حالا یه دخترکوچولوی ناز داره ، مهدیه که مهندسی شیمی رو گرفت و دنبال کاره ، ندا که هنوز دانشجوئه ،زینب که همون دوره پیش دانشگاهی ازدواج کرده بود و حالا مدتی بود جدا شده بود، نگین که اونم نامزد کرده بود و به هم زده بود و درس هم که ... راضیه که یزد بود و دلش اینجا پیش ما ، و..... از بین بچه ها سه تا ازدواج کرده بودند و تقریبا همشون تحصیلات دانشگاهی داشتند.
یاد اون روزهای مدرسه بخیر. چه قدر شیطونی می کردیم.
با کلی دلخوری از دوستان با مرام ، از سمیرا جدا شدم. ( تا من باشم دل کسی رو نشکونم )
اومدم خونه. مهدی تازه رسیده بود. کلی تعریف کرد. " هر کی یه شکلی شده بود. یکی چاق شده بود. یکی لاغر ، یکی دماغ عمل کرده بود اون یکی ابرو برداشته بود ، یکی تیپش این قدر عوض شده بود اصلا نشناختیمش ، یکی شده بود شبیه دست فروش های تو خیابون و ...می گفت حدود بیست نفر جمع شده بودیم. و..... "
یاد حرف سمیرا افتادم. " پسرا تو این قرار مدارها خیلی باحالند. پایه اند"
ولی من قبول ندارم. مرام به جنس نیست. به آدمش بستگی داره.